
هیچ جا سکوت نیست ، تو مجبوری به زندگی در میان همهمه در میان قهقهه های مضحک ،میان داد و فریاد ها و... . مجبوری که صدای افرادی را بشنوی که از نگاهشان متنفری چه برسد به صدای احمقانه شان .
گاهی اوقات این تو هستی و تنها خودت . تنها کسی که به خودت فحش میدهی ، خودت را سرزنش میکنی اما باز هم از خودت دفاع میکنی،باز هم وقتی به تو چیزی میگویند ،تو را اذیت میکند و ناراحت میشوی ،نمی توانی سکوت کنی و انتقام می گیری و... و این یعنی اینکه تو در هر لحظه در هر موقعیتی که در زندگی ات هستی باز هم خودت را دوست داری . باز هم تو ادامه میدهی به زندگی ای که دوستش نداری و تنها به خاطر دیگران نفس میکشی ، به خاطر کسانی که حتی برایشان مهم نیست که تو زنده ای یا مرده . اما تو باید بمانی .
مادر ، خواهر،پدر ... نیستند کنارت . تو تنهای تنهایی ،دخترک .
رو به روی تابلوی زندگی اش ایستاده و قلمو را با رنگ سیاه آغشته میکند و روی ارواحی که کنارش ایستاده اند میکشد و آنها را محو میکند ، گویی که از همان اول نبوده اند . ولی جالب است هیچ تغییری در دخترک نشسته روی صندلی در تابلو ایجاد نشده . دخترک بی هیچ حسی به نقاش خیره شده و انگار دارد تشکر میکند که ارواح را از کنارش محو کرده. او ،تو ،ما و همه بدون هر کسی میتوانیم دوام بیاوریم ولی بدون خودمان نه پس دنبال کسی نرو ،دنبال خودت باش .
،.،.،.،
نشسته ام به گل قهوه ای روی فرش خیره شدهام. قلبم سالهاست درد میکند و دلم نمی خواهد کسی ادای آدم های نگران را برایم در بیاورد ، دلم نمیخواد وقتشان را بگیرم . اگر این زمینه ایست برای رفتن پس چه خوب که سراغ هیچکس نروم و هیچی بهشان نگویم . زمستان عجب به تن گرمم چسبیده و گرما را می بلعد ... صدا زیاد است من نمیخواهم صدای مزاحم را ،حتی حوصله ء فریاد خواننده را هم ندارم ، من نمیخواهم به یک آهنگ بی ربط به حالم گوش دهم پس بیکلام بهترین گزینه است .
احساس یک فردی را دارم که آخرین زمستانش را میگذارند، کسی که تمام تلاشش را میکند لذت ببرد از ۱۷ سال زندگی اش اما نمی تواند و میداند که آخرین زمستان است. کسی که تلاش میکند شاد باشد و باهمه باشد ولی کسی پذیرایش نیست . کسی استقبال نمیکند .
اما خیلی منتظر آن زمان هستم ؛ زمانی که دیگر من در زمان نیستم . همه هستند جز نقاش آینه ها و میبینم که چگونه دنبال خنده های من می گردند، چگونه در آینه به دنبال رقاص می گردند، چگونه اتاق ها را می گردند به دنبال دختری که دامن چین دار و کراپ کرم رنگ تنش کرده با عینک قاب صورتی. میدانند که نیستم اما نمی خواهند باور کنند اما... اما ای کاش این همه که برایم اشکِ تمساح میریزند دنبال شخصیت واقعی من بودند ، کمی باطنم را هم می دیدند !.
در قعر زمین اسکلتم تاب بازی میکند و قهقه من در گورستان بلند است . اسکلت ها پچ پچ میکنند :
_ این دیوانه از کجا آمد؟
_ دختر است؟
_دیوانه شده؟
_ آن بالا چه بلائی بر سر این دخترک آورده اند؟!
...
دیگر صدای هیچ کس برایم لذت بخش نیست حتی ... حتی صدا عزیزترین ها ؛ وقتی برایشان عزیز ترین نیستم چرا عزیزم باشند ؟این همه برایشان له له زدم اما نمی بینند، چه کنم؟!
من حالا تنها همدم یک جاست نه یک کس ! ، آن هم اینجا .
جایی برای بیان حالم ،برای باز بودن انگشتانم برای بیان حرفهایی که زبانم نمی تواند ادا کند .
ساز دستم است و میخواهم ساز بزنم اما چه بزنم ؛
ساقی کجاست می بخورم ؟!
یار کجاست آغوشش ، یار را من می شناسم؟!
یار هم باشد ، من یارش نیستم .
من یار را بشناسم یار نمیتواند من را ببیند .
من بمیرم ، قبر مرا میخورد .
شما باز هم میگویید، میخندید ، فریاد میزنید ، شادید و ... فراموش میشود دختر رقاص روبه روی پنجره قدی !فراموش میشود ، تکان خوردن دامن چیندارش .
فقط کاش میشد مرگم متفاوت باشد ، کاش میشد مادرم مرا میکشت ، کاش میشد در دریا غرق میشدم ، کاش میشد یک کامیون مرا زیر میکرد ... .
من به آن آخر رسیدم ، جایی که تنها فانتزی و آروزی زندگی ات میشود : طریقه مردن ات .
جآیی میرسی که دیگر بوی هویج پلوی مادر برایت لذت بخش نیست ، جایی که درد قلبت برایت مهم نیست ، سرمای زمستان اهمیتی ندارند، نگاه خشمگین معلم برایت معنایی ندارد ، صدای زنگ گوشی و اسم تنها رفیقت رویش دیگر اهمیتی برایت ندارد!!.
تو حالا به یک نفر فکر میکنی دخترک آن هم : عزرائیل.
سلام بر تو فرشته مرگ ، خریدار جان من .
خداحافظ مادر ، خداحافظ قلم، خداحافظ ایرپاد و خداحافظ نقاش آینه ها .

Zh...