ویرگول
ورودثبت نام
زینب عالیشان زواره
زینب عالیشان زوارهچون تو با بد، بد کنی پس فرق چیست؟
زینب عالیشان زواره
زینب عالیشان زواره
خواندن ۶ دقیقه·۲ روز پیش

از دلبستگی تا مسئولیت

هشدار: برخی از قسمت‌های این متن، ممکن است تمام یا بخشی از داستان را برای شما افشا کند. لطفاً در صورتی که هنوز داستان را نخوانده‌اید، با علم به این موضوع درخصوص مطالعۀ این یادداشت تصمیم بگیرید.

برخی تمایلات و جهت‌گیری‌ها، علی‌ رغم حکم بلا اعتراض طبیعت انسانی، خارج از برهه‌های خاصی از حیات، مادام‌ العمرند.‌ مثل معرکه‌ی تمایل به دنیای معصوم کودکانه بر سر بزنگاه پیری که مصداق بارز و دم دستی آن، شخصی نیست الا شخص شخیص خودم. معرکه‌ای که بانگ خوش قصه‌های وقت و بی‌وقت، چند پاره کاغذ و آلات رنگ، نخستین جرقه‌های آتشش را به پا کرد و شعله‌هایش به سال‌های ما بعد دوران کودکی نظریات پیاژه و همکاران محترم زبانه کشید که صد البته به یاری همان همکاران محترم در طرح مفهوم کودک درون فعال، من از انگشت‌نمایی و پیاژه از اتهام به یافته‌های کذب، جان سالم به در بردیم.

با وجود چنین تمایلی، داستانی نمانده بود که یا به شیوه‌‌ی ما قبل اختراع خط از سینه و زبان بنی بشری با یا بی منقاش بیرون کشیده و یا به شیوه‌ متمدنانه ما بعد اختراع خط، از دل کتاب‌ها خوانده باشم اما از آن جهت که موارد نادر برای همین ادعا‌های غلوآمیز اختراع شده، در میانه تحصیلات عالیه به حسب تصادف به نامی از مجموعه آثار ادبیات داستانی به نام شازده کوچولو برخوردم. ترکیب شازده و کوچولو کافی بود تا پس از عزای عمومی چند ثانیه‌ای برای عدم تورق این شاهکار، سور و سات عروسی مواجهه با یک دنیای فانتزی کودکانه را در ذهنم بر پا و در کمترین زمان ممکن، به بزمی به میزبانی قلم آنتوان دو سنت اگزوپری و ترجمه کاوه میرعباسی از نشر نی مهمان شوم.

پوشش روغنی ابتدایی این اثر، احتمال رویارویی با یک داستان کودکانه در دل فضا و ما بین سیاره‌ها را می‌داد که با نظر به نامتقارن بودن مدارها و اختلاف قدی اغراق‌آمیز میان یک کوه و آتشفشانش‌ با پسرکی مو طلایی، کفه فانتزی و تخیلی بودن سبک داستان را سنگین‌تر می‌کرد. این احتمال، با ورود به جهان فکری نویسنده قوت گرفت؛ به خصوص که تصاویری از اثر قلم نویسنده بر کاغذ در خلق شخصیت مار بوآ ضمیمه توصیفات وی بود. لیکن هر چه صفحات جلوتر می‌رفت، کتاب را بیشتر برای بزرگسالان مناسب دیدم تا کودکان؛ چرا که فلسفه‌هایی در حوزه عشق و جهان هستی مطرح می‌شد. به عبارتی دیگر، نگاه بکر آنتوان به خوبی توانسته بود تلنگرهای‌ بزرگی را به در کودکی زده تا دیوار بزرگسالان بشنوند. بزرگسالانی که ید توانمندی در کور کردن ذوق یک کودک و در مقابل، بار آوردن وی با دید تربیتی قالبی دارند. همان‌هایی که تأیید یا تکذیب یک اکتشاف مثل ریز کوکب ب ۶۱۲ را وابسته به طرح، برش و دوخت لباس کاشف می‌دانند.

در نکوهش ویژگی‌های آدم بزرگ‌ها، علاقه به عدد، وجهه کاملاً درست اما تاکنون مغفول مانده مطالعات حداقل خودم بود. به راستی که شازده کوچولو، تعبیر قارچ را در این مورد به جا به کار برد. یعنی هزار و صد پادشاه، هفت‌ هزار جغرافی‌دان، نهصد هزار تاجر، هفت میلیون و نیم مست، سیصد و یازده خود پسند آن هم به شرط جا ننداختن سیاه پوستان، که فقط می‌شمارند تا در کشو بگذارند؛ بدون آن که برای مایملک خود مفید باشند. در حالی که تصاحب تنها به دو شرط مثمر ثمر بودن مالک و مسئولیت‌پذیری در قبال مایملک، حقیقت می‌یابد.

نتیجه‌ی رشد بائوباب گونه این جمعیت، ترکاندن کره زمین از شر است که حتی یک وجب جای خالی برای مسئولیت‌پذیری در قبال عشق و نگاه از زاویه چشم دل باقی نمانده است.

در چنین شرایطی، زمین پر از سادگی دنیا برای پادشاهان از منظر رعیت بودن همه مردم، کَری خودپسندها در قبال نقدها و می‌نوشم که فراموش کنم می‌نوشم باده پرست‌ها است که با هزار زور و ابزار با خوراندن حَبه تکنولوژی، از اتلاف وقتی جلوگیری کرده که با همان تکنولوژی به طریقی دیگر اتلاف شود. مثل راحتی باد آورده‌ وسایل زندگی، نظیر ماشین‌های چه کن و چه نکن که هر چند، وقت آدمیزاد را آزاد‌تر کرده اما همان غنیمت را جای خرج کردن در راه روابط مثبت انسانی مثل عشق، در راه گشت و گذار طولانی مجازی گونه، حیف و میل نموده‌ است. این تناقض، سبب شده تا به تعبیر لوکوموتیوران، آدم جماعت هیچ وقت از جایی که هست خوشش نیاید و مدام در تلاطم رفت و آمد بی‌نتیجه باشد. تجربه‌ای قریب برای همه ما که از اعتراف به آن بیمناکیم‌ اما یک مار به خوبی آن را به رخ کشید. به راستی که تصور چنین تصویری، هم خطرناک و هم هراس‌انگیز است؛ چه رسد به زندگی در دل آن. اما راه چاره و برون رفت چیست؟

پاسخ به این سؤال را باید در مواجهه شازده کوچولو با شخصیت‌های مختلف داستان به ویژه روباه جست‌وجو کرد.

به گمانم ابتدا باید به فرمایش گهر بار پادشاه ریز کوکب ۳۲۵ رجعت کنیم و قاضی محاکمه خود به جای محاکمه دیگران شویم. چه بسا در جلسات محاکمه، مسبب محقق نشدن خواسته‌های ما در روابط، به حکم شواهد، نامعقول بودن خواسته‌های ما باشد؛ چنان‌چه که به اعتقاد پادشاه، اگر به یکی از سردارانمان‌ امر کنیم تبدیل به مرغ دریایی بشود و آن سردار اطلاعات نکند، تقصیر از او نیست؛ ما مقصریم.

پس از خروج از جلسه‌ محاکمه خود و صدور رأی، باید به اصلاح خود پرداخت. آن هم نه با زبانی که به قول روباه، سرچشمه تمام بدفهمی‌ها است. این کار از عهده رفتار بر می‌آید. مثل شازده کوچولو که هر چند دیر اما به این نکته دست یافت که رایحه خوش و روشنایی گل سرخ در پس کلک بازی‌های متناقضش نهفته بود و او آن‌ها را ندیده بود؛ چرا که با چشم‌های صورت دیده، نه با چشم دل.

مصداق دیگر کوری چشم‌های صورت، ندیدن پس پرده‌های مهم رویدادها است؛ چنان‌چه خلبان، در وقت وداع، تنها نیش مرگ‌آور مار را می‌دید نه پیوستن به معشوق را در عوض رها کردن پوسته‌های کهنه که جای هیچ دلسوزی ندارند. البته این رفتار خلبان تا حدی قابل توجیه بود؛ چرا که به شازده کوچولو اجازه داده بود او را دست‌آموز خود کند. چنین شخصی، باید پیه چند قطره اشک را هم به تنش بمالد. اشکی مرموز که نمی‌دانی کجا دل به دلش بدهی و کجا بی‌تفاوتی نشان دهی. این اشک‌ها، حکایت آش کشک خاله است که روزی پای روباه و خلبان و روزی پای ما است. با این وجود، جای سؤال است که چرا اجازه‌ دست‌آموز شدنمان را می‌دهیم؟

جواب واضح می‌باشد. چون دست‌آموز کننده در قبال ما و نیازهایمان‌ مسئول می‌شود و چه محبتی بالاتر از این برای بشر. آن وقت هست که شازده کوچولوها حتی پس از جدایی از گل سرخ‌ها به فکر پوزه‌بند برای گوسفند به خاطر آسیب ندیدنشان هستند. البته این درجه اهمیت، الله بختکی نبوده بلکه به خاطر وقتی است که از جانب ما برای ایشان صرف شده. از همین رو است که کوچک‌ترین چیز‌ها که رد پایی از معشوق را دارند، غنیمتی می‌شوند. مثل ستاره برای خلبان، چاه برای شازده کوچولو، یک تصویر یا آهنگ یا کلام و هر چیز دیگری برای من و شما.

این فلسفه‌ها با حرکاتی نظیر تلاش فانوس‌بان در پرداختن به غیر خود، کامل می‌شوند. تنها در این صورت، همه آنچه گفتم و نگفتم، مضحک نخواهد بود تا حتی مرگ در کُره‌‌ای، به باور به حیات در کُره‌ای دیگر و بازگشت قطعی دوباره مبدل شود.

پرداختن به چنین لایه‌های مهمی از زندگی، آن هم به صورت همزمان و تنها در محدوده صد و خورده‌ای صفحه، تنها از عهده‌ی نثر ساده و بی‌تکلف بر می‌آید که دست‌آویز آنتوان برای نوشتن شد. آنتوانی که خود عمری را در هوا و سیر و سفر در جغرافیا سپری کرده و در تشابه با داستان زندگی خود در ماجرای خرابی هواپیما در صحرای آفریقا و ازدواجش، نشان داد که بازگشت به علایق کودکی می‌تواند یک شبه راه چهل و چهار ساله را در کسب محبوبیت قرن فرانسه و جهان بپیماید.

#چالش_کتابخوانی_پرتو_مهر


شازده کوچولونشر نیکاوه میرعباسیآنتوان دوسنت اگزوپری
۲
۰
زینب عالیشان زواره
زینب عالیشان زواره
چون تو با بد، بد کنی پس فرق چیست؟
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید