دلنوشته های مادرم·۵ سال پیششصت رنج قسمت هفتماز اینکه بی بی بالخره راضی شد تا مادرمان را ببینیم،خیلی ذوق زده شده بودم ولی از طرفی دلم به بی بی هم میسوخت،چطور میتوانستم تنهایش بگذارم،کس…
دلنوشته های مادرم·۵ سال پیششصت رنج قسمت ششمبی بی ما را به خانه ٱورد و دیگر نگذاشت ما پیش مادرمان برویم،یا مادرم به دیدن ما بیاید،چه هدیه ها که از طرف مادرم برای ما ٱمد ولی بی بی همه…
دلنوشته های مادرم·۵ سال پیششصت رنج قسمت پنجممادرم در آن زمان از خانواده تقریبا ثروتمندی بود.پدربزرگم کار و بارش خوب بود .پنج دختر داشت و یک پسر که از همه دخترهایش کوچکتر بود.چون پسر ب…
دلنوشته های مادرم·۵ سال پیششصت رنج قسمت چهارمبا سلام هر پنجشبه یک قسمت از داستان زندگی مادرم را از زبان خودش به اشتراک میگذارم.سپاس از همراهیتان
دلنوشته های مادرم·۵ سال پیششصت رنج قسمت سومبا سلا م هر پنجشنبه یک قسمت از داستان زندگی مادرم را از زبان خود مادرم اینجا مینویسم.از اینکه ما را همراهی میکنید سپاسگزارم.
دلنوشته های مادرم·۵ سال پیششصت رنج قسمت دومبا سلام.هرپنجشنبه یک قسمت از داستان زندگی مادرم در این صفحه به اشتراک گذاشته میشود.از همراهی شما سپاسگزارم.ا
دلنوشته های مادرم·۵ سال پیششصت رنج قسمت اولاینجا می خواهم هر هفته یک قسمت از داستان زندگی ماردم را از زبان خودش بنویسم .از اینکه ما را همراهی میکنید صمیمانه سپاسگزارم.