حالم اصلا خوب نیست. خیلی ناراحتم. خیلی مسئله هست که بخاطرشون ناراحت باشم. حس میکنم دارم از درون میشکنم. چرا اینهمه اتفاق با هم میوفته. من خیلی احمقم مگه نه؟
من خیلی احمقم بچهها خیلی.
دلم میخواد گریه کنم. بخاطر خودم. فقط خودِ خودِ خودم. خودِ احمقم. نه بخاطر موجودی حساب بانکیم، نه به خاطر کار، نه به خاطر درس، نه به خاطر کارهای بابا، نه به خاطر شیخ، نه به خاطر اشکانی که من نفهمیدم چطور اینهمه مدت رفتار من رو طور دیگهای برداشت کرده و دقیق الان که من درگیر آدم دیگهایم باید اینطور ابراز علاقه میکرد و بهم عذاب وجدان میداد. اشکان خیلی مرد خوبیه. خوشتیپ باهوش معصوم. بهم حس نالایق بودن میده. چرا همیشه من آدم بدهی قصههام؟ گناه من چیه؟
شاید نباید اونطوری صمیمی میشدم. نباید انقدر پر و سر و صدا باشم و گند بزنم تو همهی مرز بندیا. نباید انقدر احمق و کودن باشم. نباید انقدر بدون فکر حرف بزنم. خسته شدم از دست خودم. چطور ممکنه یه نفر انقدر باگ شخصیتی داشته باشه؟:/از خودم بدم میاد.
از خودم بدم میاد که ازت خوشم میاد شیخ. از خودم بدم میاد که اشکان رو نپذیرفتم. از خودم بدم میاد بابت اینکه ذهنم رو درگیر آدمی کردم که ذرهای لایق احساسم نیست.
داریم همین دوستیمونم از دست میدیم شیخ. ولی من نمیخوام از دستت بدم. ولی نمیدونم چجوری. در واقع خودمم که دارم خرابش میکنم. ولی تو هم داری بدترش میکنی. ازت بدم میاد. ازت خیلی بدم میاد. تو از منم آدم بدتری هستی. و این خوشحالم میکنه. چون اگه یه روز رفتیم جهنم طبقاتمون باهم فرق داره و دیگه نمیبینمت. دلم نمیخواد ببینمت. شایدم میخواد نمیدونم. وای خدای من.
اگه از دستت بدم چی؟ اگه دیگه هیچ وقت هیچی درست نشه چی؟ اگه تا همیشه که چرته ولی اگه تا مدتهای طولانی حسرتش رو داشته باشم چی؟
بابا به پیر به پیغمبر من حال و حوصله دوست داشتن آدمارو ندارم! این چه بلاییه اومده سرم.
*اینم اینجا یا موقته، یا یه درس عبرت که چند وقت یه بار بهش رجوع کنم و بفهمم که اعمال اضافی و بیهوده انجام ندم که این بشه حال و روزم!