در سنی که باید از پنجرهها به صبح سلام میدادیم و با اولین نور، اندوه را مثل ملافهای چرک از تن میکندیم، پردهها را تا ابد کشیدیم و در اتاقی که بوی عرقِ تبدارِ یأس میداد، کنار جسدِ نارسِ آرزوها چمباتمه زدیم و پوسیدیم.