ویرگول
ورودثبت نام
دلنوشته های مادرم
دلنوشته های مادرم
دلنوشته های مادرم
دلنوشته های مادرم
خواندن ۳ دقیقه·۵ سال پیش

شصت رنج قسمت چهارم

چند روز بعد پدر بزرگم به خانه ما آمد و مادرم را با خودش برد.من به خیال اینکه مادرم تا ظهر بر میگردد رفتم و با بچه های همسایه بازی کردم.ظهر شد مادرم نیامد غروب شد نیامد.بی بی نگران شد شب با بی بی و برادرانم به خانه پدربزرگم رفتیم اما پدربزرگم نگذاشت که مادرم بیاید پدربزرگم میگفت چون تو پسر مجرد داری نمیگذارم که دخترم به آن خانه برگردد.نمی خواهم مردم روستا پشت سرمان حرف بزنند!!

مادرم ما را بغل کرده بود و گریه میکرد.خدایا این چه بلایی بود که ناگهانی سراسر زندگی ما را فراگرفت پدرم که رفت همه چیز تمام شد گویی چراغ زندگی ما هم خاموش شد.باورم نمیشد که همه این اتفاقات فقط در چندماه رخ داده باشد.برادر کوچکم فقط دو سالش بود چطور میتوانست دوری مادرم را تحمل کند هنوز شبها از خواب بیدار میشود و مادرم او را میچرخاند تا آرام شود.

من تک دختر خانواده نور چشمی پدر چطور میتوانم بدون مادر دوام بیاورم؟من همه جا با مادرم بودم از این به بعد چطور میتوانم تنهایی از پس خودم بر بیایم؟

درگیری های بی بی و پدربزرگم بیشتر شد بی بی هرکاری کرد نتوانست پدربزرگم را راضی کند.بی بی عصبانی شد پسرش را تازه از دست داده بود حالا عروسش مادر نوه هایش را هم از او گرفته اند.گویی دنیا برایش به آخر رسیده باشد برادر کوچکم را بغل کرد و دست ما دوتا را هم گرفت و ا ز منزل پدربزرگم خارج شد.هرچه مادرم التماس کرد گریه کرد ما را پیش او نگذاشت.فقط گفت اگر تو بچه هایت را دوست داری برمیگردی..!

جهان یک لحظه برایم تیره و تار شد.خدای من چرا کسی آن وسط به فکر ما نبود؟به فکر سه طفل معصوم یتیمی که هنوز ماتم زده داغ پدر جوانشان هستند و حالا ناجوانمردانه مادرشان را هم از آنها گرفته اند.باورم نمیشد که نگذاشتند مادرم به خانه برگردد و پناه بی کسیمان شود که جای خالی پدر را برای ما پر کند...

مادرم دنبال ما می دوید و گریه میکرد اما پدربزرگم دستانش را گرفت و نگذاشت بیاید...

گریه کنان به خانه برگشتیم عمویم عباس داخل حیاط نشسته بود.عمویم تازه جوان شده بود حدودا هجده ساله بود.قد بلند و کشیده با چشمانی سبز و موهایی روشن.خیلی شبیه پدرم بود متعصب و با غیرت.چندسال از مادرم کوچکتر بود . عمویم هم حق داشت؛شاید دوست نداشت با زنی که چندسال از او بزرگتر است و سه بچه دارد ازدواج کند؛او هم مثل همه جوان ها دوست داشت که با دختری که از خودش کوچکتر است ازدواج کند؛عروسی بگیرد و با ساز و نقاره همسرش را به خانه بیاورد شاید او هم در دلش برای ازدواجش فکرهایی رویایی داشت...

بی بی ماجرا را برای عمویم تعریف کرد عمویم ما را بغل کرد و در حالی که سعی میکرد جلو پایین آمدن اشکهایش را بگیرد؛گفت مطمپن باشید من هیچوقت تنهایتان نمیگذارم و تا وقتی که زنده هستم برایتان پدری میکنم.حرفهایش برای منی که چه روز در سختی و ماتم و درد بودم مثل مسکن بود مثل آرامبخش بود؛میدانستم که راست میگوید و هیچوقت تنهایمان نمیگذارد؛من اما مادرم را میخواستم فقط سایه مهر و محبت او میتوانست آرامم کند فقط او میتوانست پناه بی کسی ام باشد.مادرم نبود انگار همه چیز را از من گرفته باشند؛خودم را تنهای تنها حس میکردم.تازه هشت ساله شده بودم و پدرم را که وابستگی زیادی به او داشتم را از دست داده بودم فقط وجود مادرم میتوانست آرامم کند فقط با وجود او احساس امنیت میکردم.مثل کودکی تنها شده بودم که وسط جنگ گیر کرده هر لحظه جایی را بمباران میکنند و او تنهای تنها و سرگردان بدون سرپناه بدون تکیه گاه این طرف و آن طرف میدود...

۱۳
۶
دلنوشته های مادرم
دلنوشته های مادرم
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید