ویرگول
ورودثبت نام
ایزابل بروژ
ایزابل بروژبه وقت غم"ایزا" و در روزهای شادمانی "بل" صدایش می‌زدند!
ایزابل بروژ
ایزابل بروژ
خواندن ۱ دقیقه·۱ ماه پیش

شب خوبی نیست

غمِ اون آدما رهام نمیکنه. انگار با هر خبر، لحظه‌ای که تجربه کردن رو تصویرسازی میکنم و زجر میکشم. و بدتر از اون اینه که با خودم میگم اگه .. اگه .. اگه..

شب خوبی نیست. شب بدیه. حتی میتونم بگم که شب افتضاحیه.

نمیدونم چی باید بنویسم فقط نیاز داشتم بنویسم. مامان گفته چیزی نگم. منم نمیگم. مامان اضافه کرد که: چه فایده؟ راستم میگه. چه فایده؟ نوشته‌های "ایزابل از ویرگول" راجع به این موضوع چه فایده‌ای میتونه داشته باشه؟:) حتی وقتی گفته میشه بیشتر شبیه اسم فرستنده‌های نقاشی به شبکه پویاست.

جدا از اون، احساس میکنم ___ زده شده به ارتباطاتم. از ب اینا که کلا نمیدونم چند روزه بی‌خبرم. فکر کنم کل ارتباط روزانه‌م با اونا اینه که موقع اخبار ساعتشونو میبینم و به مامان میگم الان اونجا ساعت فلانه. با بچه‌های خودمونم که فقط تماس تلفنی‌ و این چیزا. واقعا خبر وصل شدن روبیکا و این چیزا تاثیری تو زندگیِ ارتباطی من یکی نزاشت.

به هر حال، بازگشت به زندگی طبیعی؟ زهی خیال باطل.

ولش کن.

۱۷
۹
ایزابل بروژ
ایزابل بروژ
به وقت غم"ایزا" و در روزهای شادمانی "بل" صدایش می‌زدند!
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید