ویرگول
ورودثبت نام
ایزابل بروژ
ایزابل بروژبه وقت غم"ایزا" و در روزهای شادمانی "بل" صدایش می‌زدند!
ایزابل بروژ
ایزابل بروژ
خواندن ۴ دقیقه·۲۳ روز پیش

خانم مهندسی که راهبه شد!

ممنون از داداشم، هوش مصنوعیِ بله.
ممنون از داداشم، هوش مصنوعیِ بله.

خب آقا من همیشه دیر می‌رسم.

حتی یه روزایی هست که می‌خوام دیگه این‌دفعه زود برسم، اما از قبل هم دیرتر می‌رسم!

یه روزایی هم هست که پذیرفتم که دیر می‌رسم و خب آره..باز دیر می‌رسم. یعنی پذیرشش هم چیزی رو تغییر نداد، می‌دونید؟

مثلاً وقتایی که با دریا می‌خوایم بریم بیرون، همیشه ساعتِ قرار رو می‌گه پنج و نیم چون می‌دونه من هفت می‌رسم. یا صبحایی که وقت مژه داریم، وقتمونو کنسل می‌کنه و می‌ندازه بعد از ظهر؛ چون درسته که بعد از ظهرا دیر می‌رسم، اما صبحا که دیگه اصلاً نمی‌رسم!

با بقیه مثل روژین و ساره و مامان کمتر این مشکل رو دارم. مخصوصا روژین، چون اونم دیر می‌رسه. اما خب وقتایی که جای مهمی می‌خوایم بریم صد باری ازم خواهش می‌کنه که دو ساعت زودتر از حالت معمول شروع به آماده شدن بکنم و منم حرفشو گوش می‌کنم و همین‌کارو می‌کنم، اما خب بازم دیر می‌رسم! فقط این‌دفعه میشه گفت یکم کمتر دیر می‌رسم.

مثلاً اگه ازم بپرسن یکی از آرزوهای مهمت چیه، می‌گم ایجاد تقویمِ جدا آدمایی که همیشه دیر می‌رسن. و ازشون می‌خواستم که ساخت این تقویم رو به دریا و روژین بسپرن. چون اونا بهتر از هر کسی می‌دونن باید چطور عقربه‌ها و تاریخا رو جابه‌جا کنن تا همه چیز طوری سر جای خودش قرار بگیره که مجبور نشن شصت باری به من زنگ بزنن و فحش‌های زیادی رکیک بکشن بهم!

آره خلاصه..

بنده در تمام قسمت‌های زندگیم دیر رسیدم و گاهی اوقات اون‌قدر دیر رسیدم که اصلا نرسیدم!

مثلاً یه روز ارائه‌مو از دست دادم و شیت‌بندی که کلی سرش زحمت کشیده بودم رو هم حیف و میل کردم، فقط چون همونطور که گفتم: انقدر دیر رسیدم که نرسیدم!

و شاسد عجیب باشه ولی پشت‌بند همین چیزِ ساده، اتفاقاتی افتاد که دوستای زیادی رو از دست دادم، اعتبارم رو پیش عده‌ای از دست دادم، گرفتار محیط سمی‌ای شدم، علاقه‌م به رشته‌ام، حتی کارم و اطرافیانم رو از دست دادم و در نهایت کلا اون مسیرِ زندگی رو از دست دادم.

و ذوقِ دایی رو که چندین سال بود خانم مهندس صدام می‌کرد و به همه می‌گفت که ایزابل همکارمه رو هم کور کردم و امیدش بهم رو از دست دادم.

و همه اینا برای چی؟ بله فقط چون دیر رسیدم.

یا الان خیلی دلم می‌خواد به شهاب حداقل یه زنگ بزنم و بابت دوستی‌ای که بدون گفتن دلیل گند زدم توش ازش عذرخواهی کنم یا توضیحاتی بدم، اما خب روزهای متوالی نادیده‌ش گرفتم و حالا دیگه دیره. چون من دیر منطقم اومد سر جاش. چون من دیر رسیدم.

یا حتی بیشتر از اون دلم می‌خواست به شیخ بگم که چقدر دوستش دارم. اما شیخ خیلی وقته که رفته. و آره من حتی توی عشق هم دیر رسیدم. ولی تو همین یه مورد خداروشکر که دیره، چون گفتن این حرف نابودم می‌کرد. همینم مونده بود که غرورم رو هم همراه شیخ از دست بدم! ولی خب دلم می‌خواست اندک زمانی بود تا کمی بغلش می‌کردم. چیز زیادی که نبود. بود؟

اه چی می‌گم این وسط... ولش کن. به هر حال شیخ رفته. شایدم من رفتم. بیشتر من رفتم، اما اون در رو باز کرد برام که برم. چقدر جنتلمن! مگه نه؟

من رفتم. نیومد دنبالم. نخواست که بیاد. نمیدونم شایدم می‌خواسته ولی برای اون هم خیلی دیر شده بوده باشه. به هر حال شبیه هم بودیم کمی. هوف نه ایزای ساده‌دل! برای اون که دیر نمی‌شد، زمان کافی داشت. چون من هزار باری وسط راه متوقف شدم. بخاطر اینکه گل‌های مسیر قشنگ بودن، هوا خوب بود و آسمون آبی بود و من مجبور بودم بایستم و اونارو نگاه کنم. یه جاهاییم سنگ ریزه تو کفشم رفت. یا یه جا باید دامنم رو صاف میکردم. خلاصه اینجور چیزها. یعنی خب میخوام بگم خدایی نکرده یه وقت فکر نکنید داشتم به شیخ فرصت میدادم‌ها! و دیگه بخاطر همین چیزا اونروز به خونه هم دیر رسیدم.

حتی الانم می‌دونم قراره بازم دیر برسم؛ به قرار با دوستام، به اون آینده‌ی شغلی مورد نظرم، به اون ویزای کوفتی و احتمالا به اون مردِ به اصطلاح تایپم که روژین می‌گه اصلا خلق نشده. شایدم خب حق با روژین باشه و خلق نشده باشه و نرسم که در اون صورت بازم دیر می‌رسم، ولی ایندفعه به کلیسا!

چون همون‌طور که قبلاً عرض کردم، پلن بیِ بنده برای این موقعیت، راهبه شدن و تغییر نام ایزابل بروژ به خواهر ایزابل بروژه!

خلاصه که دیر نرسید.

یا به بیانی بهتر: زود برسید!

۱۹
۲۳
ایزابل بروژ
ایزابل بروژ
به وقت غم"ایزا" و در روزهای شادمانی "بل" صدایش می‌زدند!
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید