مقدمه:
شب از نیمه گذشته است و من همچون پری در باد میان افکارم غوطه ور میشوم.چشم دوخته ا م به سیاهی شب و ستارگان که اندک نوری به من میدهند تا حواسم پرت شود از سیاهی از تاریکی و ظلمت بی پایانی که همچون همین شب زندگیم را در آغوش کشیده است.به اطرافم نگاه می کنم؛از اینجا که من هستم کل آبادی پیداست تنها صدای جیرجیرکی به گوش میرسد که گمانم آن هم مثل من شب زنده دار رویاهایش هست.
به پهلو می خوابم دو برادر کوچکترم را میبینم که معصومانه آزاد و رها در خوابی عمیق فرو رفته اند.به چندسالی که گذشت فکر میکنم روزها و شب های گذشته مثل فیلم از جلو چشمانم رد میشود.روزهایی یادآورم می شود که کودکی شیرینی داشتم در کنار پدر و مادر و دو برادر کوچکترم.کودکی خالی ترس و اضطراب بود بوی تنور و نان گرم؛بوی انار و شال پدر؛شادی و بازی های کودکانه ام با همسایه ها...
به این پهلو میخوابم بی بی را میبنم با چهره معصوم و بی گناهش با صورت سفید و براقش و گونه های سرخ آتشینش اندام نحیف و لاغرش که خسته از بازی های زمانه و همچنین بی رمق از کارهای تکراری هرروز:عمیقتر از شب به خواب رفته است...
بی بی در جوانی وقتی پدرم خیلی کوچک بود شوهرش را از دست داده و به تنهایی سه کودک قد و نیم قد را بزرگ کرده است.نمیدانم چگونه اما میدانم که برای یک زن تنها درون یک روستا با سه بچه کوچک زندگی چقدر میتواند سخت و جان فرسا باشد.همسایه ها میگویند خواستگار زیاد داشته ولی هروقت به او پیشنهاد میدادند عصبانی میشده و آنها را از خانه بیرون میکرده؛نمیدانم شاید دلش هنوز درگیر عشقی بوده که در جوانی ناباورانه او را از دست داده؛عشقی که هنوز بعد از سالها نتوانسته بود جایش را با کس دیگری پر کند..؛نمیدانم شاید من هم درگیر خیالبافی خودم هستم؛شاید نخواسته سنت ها را بشکند و خود و جوانی و زیباییش را فدای سنت های مردم دهکده کرده ....
من اما بیدارم به خودم فکر میکنم به بی بی به برادران خردسالم و آینده نا معلومی که انتظار ما را میکشد...
دوباره رو بر میگردانم به آسمان به ستاره ها؛نسیمی خنک گونه هایم را نوازش می کند.عاشق تابستان های آبادی هستم که با ذوق رخت خواب هایمان را پشت بام خانه بی بی پهن کنیم و زیر نور مهتاب دراز بکشیم و رویاپردازی کنیم.دلخوش هستم به همین خوشی های کوچک به همین آرامش بی پایان شب...
روزهای کودکی من در دهکده خوب میگذشت نمیگویم همه چیز عالی بود ولی خوب بود من همان دخترک زیبای بازیگوش روستایی بودم با موهای خرمایی رنگ فرفری با صورتی سفید و چشمانی روشن؛گونه های سرخ برآمده.دلخوشی های کوچکی داشتم همان شیطنت های معمولی؛همان خاله بازی کردن های دوستانه با بچه ها همسایه؛همان در گوشی حرف زدن ها؛عروسک بازی کردن ها؛شب های دورهمی فامیل...
پدرم انار فروش بود.عصرها که از بازار برمیگشت با یک شال پر از انار؛من که تنها دخترش بودم را به آغوش میکشید و میبوسید وای که چقدر همیشه دلم برای آن روزها و یک بار دیدن دوباره پدر تنگ میشود.
ما در خانه بی بی زندگی میکردیم به همراه عمویم که هنوز ازدواج نکرده بود.عمه ام را در سن نه سالگی شوهرش داده بودند!بی بی میگفت که شوهرعمه ام اوایل ازدواج برایش عروسک میخریده و یا وقتی گوسفندها را به چرا میبرده عمه ام را روی گوسفندها مینشانده و همراه خودش میبرده!!عموی دیگرم ازدواج کرده او هم در جوانب به دلیل بیماری یناییش را از دست داده؛نمیدانم چرا بیچارگی های بیبی تمامی ندارد؛شاید بعضی ها به دنیا می آیند که فقط رنج بکشند دلگیرم برای شخصیت بی بی در داستانم که زندگی هیچوقت روی خوششش را نشانش نداد.
بی بی و مادرم کارهای خانه و بیرون از خانه را بین هم تقسیم کرده بودند؛مادرم از بچه داری چیز زیادی نمی دانست بی بی بیشتر مراقب ما بود چندتا مرغ و خروس هم داشت خیلی روی آنها حساس بود مثل بچه هایش از آنها مراقبت میکرد.بیشتر وقت ها مادرم و بیبی با هم روی تنور نان میپختند؛مادر اما همانطور که گفتم از خانه داری چیز زیادی نمیدانست پدرش مغازه دار بود و مادرم بیشتر به کارهای مردانه علاقه داشت مثل کاسبی خرید و فروش همیشه دنبال درآمد بود و مستقل بود؛از وقتی به یاد دارم خودش ماست و پنیر درست میکرد و به مغازه دار ها میفروخت؛کارهای خانه برایش کسل کننده بود؛همیشه بی بی ناراحت بود از اینکه عروسش نمیتواند به تنهایی نان بپزد و همیشه موقع پخت نان زیرلفظی غر میزد..!