انقدر سرم درد میکنه که بس.
امروز روز خوبی نیست. منم الکی اینو نوشتم نیازی نیست بخونیدش. چون حالم از سیل ادمای دورم بهم میخوره. یه جورایی از دستشون فرار کردم اینجا. مخصوصا از دست روژینی که میخواد به زور این ادمایی که نمیدونم کین رو بکنه تو پاچمون. بعلاوه اینکه با یکی از این آدما آشنایی در اومدم با گذشتهای فجیع.
منم ادم برونگراییم اما خب بس دیگه. واقعا بس. ازشون بدم میاد. با توجه به اون گذشتهی فجیع میدونم که چقدر آدمای مزخرفین. و من؟ نه من آدمِ این آدما نیستم.
کل کار و زندگیمو ول کردم. پیام همه رو نادیده گرفتم. و منتظر نوتیف پیام شیخِ فلان فلان شدم. الان فقط دلم میخواد با اون حرف بزنم. چرا باید سرکار باشه. اصلا من چرا اینجوری میکنم؟ حس حماقت دارم.
دچار کلافگی ای شدم که باهاش آشنا نیستم.
کاش اینجا یکی پیدا شه حرف بزنیم. که البته فکر نکنم. در هر صورت صدای منو میشنوید؟؟من اینجام! کمک!
