مادرم در آن زمان از خانواده تقریبا ثروتمندی بود.پدربزرگم کار و بارش خوب بود .پنج دختر داشت و یک پسر که از همه دخترهایش کوچکتر بود.چون پسر بزرگ نداشت که در کارها به او کمک کند تمام دخترهایش را مستقل و قوی تربیت کرده بود. برای هرکدام مغازه ای گرفته بود. حتی یکی از خاله هایم خودش در مغازه کار میکرد و درآمدش از خیلی از مردها بیشتر بود.بارها از بی بی شنیده بودم که مادربزرگم هیچوقت راضی نبوده که مادرم با پدرم ازدواج کند منتها چون از دوران کودکی پدربزرگهایم آنها را ناف بریده هم کرده بودندناچار به این وصلت رضایت میدهد.شاید به همین خاطر بود که بعد از فوت پدرم نگذاشتند مادرم آنجا بماند.مادرم اما پدرم را دوست داشت.هیچوقت ندیدم که کوچکترین ناراحتی از هم داشته باشند؛همیشه با کم و زیاد زندگی پدرم ساخت و هیچوقت کوچکترین گلایه ای نکرد.
چند روزی در چشم انتظاری بازگشت مادرم گذشت تا اینکه یکروز یکی از همسایه ها خبری برای بی بی آورد.دخترعموی پدرم ماهها بود از دنیا رفته بود و شوهرش مانده بود با هفت پسر قد و نیم قد که کوچکترین آنها سه ساله و بزرگترینشان پانزده ساله بود.بزرگ فامیل پیشنهاد داده بود که آن مرد با مادرم ازدواج کند تا هم جای خالی پدر را برای ما پر کند و هم مادرم برای پسران او مادری کند.
بی بی تا این حرف را شنید خیلی عصبانی شد و گفت هرگز اجازه نمیدهم همچین اتفاقی بیفتد مگر من نبودم که شوهر جوانم را از دست دادم ولی مثل یک شیرزن بالای سر بچه هایم ایستادم هم پدر بودم هم مادر؛هیچوقت نمیگذارم این اتفاق بیفتد.چادرش را پوشید و به خانه پدربزرگم رفت.بعد از چند ساعت بی بی برگشت خسته تر و درمانده تر از همیشه:؛گویا مادربزرگم تصمیمش را گرفته بود و قرار شده بود مادرم به عقد آن مرد درآید.به بی بی گفته بود:آن مرد ثروتمند است اینطوری تمام مشکلات حل میشود هیچ بچه ای بی سرپناه نمیشود و دختر من هم در جوانی تنها نمیماند.اما بی بی گفته بود هیچوقت اجازه نمیدهم نوه هایم زیر دست یک مرد غریبه بزرگ شوند.تو اختیار دختر خودت را داری من هم اختیار نوه هایم را.نمیدانم این چه لجبازی بود که بین بی بی و خانواده پدرم افتاده بود ولی قربانی این جنگ و لجبازی فقط من و برادرانم بودیم.تمام تنم از شنیدن این حرفها به لرزه افتاده می افتاد نمیدانستم چه میشودو چه سرنوشتی منتظر ما هست.
بی بی را دوست داشتم اما مادرم را بیشتر.من هشت ساله فقط آغوش مادرم را میخواستم؛تصور اینکه دیگر نبینمش دیوانه ام میکرد اما کاری از دستم بر نمی آمد کسی صدای مرا نمیشنید.بزرگترها گرمای آغوشش را از من گرفته بودند و من هیچکاری نمیتوانستم انجام دهم.
چند روزی با بی خبری و اضطراب گذشت تا اینکه خبر رسید بالخره مادرم را شوهرش داده اند!!!
این خبر برای بی بی مثل تیر خلاصی بود زبان بی بی بند آمده بود نمیتوانست حرف بزند باورش نمیشد که فقط بعد از دوماه از فوت پسرش؛عروسش را شوهر داده باشند.اشک امانش نمیداد زانوهایش خم شد مثل کسی که کمرش شکسته باشد به زمین افتاد محکم دستهایش را به زمین میکوبید و ناله میکرد بیشتر اما انگار عصبانی بود صورتش از شدت گریه و خشم وعصبانیت برافروخته شده بود همسایه ها سعی میکردند آرامش کنند اما نمیتوانستند.آرام و قرار نداشت هیچ چیز نمیتوانست آرامش کند شیرزن داستان زندگی من زخمی تازه خورده بود در حالی که هنوز جای زخم های قبلی درد داشت .یکدفعه سراسیمه بلند شد چادرش را دور کمرش بست و مثل سربازی که به خاک و ناموسش تعرض شده باشد به خانه پدربزرگ رفت و با حالتی پر از بغض و خشم و گریه فریاد زد آرزوی دیدن بچه ها را به دل خاتون میگذارم حق ندارد به دیدن بچه هایش بیاید اگر بچه هایش را میخواست شوهر نمیکرد.این را گفت و تمام...و این شروع جنگ خانواده مادرم و بی بی بود؛جنگی که فقط سه قربانی داشت...من و برادرهایم...