sipyaro·۱۱ روز پیشپوسیدیم ...در سنی که باید از پنجرهها به صبح سلام میدادیم و با اولین نور، اندوه را مثل ملافهای چرک از تن میکندیم، پردهها را تا ابد کشیدیم و در اتا…
sipyaro·۱۴ روز پیشتنفس سایه...سایه روی تخت خزید، اول نرم و بیصدا، بعد سنگین شد، انگار چیزی روی سینهام نشسته باشد. میخواستم دستم را بلند کنم، اما انگشتانم در ملافههای…