تهران.
شهر زیبا ی دوستداشتنی.
که هر جایی بروم بخشی از وجودم می ماند.
وقتی قدر چیزی را می دانی که آن را از دست داده ای .
مانند تهرانم.
مانند او .
مانند آنها...
خیابان های شلوغ آن روز، ترس مردم.
بمب ها، پدافند ها، انفجار ها.
مردگان...
قدم های عجولم بر روی آسفالت.
ندا ی دوستت داشتم دوستت دارم و دوستت خواهم داشت.
یادگاری ای که رها اش نمی کردم.
ترس، دانشجو های خوابگاهی، خانه، مدرسه، برگشتن، ترمینال !
عجله، راضی کردن ها، عصبی شدن ها، زنگ های مداوم تلفن وقتی رسیدم .
صحبت کردن های خاله، بازی های بهار، سرحالی های شوهر خاله؛ دلتنگی من برای آنها و نگرانی ها.
می دونم تو چه مهربانی!
تهرانم.
من رها ات نمی کنم، حتی اگه تو رهایم کنی !
نترس، ادمه بده .
آفرین عزیزم با وجود زخم هایت لبخند بزن.
آفرین!
همین طوری ادانه بده.
بدان من کنارت هستم.
حتی اگر فرسخ ها دور باشم رهایت نمی کنم.
هنوز هم کنارت هستم
اول خرداد ۱۴۰۵ تهران