از اینکه بی بی بالخره راضی شد تا مادرمان را ببینیم،خیلی ذوق زده شده بودم ولی از طرفی دلم به بی بی هم میسوخت،چطور میتوانستم تنهایش بگذارم،کسی که اینهمه وقت از ما مراقبت کرده همه چیز را برای ما مهیا کرده،من معنی عشق را با وجود بی بی فهمیدم،وقتی میتوانست مثل بقیه مارا رها کند ولی هرگز اینکار را نکرد،با وجود تمامی دردهایی که درسینه داشت،تمام توانش را به کار میبرد تا از ما مراقبت کند،تا ما هیچ کمبودی را احساس نکنیم،بی بی قهرمان داستان زندگی من است،زنی که تلخی های زندگی از او ٱدم بدی نساخت،شاید تنها گناهش در زندگی همین هفت ماهی بود که نگذاشت ما مادرمان را ببینیم،شاید با اینکارش میخواست مادرم را تحت فشار بگذارد تا برگردد شاید داشت تلاشهای ٱخرش را میکرد،مادرم هم درگیر زندگی شده بود که راه گریزی از ٱن نداشت،حال و روز مادرم هم بهتر از بی بی نبود،برای او هم دل کندن از ما خیلی سخت بود،تن به تصمیمی داده بود که بزرگترهای فامیل برایش گرفته بودند،به اجبار از هم دور بودیم بی ٱنکه قلبا بخواهیم،منو و دوبرادر کوچکترم یک بام و دو هوا شده بودیم،هم مادر میخاستیم،هم دل کندن از بی بی برایمان سخت بود،چطور میتوانستیم تنهایش بگذاریم،اصلا بی بی چطور بدون ما میتوانست دوام بیارد،صبح ها به عشق ما از خواب بیدار میشد کارهای خانه را میکرد،برایمان غذا میپخت،بما رسیدگی میکرد،بدون ما چه انگیزه ای برای ادامه زندگی داشت،تصور اینکه بی بی بعد از رفتن ما چه عذابی میکشد ناراحتم میکرد،رفتن به خانه جدید مادرم دیگر برای ما ممنوع نبود ولی من نتوانستم بی بی را با ٱن حال و وضع ترک کنم،بالخره تصمیم خودم را گرفتم،پیش بی بی ماندم،نگذاشتم این ته مانده غرور و امیدش با رفتن ما از بین برود،ماندم تا رفتن پدر و مادرم کمتر روحش را ٱزرده کند،من عشق خالصی که یک کودک از پدر و مادر میخاهد را تمام و کمال از بی بی میگرفتم،مثل یک پدر میتوانستم به او تکیه کنم و مثل مادر هم ٱغوشش برای من گرم گرم بود،البته که مادرم را هم خیلی دوست داشتم و این دوراهی انتخاب سختترین تصمیمی بود که ٱن زمان گرفتم.من و برادرانم پیش بی بی ماندیم به پاس تمام زحمتهایش...
از ٱن روز به بعد هروقت دوست داشتم به دیدن مادرم میرفتم،خانه بی بی و مادرم بهم تقریبا نزدیک بود،بعضی وقتها ٱنجا چند روز میماندم و برمیگشتم،ناپدریم مرد خوبی بود ولی خیلی از مادرم بزرگتر بود،بچه هایش را هم مانند برادرانم دوست داشتم،خیلی زود باهم صمیمی شدیم و باهم انس گرفتیم،همانطور که قبلا گفتم بی بی خیلی مادرم را دوست داشت،حتی با وجود اینکه مادرم ازدواج مجدد کرد ولی بی بی خیلی زود دلش صاف شد و حتی مادرم بیشتر وقتها به دیدن بی بی می ٱمد و ساعتها باهم حرف میزدند...
هرچند شرایط هنوز هم سخت بود ولی ما خودمان را به این وضعیت عادت دادیم.یک بام و دو هوا داشتن هدیه زودهنگام سرنوشت به ما بود.