کل مدتی که خواب بودم داشتم یه خواب رو میدیدم: شهر ویرون شده و من گوشی ندارم و دنبال راه ارتباطیم با خانوادم. میرم از چند نفر کمک میخوام. همشون کمکم میکنن. ولی دقیق همونجا که نفسی از روی آسودگی میکشم، دوباره همه چی برمیگرده از اول و هی رو دور تکرار.
یاد یکی از کامنتای پستای قبلم میوفتم که اون روز باهاش خیلی امیدوار شده بودم. یه همچین چیزی بود: کم مونده، یه روز صبح از خواب بیدار میشی و میبینی همش یه کابوس بوده، یکم دیگه صبر کن.
دریا زنگ زده بود و از این میگفت که: اینجوری که دیگه هیچی از ایران نمیمونه. حس میکنم داریم تموم میشیم. و منم تایید کردم و گفتم از کلمات: تریلی، سوله، کاور، گونی، تپه و امثالهم تا ابد متنفرم.
میرم جلوی آیینه، از دیشب هزار بار بغض کردم ولی جلوی خودم رو گرفتم تا گریه نکنم. حالا انگار آثار تموم اون گریههای نکرده توی صورتمه. سعی میکنم موهای جلوی صورتم رو بزنم پشت گوشم و بعد موهای عقب رو که مشکیه میارم روشون و میپوشونمشون. هنوز چند تار طلایی دیده میشه. اما خب سیاهیه که غالب شده. خیلی وقت بود قاب چهرم رو با موهای مشکی ندیده بودم. یه لبخند الکی به خودم میزنم.
من حالم خوب نیست. من واقعا حالم خوب نیست. نمیدونم چطوری باید از این وضع خودم رو بکشم بیرون و دوباره سر پا بشم. و بابت این وضع روحیم خجالت زدهام. حس میکنم باید قویتر میبودم.
دلم میخواد فحش بدم اما فحش مناسبی برای این فضا پیدا نمیکنم. با نقل قولی از یکی از پستای آقا حقیری حرفامو تموم میکنم:
هرچه شد گفتند قسمت است، دیگر تفاوتی ندارد. قسمتمان بوده یا نبوده، سگها نظر لطفی داشته باشند به قسمت و همه چیز.