مامان عکسهایی منظم و نامنظم از شکوفههای درخت نارنجمون گرفته و با ذوق نشونم میده. و من به زیباییِ چشمهایی که این شکوفهها رو دیده و دستهایی که ازشون عکس گرفته فکر میکنم. میگم: تو چقدر نازی آتوسا خانوم!

مدت زیادیه که میخوام بیام و عمیقا ابراز خوشحالی کنم بابت برگشتن ویرگول. اما خب عوامل متعددی مثل روزای بد و حتی خوب و همینطور ناتوانی در نوشتن، دست به دست هم دادن که نتونم اینکارو بکنم.
اما خب امیدوارم بشه با تاخیر گفت که خوشحالم. و خیلی دلم میخواست که کامنتها باز میبود. چون حقیقتا بشدت دلم برای آدمای اینجا تنگ شده.
اینجا برای من مثل یه پناهگاهه امنه.
جایی که حقیقتم به طرز گاه شرمآوری عریانه.
جایی که نمیترسم از اینکه خودم باشم.
جایی که انواع ورژنهای ایزابل با خیالی راحت زندگی میکنن:
ایزابل پرحرف، ایزابل احساساتی، ایزابل منطقی، ایزابل احمق، ایزابل درونگرا، ایزابل برونگرا و پر سر و صدا و کلی ایزابل دیگه و در صدر همهی اونها: ایزابلِ بروژ .
در کل بودنم در اینجا رو خوشبختیِ کوچیک و جمع و جور و دوستداشتنیای وسط سیل مشکلاتم میبینم. پس چه خوب که اینجام و اینجایید!
امیدوارم حال همه خوب باشه.
قبل رفتن از این پست عکسای کره رو هم ببینید:). یه روز از پویان میدزدمش. نه فوراً ، ولی حتما!
فعلا که قراره شِیرش کنیم.


