ویرگول
ورودثبت نام
دلنوشته های مادرم
دلنوشته های مادرم
دلنوشته های مادرم
دلنوشته های مادرم
خواندن ۲ دقیقه·۵ سال پیش

شصت رنج قسمت سوم

روزی که پدرم را برای خاکسپاری بردند من به همراه دوستانم بالای پشت بام خانه ایستاده بودیم.دوستانم مشغول بازی بودند من اما فقط نظاره گر جانی بودم که از تنم در آمده بود و لابلای پتو پیچیده شده بود و روی دستان عمویم و دیگر مردان آبادی میرفت.نمیتوانستم باور کنم که دیگر ندارمش...کاش یکی پیدا میشد آبی روی صورتم میریخت و مرا از این کابوس وحشتناک بیدار میکرد...بی بی و مادرم را میدیدم که ناله کنان بی آنکه زانوهایشان همراهیشان کند به زور پشت پدرم حرکت میکردند.برادرانم که یکی چهارساله و یکی دوساله بودند؛گوشه دامن مادرم را گرفته بودند و دنبالش می رفتند.پدرم رفت و تمام دلخوشی ها و آرامش خانه را هم با خود برد.مراسم خاکسپاری تمام شد؛پس از آن روزها مردم دهکده می آمدند پیش بی بی و مادرم مینشستند و سعی میکردند دلداریشان بدهند ولی اشک های بی بی تمامی نداشت.درد از دست دادن شوهر جوانش و یتیم شدن فرزندانش و نابینا شدن پسرش کم نبود که درد از دست دادن پسر بزرگش و یتیم شدن نوه هایش هم به آن اضافه شد...بیبی حالا رییس خانه شده بود حالا تمام مسیولیت های خانه با بی بی بود.بی بی زن قوی و دنیا دیده ای بود.تمام تلاشش را میکرد که کارها را خوب پیش ببرد که مردم دهکده نگویند نتوانست؛که محتاج هیچکس نباشد؛مادرم هم با وجود اینکه توانی برایش نمانده بود تمام سعیش را میکرد تا به بی بی در کارها کمک کند و ناراحتش نکند...

چهل روز با درد و غم و ناراحتی گذشت.روز چهلم مراسم پدرم برگزار شد وقتی به خانه برگشتیم متوجه شدم که پدربزرگم(پدر مادرم)با بی بی حرف میزد و میگفت دخترم جوان است تو هم پسر مجرد در خانه داری صلاح نیست که دخترم اینجا بماند یا خاتون را به عقد عباس(عموی کوچکم) در می آوری یا اورا به خانه ام میبرم.هرچند بی بی گاهی اوقات عصبانی میشد و طبق رسم مادرشوهران آن زمان به مادرم خرده میگرفت ولی همه میدانستند که بی بی چقدر مادرم را دوست دارد و همیشه او را مثل دختر خودش میدانست و ته دلش از اینکه مادرم عروسش بود خیلی خوشحال بود.شب بی بی با عمویم آرام حرف میزد نمیدانستم چه میگویند فقط دیدم که عمو عباسم عصبانی شد و از خانه بیرون رفت.بعدترها فهمیدم که بی بی به او گفته با خاتون ازدواج کن تا برادرزاده هایت زیر دست خودت بزرگ شوند ولی عمویم قبول نکرده و گفته خاتون برای من مثل خواهرم میماند...

۱۵
۳
دلنوشته های مادرم
دلنوشته های مادرم
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید