
نمیدونم. بیاید فقط آهنگ گوش کنیم.
فریدون که فرستادهی شیخ عزیزمه به رسم هر شب اول از همه میاد میشینه اینجا و میگه:
" ای خدا به کی بگم؟ به کی بگم؟ که داره تنهایی آبم میکنه.."
گوگوش جان من هم که طبق معمول دید بساط درددل پهنه، اومد کنار فریدون نشست و سفره دلش رو براش باز کرد:
" اومدم شبهارو باور نکنم غصه نذاشت
اومدم غصه رو باور نکنم شب نمیذاشت"
فریدون دوباره گفت:
" حیف من زندونیِ غم بمونم. غم داره خونه خرابم میکنه.."
گوگوش که حالا کمی هم دلش برای فریدون سوخته بود ادامه داد:
" توی دل هیچ میدونی؟ غم داره آواز میخونه.."
فریدون داد زد:
" کی میاد و کِی میاد؟ اونکه چشاش، واسه من شبو چراغون بکنه"
گوگوش لبخند تلخی زد:
" میتونست چشمای تو شبهارو روشن بکنه
نذاره غم توی دل اینهمه شیون بکنه"
فریدون ادامه داد:
" دست گرمشو تو دستام بزاره، خلوت دستامو ویرون بکنه.."
گوگوش آه حسرتی کشید:
" دل تو خندهی تو جشمای تو دستای تو
میتونستن نذارن شبها رو باور بکنم.."
فریدون معترضانه نگاهش کرد:
" چرا هیچکس نمیخواد حرفامو باور بکنه؟ بار این تنهایی رو برام سبکتر بکنه! "
گوگوش ناامیدانه جواب داد:
"حالا باور بکنم؟ یا که باور نکنم
دردی درمون نمیشه
کاری آسون نمیشه
کوه غصه روی قلبم دیگه ویرون نمیشه.."
فریدون چیزی نمیگه. گوگوش هم همینطور. سکوت بدی بین هممون حاکم میشه.
سکوتی که فیروز اومد و شکستش و از غروبهایی گفت که :
"کنا نتلاقی من عشیة
غروبهایی که با هم دیدار میکردیم..
آه، ما حدا یعرف بمطرحنا
آه، هیچکس از جای خلوتِ ما خبر نداشت
غیر السما وورق تشرین
جز آسمان و برگهای پاییزی (ماه تشرین)
ویقلی بحبک أنا بحبک
و او به من میگفت: «دوستت دارم، من دوستت دارم»
*(چه دروغ های شاخداری)
ویهریب فینا الغیم الحزین
و ابرِ غمگین، ما را با خود (به دوردستها) میبُرد..."
بله، ایم ابر اونقدر من رو به دوردستها میبرد که یادم میرفت:
"yollar batdı dumana
راه های توی مه گم شدن"
و چرا؟ خب واضحه! چون:
"Küsüp getdi yarım mənim
یار من قهر کرد و رفت .."
و بدترین بخش قضیه واسم حسرتیه که آرزومه روزی بتونم ازش خلاص بشم.
حسرت اینکه:
" Axi niyə öz eşqimi düz demədim mən ona?
آخه چرا عشقمو صاف و پوس کنده بهش نگفتم؟ "
خب واقعا چرا؟ چرا هیچ وقت نتونستم پیش تو خود واقعیم باشم؟ پیش تویی که برام انقدر عزیز بودی.
پیش تویی که هنوزم بخاطرت گه گاه به طرز بچگانهای با خودم میگم:
Baxacaq mı, görən, gəlip pəncərəmə bir də yar?
یعنی یارم دوباره میاد پشت پنجرهم سر بزنه؟"
و هر چند که نمیای و نمیام، اما باز هم در انتظارم و به این فکر میکنم که:
Görən haçan bir də yarım qapımızdan geçəcək?
کی میدونه یارم دوباره کِی از درِ خونمون رد میشه؟"
و اینجا فیروز جوابم رو میده که:
"بتذکر شو حکیوا علیّا
به یاد میآورم که درباره من چه حرفها که نزدند...
لما نطرت وأنت نسیت
آن زمان که من منتظرت ماندم و تو فراموشم کردی
وصار الشتا ینزل علیّا
و بارانِ زمستان بر من باریدن گرفت
وإجى الصیف وإنت ما جیت
و تابستان آمد و تو باز هم نیامدی.."
و در آخرین مرحله رامش جانم. رفیق همیشه همراه من در این شبها برای بار هزارم یادم میندازه که چقدر برام با همه فرق داشتی و میگه:
" ای با دلِ دیوانهی من آشنا! ای از من و افسانههای من جدا! "
به رامش میگم نه والا گویا اونقدرها هم آشنای دل دیوانه ما نبود. اما خب جدا؟ بله.
رامش گریه میکنه:
" چشم مرا از گریه دریا میکنی
با آشنا بیگانگیها میکنی
با من چرا امروز و فردا میکنی؟"
امروز و فردا کردن که کار همیشگیش بود. یادت رفته؟
بی توجه به حرفام آرزویی بچگانه میکنه:
" ای همه خواب و خیالم! خواهم که باز آیی کنارم! روشن کنی شبهای تارم!"
بهش میگم که برنمیگرده.*(برنمیگردی دیگه مگه نه؟)
ملتمسانه، انگار که میخواد شانس آخر رو امتحان کنه میگه:
" از زندگی سیرم مکن ای بیوفا!"
میخندم: نه رامش جان. سیر نمیشیم. هنوز وقت زیادی برای گرسنگی کشیدن و زیستن داریم. بیا هدرش ندیم. وسایلتو جمع کن تا بریم.
حرفامو قبول میکنه. چمدون به دست راه میوفته و میخونه که:
" افسرده از این عشق رسوا میروم.
دلخسته از این بار غمها میروم.
تنها شدم تنهای تنها میروم!"
منم همراهش میرم. تا شب بعدی. تا دلتنگیِ بعدی. تا حسرت بعدی. و این چرخه احساس و منطق نمیدونم تا چندمین روز ادامه داره. اما امیدوارم به پایانش. چون ارزشش رو نداره.
