ویرگول
ورودثبت نام
ایزابل بروژ
ایزابل بروژبه وقت غم"ایزا" و در روزهای شادمانی "بل" صدایش می‌زدند!
ایزابل بروژ
ایزابل بروژ
خواندن ۷ دقیقه·۱ روز پیش

چیشد که اینجوری شد؟

میدونم خیلییی وقته از این چالشِ " اگه اینجا نبودم،کجا بودم؟" گذشته ولی دوسش داشتم، پس تو رو خدااا منم بازی:))))))))) :

عکاس

خب این عکسی که می‌بینید منم. تولد سه یا چهار سالگیمه. دایی می‌خواد ازم عکس بگیره. منم خودمو پرت میکنم روی مبل بادیم و یه لبخند گَل‌ و گشاد میزنم و دستامو تا آخرین درجه باز میکنم. دایی عکس اولو می‌گیره. بعد با نارضایتی میگه که ژستمو درست کنم و دستامو جمع کنم. خب میدونید؟ من اونموقعا جوجه‌ی مامانم بودم! و این مسئله اونقدری بهم اعتماد به نفس میداد که کاملا معتقد باشم این داییه که داره اشتباه میکنه! و خلاصه بعد کلییی مخالفت قبول کردم‌‌ تا عکسو بگیره. و دیگه اون عکس شد این عکسی که می‌بینید. یادمه تا مدت‌ها میدیدمش و حرص می‌خوردم که : عکس قبلیه قشنگ‌تره! و به این نتیجه رسیده بودم که فرد عکس گیرنده، دقیقا مثل یک دیکتاتور میتونه تاثیرگذار باشه روی من، نگاهِ من، بدنِ من و در نهایت تصویرِ من. و این مفاهیم کم کم منو به عکاسی علاقه‌مند کرد. دلم می‌خواست عکاس باشم تا بتونم ثابت کنم که یک عکاس میتونه حقیقتِ یک چیز رو طبق سلیقه خودش بازتعریف کنه. اما خببب همه اینا در نهایت فقط مثل آرمان‌های یه سری از این تحلیلگرای سیاسیِ سن بالا باقی موند و من هیچ‌جوره عکاس نشدم:)))

دوبلور

بنده در کودک‌سالی خیلی بد غذا بودم! و مامان آتوسای من هم برای حل این مشکل تصمیم گرفت از شخصیتی خیالی به اسم رویا استفاده کنه. و با صدای بچگانه و بشدت نازنازی‌ای به جای لقمه‌های غذا حرف می‌زد. بنده هم که ساده‌دل! همونطور که برای بی‌کسیِ بادمجونی که گویا مامان و باباشو توی لقمه‌های قبلی خورده بودم، گریه ‌میکردم، میجوییدمش تا زودتر اونم خورده بشه و تو شکمم به خانوادش برسه! خلاصه از بعد این اتفاق کاراکتر رویا با اون صدای جذابش شد یک بخش باورپذیر از تربیت من و الحق که همیشه‌ام جواب بود! بعدها فهمیدم این متد آتوسا خانم قدیمیه و قبل از من روی ساره هم اجراش می‌کرده و اونقدر تاثیرگذار بوده که ساره هنوزم بعد اینهمه سال عاشق رویاست.

تمام این‌ها در همون سن منو ترغیب کرد به بازی با صداها. کم کم منم صداهای خودمو پیدا کردم و بهشون اسم دادم. تا جایی که کاراکتر " بلوط"ِ من هم با زبان و لهجه‌ی متغییرش به باورپذیریِ رویا رسید. (و بله واقعا راهِ آسونیه برای کنترل بچه‌های فامیل:)) . خلاصه که همه اینا عشق به دوبله رو توی من ایجاد کرد. اما این عشق و خیال هم مثل بقیه زیر بار زندگیِ حقیقی به فراموشی سپرده شد!

مجری

یه خانم مجری که الان به خاطرش ندارم؛ زمان بچگیم توی تلوزیون بود. همیشه با ریتم و سرعت خاصی صحبت می‌کرد و برام جذاب بود. تا اینکه یه روز رندوم دایی سامیار خندید و گفت: این مجریه چقدر شبیه ایزابله حرف زدنش. و خب دیگه بقیشو میتونید حدس بزنید که چقدر بعد از اون فیلم از خودم دارم که اینجوری شروع شده: سلام به بینندگان عزیز..

نویسنده

رویای نویسندگی چیزیه که حتی نمیتونم براش یه نقطه شروع در نظر بگیرم. خب، من اونقدری خوش‌شانس بودم که توسط دو تا کتاب‌خون اعظم یعنی مامانم و دایی سامیار احاطه شده بودم. یه جورایی بخاطر اونا " قصه و داستان" اون زمان عشق اول من بود. یادمه تا قبل از یادگیری الفبا، کتاب‌ها رو میذاشتم جلوی خودم و طبق تصاویری که داشتن داستان من‌درآوردی‌ای می‌ساختم. یا از طریق نقاشی‌هایی که میکشیدم قصه می‌گفتم.

یکی دیگه از خوش‌شانسیای بزرگ زندگیم هم وجود معلمای ادبیات فوق‌العاده‌ام و تشویق‌ها و کمک‌هاشون بود!

برای همین همیشه رویام، هر شغلی راجع به نوشتن بود. مخصوصا حوزه ادبیات نمایشی.

اما خب به مرور از یک‌جایی به بعد کم کم این نقش برام خیلی کمرنگ شد و رسید به پراکنده نویسی‌های ساده‌ی نوت گوشیم! خلاصه که نویسنده هم نشدیم.

نقاش

نقاشی هم مثل نوشتن دقیقا یه چیزیه که از همون بدو برای من شروع شد. از همونجایی که تو یک سالگی شناسنامه‌ی بابامو با مداد شمعی خط‌خطی کردم و مامان نمیدونم چرا اما به این نتیجه رسید که من دلم می‌خواد نقاشی بکشم و برام یه عالمه دفتر خرید تا اینجوری بتونه سِیرِ نقاشی کشیدنم رو از اول تا بزرگ شدنم ثبت کنه. و خب همین کارم کرد. و من تونستم نقاشی رو کاملا جدی ادامه بدم و بعد از اون هم که دوران معماری رسید و تونستم کلی ازش بهره ببرم. اما بعد از اینکه معماری رو ول کردم به طرز ناعادلانه‌ای نقاشی و طراحی هم از زندگیم خط زده شد. و یک سالی میشه که دیگه هیچی نکشیدم.

تنیسور

من واقعا تو ورزش علاقه و استعدادی ندارم! کلاس‌های زیادی هم امتحان کردم اما هیچی به هیچی! در حدی که "سعید معروف" عشق دوران کودکی بنده هم باعث نشد والیبال رو یاد بگیرم :) اما تنیس از بچگیم و همون روزی که بابا راکت و وسایلش رو برام خرید و بهم یادش داد برام چیز دیگه‌ای شد‌‌. ولی خب به دلایلی اون راکت و وسایل هم سال‌های زیادیه که دارن گوشه کمد خاک می‌خورن.

رقصنده

از همون بچگی کلاسای رقص زیادی رفتم. آتوسا آرزوش بود بالرین بشم. که نشدم اما خب رقص زندگیِ منه! تو شرایط عجیبی همراه من بوده. تو شادی، ترس، مستی، غم و حتی افسردگی! رقص در واقع بیان من و آزادیِ منه! فیلمای زیادی دارم از بچگیم که اغلب فیلم‌بردارشون هم ساره‌ست‌. فیلم‌هایی که داخلشون با تمام وجودم می‌رقصم و خوشحالم‌. و دقیقا همون اعتماد به نفسی رو دارم که شاید الان عمیقا نداشته باشمش.

طراح لباس

طرح‌ها و ایده‌های مامان از بچگی برای من تحسین برانگیز بودن. مخصوصا خلاقیتش توی تغییر دادن لباس‌های آماده و تبدیل یه آیتم بیسیک به یه اثر هنری! همین باعث شد منم بشم عاشق مد و فشن و روی تک تک جزئیات استایلم وسواس‌گونه وقت بذارم و مثل مامان مدام بیوفتم به جون لباسام و تغییرشون بدم! حتی یه تایمی به طور کاملا جدی میخواستیم با مامان برند خودمو داشته باشیم که معجزه‌های اون دوره‌ی زندگی مثل جنگ دوازده روزه مجال ندادند.

خواننده

کلاس اول بودم که از گروه سرود حذف شدم. اون هم به طریق افتضاحی( معاون پرورشیمون بهم پیشنهاد داد از این به بعد به جای خوندن فقط لب بزنم!) و این برام عدم اعتماد به نفس عجیبی به بار اورده بود. همون موقعا یه سریال ترکی‌ای پخش میشد به اسم روزی روزگاری. همیشه عادتم بود برم جلوی تلوزیون بایستم و همراه اون تیتراژ بلند بلند بخونم و اصلا هم حواسم به دور و اطرافم نبود. تا اینکه مدتی گذشت و فهمیدم که تمام اون شبایی که من میخوندم عمه‌م از خونش میومده بیرون و روی پله‌ها میشسته تا فقط صدامو گوش بده. اولش که فهمیدم ترسیدم و معذب شدم. حتی دیگه وقتی بهم اصرار کردن که بخونم نخوندم. اما بابا اینبار هم نقشش رو ایفا کرد و کم کم همراه با ساز نواختن به من خوندن رو هم یاد داد‌. و اینجوری شد که یکی از بزرگترین رویاهای زندگی من یعنی آواز متولد شد.

یادمه سوم دبستان بودم که روی یکی از شعرهای کتاب فارسی ملودی ساختم و موقعی که نوبت من برای خوندن شعر رسید با اضطراب شروع کردم روی میز ریتم گرفتن و خوندن اون شعر با همون ملودی. یادمه خیلی از واکنش‌های احتمالی میترسیدم. اما وقتی تموم شد معلمم و کل کلاس تشویقم کردن و این برام شد یه امید رنگی رنگی! این امید با من رشد کرد، دوران هنرستانم پر و بال گرفت و خلاصه اومد تا این سن. هر چند که به دلایلی درونی آلوده شد به ترس‌های زیاد رویای اجرا برام ناممکن شد. اما هنوز هم صدای منه و هنوز هم با تمام نواقصش وجود داره. حتی اگه دیگه هیچ وقت قرار نباشه کسی اونو بشنوه.

بازیگر

آتوسا میگه این منو یاد تو میندازه.
آتوسا میگه این منو یاد تو میندازه.

در کنار بقیه‌ی فیلمام، آرشیو بزرگی دارم از لحظاتی که توشون خودم رو به طریقی گریم می‌کردم و نقشی رو بازی میکردم و آواز و دیالوگ‌های من درآوردی‌ای هم می‌خوندم.

فیلم نامه و نمایشنامه‌های زیادی هم توی همون سن نوشتم که الان هرچی میخونمشون بیشتر نمیفهممشون:)

حتی یه بار نمایشنامه‌ای نوشتم و با دختر عموم تصمیم گرفتیم برای فامیل اجراش کنیم و بلیتاشم آماده کردیم:)

بازیگری برای من پر از خاطره‌ست. از تئاترهای مدرسه گرفته تا اون نقش ملوانی که باهاش دل سخت‌گیرترین معلمم رو نرم کردم. از لهجه‌های مختلفی که یاد میگرفتم، تا تقلید و ادا در اوردن‌هایی که بخاطرشون توبیخ و راهی دفتر مدرسه شدم.

بازیگری من رو یاد دوستای عزیزی میندازه که سالهاست حتی ازشون خبری ندارم.

اما خب این هم به عنوان یه رویابافی خردسالانه باقی موند و تموم شد.

و خلاصههه که انتهای همه اینا، من شدم ایزابل، یک معمارِ انصرافی که سالها دور خودش چرخید و نفهمید که اصلا واقعا دلش میخواست کی باشه.

یادش بخیر!
یادش بخیر!

چالش
۲
۰
ایزابل بروژ
ایزابل بروژ
به وقت غم"ایزا" و در روزهای شادمانی "بل" صدایش می‌زدند!
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید