پراکنده نویسیه و تا دلتون بخوادددد چرت و پرتتتت.
میدونید حقیقتا این روزها لرِ غمگینی درونم زندگی میکنه که حتی موقع خط چشم کشیدن هم میگه : ___ مِنِ ای وضع!
ساره و آتوسا به طور مکرر خوابهای خیلی بدی راجع به من دیدن. خب من اعتقادی ندارم به این چیزا اما کمی برام ترسناکه. آره واقعا میترسم. و برای اولین باره که بیشتر از هر چیز از خودم میترسم! اه حس میکنم با بیانش دلشورهم هزار برابر شد.
هوفف ولش کن دلم میخواد یه جوری این استرس یادم بره. بذارید از نینیهای دوستداشتنیِ زندگیم بگم براتون:
پریشب النارو اندکی و تا حد مقبول و بامزه برای یک دختر ده ساله میکاپ کردم. اون هم گفت که میخواد در ازای این کارم برام موهام رو درست کنه و خلاصه خیلیم قشنگ درست کرد و بعدش از کیف نقلی و کوچولش چندتا نگین در اورد و زد روشون و منو یاد روزهای بسیار دوری انداخت. النا همیشه باعث میشه قلبم اکلیلی بشه. حس میکنم کاملا پتانسیل اینو داشته که به جای دخترداییم خواهر کوچولوی من باشه. یعنی خب من به عنوان بزرگترین نوه، نینیهای زیادی رو دیدم و شاهد بزرگ شدنشون بودم. اما النا از همون یک روزگیش جایگاهی رو توی قلبم تصرف کرده که هیچکدومشون از نزدیکشم رد نشدن.
*(بغلای طولانیِ ریحانهی شیش ساله و دوستت دارم گفتناش میاد تو ذهنم و عذاب وجدان میگیرم..ایخداا)
یه موجود دیگهایم هست اسمش روشناست و خواهرِ کوچیکتر الناست. عجیبه اصلا. همزمان که پیرت میکنه، میتونی بایستی و تحسینش کنی بخاطر نوع کاراکتر پیچیدش. اما خب دو ساعت بعد از اینکه به ساره گفتم دلم میخواد دختر آیندهم مثل روشنا بشه، حرفم رو پس گرفتم. چون دیدم درسته که هر دومون اغلب دامن میپوشیم و موهامونو خرگوشی میبندیم و این به عنوان یه مادر و دختر ظاهر باحالی داره اما دقیق نیم ساعته که من و یه بچه چهار ساله به زور باهم روی یه صندلی کوچیک نشستیم صرفا چون هیچ کدوممون حاضر نیست کوتاه بیاد و بره رو یه صندلیه دیگه بشینه. اره خلاصه گویا اصلا صلاحیت مادری برای چنین موجودی رو ندارم. تازه تهش اون کوتاه اومد:) و خب این نادرترین اتفاق ممکن بود. بعلاوه اینکه کاملا فتنهگرانه رفت و به بابام گفت بهتره که ایزابل رو دعوا کنیم چون مدام جوابم رو میده! اما خب اشکال نداره در نهایت منو روشنا داداشیای همیم.
پلن دارم به روشنا یاد بدم که هر کی هر اعتراضی کرد، بگه: Because im a lady thats why!

چند دقیقه یه بار صدای سرفه ساره رو میشنوم و نوشتنو متوقف میکنم و نگاهش میکنم تا مطمئن شم خوبه. دیشب میگفت حس میکنم دارم سرمامیخورم. خب حقیقتش حاضرم کل شهرو نذری بدم ولی ساره سرمانخورده باشه. به چند دلیل: یک اینکه اینکه به تازگی بود که شخصا متوجه شدم ساره جان رسما به قصد کُشت ویروس منتقل میکنه:) و منم این دو سه ماه به اندازه کل زندگیم مریض شدمو پام اسیب دیدو فلانو. و دو اینکه خب طبیعتا دلم میخواد حالش خوب باشه تا بزنیم تو سرو کلهی هم. واسه همین خدایا تو رو خدا بس:)))))))))
هعیی.
مدتیه که یه آهنگ کارادنیزی از ناکجا افتاده توی مغزم اما به دلیل عدم دسترسی نمیتونم پیداش کنم و به این فکر میکنم که دقیقا کِی میتونم پیداش کنم. اصلا میتونم؟
"inanmazdum sözüne, bir çift çadır gözüne!.."
ایبابا ولش کن. به جاش جناب داریوش دوست نداشتنی رو گوش میدیم. کارِ همونو میکنه تقریبا.
پس : به من نگو دوستت دارم. که باورم نمیشه.
پینوشت یک: وای ولی چقدر نیاز داشتم پرت و پرت بگما.
پینوشت دو: این متن واسه دیشب بود و ساره آخرشم سرماخورد ممنون خدافظ:)))).
پینوشت سه: آیا ویرگول چه زمانی قراره برای این مضحکه اجازه انتشار بده؟