با این امید که داستانش عین فیلم های درام محبوب می شود و نامش را مشهور و حساب بانکی اش را پر پول میکند شروع به نوشتن نمود و بعد از اتمام داستان تازه متوجه شد نسخه دست نویس «کلید اسرار*» را نوشته و چنگی به دل نزد.
کاغذ رو باعصبانیت مچاله کرد.
تصمیم گرفت فانتزی های مجازی روکنار بذاره و بجاش از واقعیت های تلخ زندگی بنویسه،داستان زندگی آدم های اطرافش رو به قلم بیاره و با چاشنی هنر نویسندگی گسترش بده. بعد از یک هفته اولین داستانش رو با این عنوان نوشت:
«آن شب گذشت!!»
اما انگشتش روی دکمه «ارسال» میلرزید. به نظر می رسید که در یک حباب شیشه ای خفه کننده به دام افتاده است، و تنها راه بیرون رفتن، رها کردن خود از این ارتفاع بود.
همه چیز سنگین بود: نفس کشیدن، فکر کردن، حتی پلک زدن. دنیا به رنگ خاکستری درآمده بود، رنگی بی روح که هر ذره امید را می بلعید. او خودش را به عنوان بارِ اضافی زندگی تصور می کرد، یک نقطه اشتباه در یک معادله پیچیده که تنها با حذفش، همه چیز درست می شد.
در آن لحظه، که انگار زمان خودش را برای رفتنش کش می داد، صدای تق تق ملایم در به گوش رسید. صدایی نرم و غیرمنتظره که مانند سنگی که در برکه آرامی می افتد، سکوت مرگبار ذهنش را برهم زد. کسی بود؟ اما کسی قرار نبود باشد. همه را پس زده بود.

ادامه دارد...
✍️©hb1404
✍️©hb1404