روزای عجیبیه. و من نیاز به یک "بیمحتوا" نویسی راجع به ارتباطاتم دارم!
این نوشته رو موقعی دارم مینویسم که آهنگ کنا نتلاقی از فیروز رو گوش میدم. آره من گوش میدم. منی که هیچ وقت آهنگ عربی گوش نمیدادم. البته تا قبل شیخ. به شیخ بعد چند ماه پیام دادم. نمیدونم فردا که از خواب بیدار شم استرس دیدن جوابش رو داشته باشم یا نه. دیگه اهمیت سابق رو برام نداره. شایدم داره. اه. مطمئن نیستم که جوابم رو بده. یا اگه جوابم رو بده خوب پیش بره. به هر حال آخرین باری که صحبت کردیم همه چیز افتضاح بود. و خب نمیدونم کار من بد بود یا نه اما جوری بود که بخواد الان جوابِ خوبی نده. اگه یهو برداره بگه تو کیای دیگه چی؟ یاخدا اصلا الان چرا پیام دادم واقعا.. چرا بعضی آدما و دوستامون انقدر تو ذهنمون میمونن و به اصطلاح جوز میزنیم؟ هوف خدای من! و من همچنان دارم از فیروز گوش میدم. واقعا کاش هیچ وقت باهاش آشنا نمیشدم.

دوباره زندگیِ سگ میزنه گربه میرقصهی سابقم رو بدست اوردم. گریههام کمتر شده. غمم متمرکر نیست و نسبت به موضوعاتِ گستردهتری شده. زندگیِ درسی دوستنداشتنیای هم دارم. برای دشمنم هم چنین وضع درسیای رو نمیخوام حقیقتا. دوستها و در کل آدمای زندگیم دوباره زیاد شدن. ارتباطات سابق هم برگشته و نمیدونم اینا چیز خوبیه یا بد. رو به یکی که یادم نیست کی، میکنم و میگم: گلدوزی، آشپزی، خیاطی، خاک بر سری، ای طرف بپر او طرف بپر!
این پسره، فرزانِ خیر ندیده هم چند دقیقه بعد گفتن جملهی: پشمام چقدر حس میکنم میتونم باهات رفیق باشم. و افتادن گاردِ من، موضعش رو تغییر داد و تاکیداتی کرد روی این مسئله که کاش بهش نگم برادر و پیکاپلاینهای بشدت مزخرفی گفت. و تو کل مدت صدای توی سرم اینجوری بود که: آره! این آخرین باریه که همو میبینیم. و خب اجازه بدید به خودم بگم: ای لر ساده!

آقای ب انسان مزخرفی بود. پس با یه قطع ارتباط هر دومون رو خوشحال کردم. رو میکنم به مامان و میگم: دیدی آتوسا خانم؟ اینهمه من رو تحت فشار قرار دادی واسه این آدم! پاسپورت آبی بخوره تو سرش! عوضش منم یه مملکت دارم که چه داخلش باشم چه بیرونش صبح حتی از شبمم خبر ندارم. هیجانانگیزتر نیست؟ و همونطور که آهنگ وای که چه حالیه از برادر تتلو رو بلند بلند میخوندم صحنه رو ترک میکنم. به هر حال، ایندفعه هم نشد! احتمالا من تهش میرم راهبه میشم. اسمم هم اینجا عوض میکنم میزنم: خواهر ایزابل بروژ.
اینو فقط اینجا میتونم بگم: بچهها من دلم میخواد دیگه نقش اصلی باشم. من کل زندگیم خودم رو تبدیل به یه نقش فرعی کرده بودم. و یه روز جدا توی یه پست راجع بهش چرندیاتی خواهم نوشت. ولی اینجام بازم خواستم بگم. چون اولین قدمم همین بود که دیگه دست بکشم از مردایی که بقیه واسم انتخاب کردن!
در کل اصلا زندگیِ فعلیم رو نمیپسندم و توصیه نمیکنم. ایشالا زندگیهای بعدی! البته به قول شهاب و روژین کاش زندگی بعدی گربه باشیم!

از پلیلیست فیروز میام بیرون. یه آهنگ از یوکسل بالاتاچی رو پلی میکنم: درود بر آهنگها و لهجهی کارادنیزی! درود بر ایزابل بودن!
Aç bana yar gönlüni sevdaliğin olayum!
اومدم داخل اتاقم که بخوابم. که یهو ساره بیدار شد و خیلی رندوم و بیدلیل دستاشو تو هوا تکون داد و گفت: پنج دقیقه دیگه! و بعد چیزای نامفهوم دیگهای گفت و دوباره خوابید. دارم سعی میکنم صدای خندمو کنترل کنم تا فردا بتونم بخاطرش مسخرش کنم.
پینوشت: این متن برای دیشب بود. شیخ جوابمو خیلی خوب داد. و خیالمم راحت شد هم بابت اینکه سلامته و هم یه سری مسائلی که ذهنم رو درگیرمیکرد. دلم براش تنگ شده بود. و خب الان انسان خوشحالتریام. شاید حرفی که اون بالاتر زده بودم رو پس بگیرم. نمیدونم.
پینوشت دوم: اون پسر شمالیه رو تو اینستا دیدید که طرفِ مقابلش کاملا تخصصی راجع به سیاست و اقتصاد حرف میزنه، و اون جواب میده: همین پفک، پفک چقدر گرون شده! خب من دقیقا همینم مقابل شیخ!