چیزای زیادی نوشتم اما نتونستم پستشون کنم. چراش رو هم نمیدونم. انگار پست گذاشتن اینجا واسم طلسم شده. اصلا حتی نمیدونم چی قراره الان بگم. احتملا قراره طولانی باشه پس اجازه بدید همین اول بپرسم که: حالتون چطوره؟:)
شب حدود ساعتای یک برگشتم خونه. توقع داشتم مامان یا بابا ازم گله کنن اما خب هیچکدوم چیزی نگفتن. و این چیز عجیبی بود. البته شاید اگه منم خودمو تو اون وضع زخمی و داغون میدیدم به خودم چیزی نمیگفتم نمیدونم.
به دریا میگم: من خودمم با این ساعتِ اومدنم مشکل دارم چخبره واقعا؟
دریا دیروز صرفا برای اینکه طرفش رو توی بحث با روژین نگرفتم و سعی کردم میونهشون رو درست کنم، بهم میگه سیاستمدار و به نوعی دورو. و شنیدن این جمله از دوست هفت هشت سالهام که تمام این مدت باهاش صادق بودم و اون نبود زیادی بهم فشار میاره. کمی حس تهوع نسبت به زندگیم دارم.
همون موقعا بود که کلافه از دعوای دریا و روژین بودم و میخواستم از جوب رد شم که پام لیز خورد و پرت شدم تو باغچه جلویی.
گلس گوشیم خورد شده. زانوم که قبلا رباطش آسیب دیده بود، ضربه دیده. کف دستام، آرنج و شونههام کبود و زخمیه و ناخنهام از ته شکسته. واقعا عالیه!
زن رهگذری با نگرانی میاد سمتم و سعی میکنه کمکم کنه. بندهی خدا انقدر شوک شده بود از این قضیه که حس میکردم باید دلداریش بدم و بگم خانوم بخدا که هیچیم نیست آروم باش!
روژین همونطور که از خنده نمیتونه راه بره میاد و کمکم میکنه تا بلند شم.
دریا بهت زده میگه: د اخه تو مگه اسپایدرمنی که از این فاصله میخواستی بپری؟
روژینم تایید میکنه حرفشو،
عصبانی گفتم: حتما باید میخوردم زمین تا شما دو تا آشتی کنید؟
به این فکر میکنم که چقدر این سناریو تکرار میشه. یادمه دوران نوجونیم هم وسط دعواهای همه دوستام من همون نماد دیپلماسیای بودم که تهش یه بلایی سرم میومد. اه.

وسط همه اینها باید بگم که شبِ دریاچه مثل همیشه قشنگه. هوا بشدت خوبه و باد خوبی میاد. زندگی برای چند ثانیه کمی قشنگ میشه. تاکید میکنم فقط کمی.
خبب دیگه چی بگم؟..
اها راستی من واقعا دیگه این قیمتارو رو نمیتانم :))))
مامان زنگ زد و پرسید که فلان کافهای؟ خندیدم و گفتم مامان کدوم کافه؟ با کدوم پول؟ کافه رو لولو بُرد!:)
پسربچه آدامس فروش هم پنج دقیقهای هست که یه بند داره کنار گوشم میگه: خاله بخر خاله بخر. برمیگردم سمتش: خاله نشنیدی؟ بقران پول ندارم ولم کن.
_پول داری، اومدی خرید.
_تو خرید تو دستای من میبینی؟
_نه ولی داری میری خرید
گفتم: کاش اینطوری که میگی بود.
بالاخره ناامید میشه و میره.
خلاصه که نو مانی واقعا.

این روزها انقدر در عمق زندگیم دچار مشکلات هستم که به سطحیترین سطح ممکن رو اوردم و در اون عمیق شدم!
خستهم و دلم میخواد برای کسی کمی غر بزنم. اما نمیتونم. به جاش شهاب میاد که صحبت کنیم. شهاب، دوست صمیمیِ سمی و دوست داشتنیِ منه که لایق بهترینهاست (اون معتقده که من لایق نیستم).
خیره میشه بهم: میدونی ایزا؟ من دختر فلان مدلی دوست نداشتم. ولی یهو عاشق ن شدم.
برای عوض کردن فضا دلقکوار میگم: منم پسری ک سمند سورن سوار شه دوست نداشتم ولی عاشق شیخ شدم. فضا عوض میشه. ولی به چه قیمتی واقعا؟
به شهاب میگم میخوام ریست بزنم آدمای دورمو. و اون مثل همیشه با همون لحن رکیکی که بین خودمون داریم میپره وسط حرفم:
_ که یه دست دیگه بچینی؟
_ مگه همه مثل توان؟
پوزخند میزنه: همه نه ولی تو آره.
به طریقی بچگانه براش توضیح میدم که: نه میخوام یه مدت فقط درسمو بخونم. کار کنم. خوشگل باشم. و عاشق بشم.
میپرسه: عاشق کی؟
_ نمیدونم هر کی گیرم اومد!
_ماشین بخرم عاشقم میشی؟
گفتم: معضلات بیشتری داری که چون بیست و چهار ساعته که نخوابیدم حال ندارم بگمشون.
حرفمو تایید نمیکنه. و این چیز عادیایه. شهاب هیچ وقت قبول نمیکنه که اونم ایراداتی داره.
بهش میگم: من قبول کردم آدم مزخرفیم. حتی بیشتر از مقداری که مزخرفم قبول کردم. بنظرم وقتشه تو هم قبول کنی. باز هم توجهی به حرفم نمیکنه. گفتم که!
بهش نگاه میکنم. به اینکه چقدر دلم براش تنگ میشه. شهاب برایِ من مثل یه برادر احمقه. اما خب من واقعا اونقدر خستهم که نیاز دارم حتی این احمق رو هم حذف کنم. چون از دست این هم به ستوه اومدم.
انگار که افکارم رو خونده باشه، برمیگرده سمتم: خودت بهتر میدونی که هیچکس هیچی از من نمیدونه. اصلا نمیدونم چطور تو مورد اعتمادم شدی! و اضافه میکنه: مثل یه ادم امن، البته فاز برت ندارهها! واقعا مهم نیستی. بیشتر اینجوریای که انگار دارم با خودم حرف میزنم!
میخندم : این حرفو زینب و زهرا و نسیم و دریا و میم و فلانیو فلانیو فلانیم بهم زدن. آها اره در آخرین مرحله هم شیخ گفت که نتیجهشو دیدیم. ولی خب دروغه. هیچکدومتون احتمالا دوستم ندارید. شاید هم حتی ازم بدتون میاد.
با نادیده گرفتن بقیه حرفام و تاکید روی شیخ میگه: فراموشش کن اینو. انقدری که تو سر این حرص خوردی من سر ن اذیت نشدم.
اما شهاب هیچ وقت ن رو دوست نداشت. تمام این چند ماه میدیدم که ذرهای واسش ارزش قائل نیست. صرفا این قضیه تو کتش نمیرفت که دختری که هیچ وقت جدیش نمیگرفت، حالا ولش کرده و رفته.
اون اما هرچیم که بدونه، نمیدونه که شیخ انگار با اسلحه خودم بهم شلیک کرد. و شاید منم مثل اون تو کتم نرفت و واسه همینه که فراموش نکردم. چمیدونم.
حالا شهاب چند روزی هست که داره مدام ازم میپرسه چرا دارم اینکارا رو میکنم و من جوابی ندارم. نمیتونم بگم یک سال تقریبا دوستی رو برای چی دارم گند میزنم توش؟
نمیتونم بگم دیگه خسته شدم از اینکه حس مصرف شدن دارم. خسته شدم از بس با همه مثل یه آیینه برخورد کردم. یا در توصیفی بدبینانهتر مثل یه آفتابپرست که مدام خودشو باب میل بقیه تطبیق میده و رضایت جلب میکنه و میشه سنگ صبور!
خسته شدم از نقش بازی کردن. نمیدونم، شاید اینم یه نقش دیگه باشه. اما حداقل دیگه به فکر جلب رضایت نیستم.
شایدم هستم_
وای چمیدونم!
از روانکاوی خودمم خستم. ترجیح میدم یه مدت همین روانی باقی بمونم!

خوابم میاد و فردا روز شلوغیه.
باز باید کارای روژین رو تحمل کنم که احتمالا چند تا پسر از تخم مرغ شانسی در میاره و تلاش میکنه تا تو پاچهمون بکنشون.
تهشم بگه خسته نشدی از وضعت؟ و من برای اینکه بس کنه مثل همیشه بگم اره خسته شدم===)))))
که خب این دروغ نیست. ولی کاش روژین بفهمه که دلیل بر این نمیشه که با هر پیشنهادی موافقت بکنم. اما حتی این حرف رو هم نمیتونم بهش بزنم. هوفف.
خب دیگه بسه فکر کنم. واقعا اما همچنان حس تنهایی و شکست و بدبختی دارم===))))
خلاصه که اینم از این. حس میکنم باید شرم کنم از پست کردن این حرفا و خب آره شرم میکنم اما پستشم میکنم!