ویرگول
ورودثبت نام
دلنوشته های مادرم
دلنوشته های مادرم
دلنوشته های مادرم
دلنوشته های مادرم
خواندن ۴ دقیقه·۵ سال پیش

شصت رنج قسمت ششم

بی بی ما را به خانه ٱورد و دیگر نگذاشت ما پیش مادرمان برویم،یا مادرم به دیدن ما بیاید،چه هدیه ها که از طرف مادرم برای ما ٱمد ولی بی بی همه ٱنها را دور ریخت،چه غذاهای جورواجوری که ماربزرگم برای ما میفرستاد و بی بی همه ٱنهارا درسطل زباله میریخت،چه لباس هایی که مادرم برای ما میدوخت و بی بی همه را پاره میکرد،حتی نمیگذاشت ما چشممان به ٱنها بیفتد،تنها استدلالش هم این بود که مادرتان اگر شما را دوست داشت ازدواج نمیکرد،هرچقدر بزرگترهای فامیل پادر میانی میکردند بی بی راضی نمیشد،حتی یکبار خبر ٱوردند که پدربزرگ و مادر بزرگم در مسیر خانه ما هستند،بی بی عصبانی شد و رفت سر کوچه ایستاد و یک دعوای حسابی راه انداخت،بی بی عصبانی بود و هیچ چیز نمیتوانست شعله این خشم را خاموش کند،،،شبها برادر کوچکترم از خواب بیدار میشد و گریه میکرد،بهانه مادرم را میگرفت،بی بی بغلش میکرد و دور حیاط میچرخاندش تا ٱرام شود،بعضی وقتها هم گریه میکرد و نفرین میکرد و منو ٱن یکی برادرم سرمان را زیر پتو میکردیم تا صدای بی بی را نشنویم،روزهای سختی بود،منو برادرانم حکم اسیرهای جنگی را داشتیم،منتها اسیری بودیم که زندانبانمان عاشقمان بود،بی بی با چنگ و دندان از ما محافظت میکرد،شبانه روز تلاش میکرد تا ما راحت باشیم،تا مزه سختی را نچشیم،بما محبت میکرد تا دلتنگ مادر نشویم،ما یادگار پسر بزرگش بودیم،در برابر ما به شدت احساس مسئولیت میکرد،ماهها در چشم انتظاری دیدار مادر گذشت،برادرانم کمکم به این وضع عادت کردند ولی من مادرم را میخواستم،هرشب خوابش را میدیدم تنها یادبود از مادرم یک عروسک بود که مونس ٱن روزهای من بود،،،

یک روز تمراص،پسر عمه ام که چندسال از من بزرگتر بود به خانه ما ٱمد،ٱرام به او گفتم من خیلی دلتنگ مادرم هستم کاش میتوانستم او را ببینم،ولی بی بی اجازه نمیدهد،اگر بفهمد خیلی ناراحت میشود،پسر عمه ام از شنیدن این حرفها خیلی ناراحت شد و گفت نگران نباش من کاری میکنم که همین امروز مادرت را ببینی،با دوچرخه اش رفت،بعد از چند ساعت برگشت و گفت به بی بی بگو به خانه ما می ٱیی،من هم به در خانه مادرت رفته امخ و گفتم سر جاده بایستد.من از بی بی اجازه گرفتم و به بهانه اینکه میخواهم به خانه عمه ام بروم با پسر عمه ام سوار دوچرخه شدیم و رفتیم،چندین کوچه ٱنطرف تر پسر عمه ام مرا پیاده کرد،مادرم را دیدم که انطرف کوچه منتظر من ایستاده از شدت شوق دهانم باز مونده بود هر دو به سمت هم دویدیم همدیگر را در ٱغوش گرفتیم مثل کنعانی که یوسفش را دیده باشد ساعت ها در ٱغوش هم گریه کردیم دلم برای بوی پیراهن مادرم هم تنگ شده بود، لذت به ٱغوش کشیدن مادرم بعد از ماهها دوری و دلتنگی چیزی نبود که در قالب کلمه بیان شود،تمراص هم دور ایستاده بود و ما را میدید و گریه میکرد،خدای من مگر من چه چیزی از این دنیا میخواستم جز اینکه کنارمادرم باشم،من هم مثل دوستانم دوست داشتم هرجا میروم با مادرم باشم،شب ها روی دستهای مادرم بخوابم،با صدای لالایی مادرم بخواب بروم،تمام خواسته من فقط همین بود که مادرم باشد،،،مادرم گفت خیلی برایت لباس و عروسک گرفته ام منتها از ترس بی بی برایت نیاورده ام،میدانم که مثل هدیه های قبلی یا پسش میدهد یا دور میریزد،یک عروسک دیگر هم برایم ٱورده بود هرچه اصرار کرد قبول نکردم،من به عروسک احتیاجی نداشتم من خود خود مادرم را میخواستم.

چند ساعتی در ٱغوش مادرم نشستم طوری بغلش کرده بودم مثل کسی که تمام داراییش را محکم در دست گرفته باشد تا کسی او را ندزدد،،،

تمراص صدایم کرد و گفت بیا تا بی بی متوجه نشده برگردیم، برخلاف میل باطنیمان ،از ترس بی بی با سختی از هم جدا شدیم ،دلم اما پیش مادرم بود،گریه امانم نمیداد منتظر معجزه ای بودم که اتفاق بیفتد و جنگ بین بی بی و خاندان مادرم تمام شود...

تمراص ماجرا را برای عمه ام تعریف کرده بود،عمه خیلی ناراحت شده بود و فوری پیش بی بی رفت و گفت درست است که خاتون به اشتباه ازدواج کرده و از نظر تو خطاکار است ولی گناه تو از گناه خاتون خیلی بزرگتر است چون تو بین مادر و دختر قرار گرفته ای و این گناه بخشیدنی نیست،صبور باش و خاتون را ببخش،از این کینه و دشمنی دست بردار،اگر نوه هایت رادوست داری بگذار تا به ٱرامش برسند،

نگذار تا روح برادرم در ٱتش این کینه عذاب بکشد،،،

من از اینکه بی بی ماجرای دیدن منو مادرم را بشنود خیلی میترسیدم،ولی عمه ام ماجرا را گفت ولی بی بی چیزی نگفت،فقط ٱرام گریه کرد و گفت من خاتون را مثل دختر خودم دوست داشتم انتظار نداشتم که مارا تنها بگذارد،نباید به حرف خانوده اش گوش میکرد،نباید اینگونه جگر ما را میسوزاند،اما هر چه باشد مادر شماست،من این حق را ندارم که شما را از وجودش محروم کنم،تصمیم با خودتان هست،اگر مادر میخواهید بروید من کاری ندارم،این را گفت و با حالتی غریبانه چادرش را پوشید و سرخاک پدرم رفت..

۱۱
۲
دلنوشته های مادرم
دلنوشته های مادرم
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید