دیروز بالاخره، بعد از چندین روز درد، وقت جراحی این دندون بیمروت رسید. تا چند ساعت اول که هنوز اثر سِر کنندهها نرفته بود انسان خوشحالی بودم و سعی میکردم با فرستادن بوسهای کج و کوله با لبای سِر برای آتوسا و ساره ساعات مفرحی رو بگذرونم. اما خب همزمان با بیمزه شدن بوس فرستادنا، اثر سِر کننده هم رفت و دیگه چشمتون روز بد نبینه:) از دیشب انقدر مسکن و آنتیبیوتیک خوردم که معدم کلا بهم ریخته. انسان میبینم حالت تهوع میگیرم. یه ساعتی میشه که حتی از جامم به زور بلند میشم. عمیقا دلم برای زندگیِ قبل این چند روزم تنگ شده. هر چند که مالی نبود. اما خب دیگه.
احساس میکنم شبیه وقتایی شدم که بابام سرما میخوره، چون هر دو دقیقه یه بار دارم فکر میکنم نکنه لازمه وصیت کنم؟ حتی به شیخ گفتم چون آشپزیش خوبه وظیفه پخت حلوا رو اون به عهده بگیره که با مخالفتش رو به رو شدم. تازه گفت به من چه. مردک سخیف.
ولی خب به قول سپهر ما لریم. زنده میمونیم.

ساره رفت خونشون. اه. من هر چقدرم بزرگ شم با این مسئله کنار نمیام. چرا خونههامون کنار هم نیست؟
بعد از چند روز فکر کردنهای یکسره تصمیم گرفتم به شیخ بگم که مثل داداشمه و کاری کنم که همون دوستی مسخره همیشگیمون ادامهدار بمونه. این تنها راهیه که میتونم از احساساتم محافظت کنم. هیچ وقت نمیدونم این حجم از محافظه کار بودن واسم خوبه یا نه. گاهی وقتا با خودت میگی اینجوری آسیب نمیبینی. اما گاهی وقتام به این فکر میکنی که شاید داری خودت رو از تجربهی خیلی چیزها محروم میکنی. نمیدونم. آخه حوصلشو ندارم.
بخدا تنها چیزی که فعلا میتونم واسش وقت بزارم موجودی حساب بانکیمه. که اونم بشدت داره ضعف نشون میده از خودش در مقابل قیمتها. منو باش چقدر برنامه داشتم. تازه از چند ماه پیش میخواستم موهامو رنگ کنم قبل عید و چقدر از همه نظر پرسیدم که آقا تهش شرابی یا بلوند؟ الان اما جوری مانند خر در گِلِ هزینههای ضروری و بیسیک به قولی: صرفا برای زنده موندن، فرو رفتم که تنها رنگی که میتونم بزنم به موهام آبرنگِ ۲۴ رنگ آقامیریه. شایدم گواش پارس. نه اینام نه. نمیدونم. ۶ رنگ آریا؟
جدا از اون هم. دیگه چه فایده؟ همه اینا واسه قبل بود. قبل این یک ماه. قبل این فاجعه.
