دنده عقب با اتو ابزار(براساس یک داستان واقعی)
زدم بیرون ولی با حالی داغون و سرد مثل برف رو قله کوه اره حوالی ظهر بود که از دانشکده به سمت ستاد عمره دانشجویی حرکت کردم میدون ازادی که رسیدم سوار اتوبوس بی ار تی که انگار فقط منتظر من بود شدم اتوبوس حرکت میکرد به جلو ولی ذهن من حرکت رفت و برگشت خودش تکرار میکرد چرا من٬ من که اینقدر ارزو داشتم خدایا من که اسمم به سختی از نفرات ذخیره عمره رفت تو لیست اصلی حالا به خاطر جور نشدن پولم داشتم میرفتم مدارکم از ستاد عمره بگیرم چندین ماه بود به هر طریقی پیش مسیولین دانشکده میرفتم بلکه یه وامی چیزی برام جور کنند ولی تا اخرین لحظه نشد که نشد انگار بنا بود سرنوشت من اونطور که خودش میخواست رقم بخوره دلم سوخته بود مثل شمعی که فتیله نداره ولی هنوز میسوزه منم امیدی نداشتم ولی انگار خودم اروم میکردم اره حتما قسمتت نبوده که نتونستی بری٬ اتوبوس تو هر ایستگاه که وامیستاد انگار مسافران داخل قلب شکسته من پیاده میشدن ولی دوباره که راه می افتاد مسافران حسرت خورده دلم راسوار میکرد غرق افکارم بودم که صدای راننده که میگفت انقلاب جا نمونی به هوشم اورد بعد تشکر از راننده پیاده شدم ادرس به دست خودمو رسوندم ستاد عمره یه ساختمون دو طبقه پشت دانشگاه تهران بود تابلو روی دیوار میگفت طبقه دو تکلیف تو را روشن میکنه از پله ها بالا رفتم ولی به پاهام التماس میکردم نرو وارد شدم اولین چیزی که اشک داخل چشم هام راجمع کرد عکس در خانه خدا و پرده کعبه بود که روی دیوار قاب شده بود سوختم نه سوخته بودم خاکسترم نمایان شدتو دلم زمزمه کردم لبیک لبیک سلام کردم و موضوع کنسل شدن سفر حج خودمو به خاطر نداشتن پول سفر به منشی که دم در نشسته بود گفتم و اینکه الان اومدم مدارکم که شناسنامه و غیره بود بگیرم برم خونه اهل اصفهان بودم دیشب از اصفهان اومده بودم تا مدارک بگیرم و برگردم اصفهان یادم میاد تابستان۸۳بود یه تی شرت یه جفت صندل و ۲۰تومن پول برگشت اتوبوس داشتم و هیچ از هیچ وقتی فهمیدن من برای گرفتن مدارک اومدم و انصراف من به خاطر نداشتن هزینه سفر بوده خیلی ناراحت شدن گفتن یک لحظه بشین تا چک کنیم مشخصات منو تو کامپیوتر زدن چند بار از من شفاهی پرسیدن مشخصات که میگی درسته منم تایید کردم بعد همه که سه نفر بودن سمت من اومدن و گفتن یه موردی پیش اومده ما نمیدونیم چی شده و چه اتفاقی و اشتباهی رخ داده ولی اطلاعات داخل سیستم ما میگه که شما پول سفر عمره را پرداخت کردی بلیط و پاسپورت برات صادر شده و فردا صبح باید بری فرودگاه مهراباد من نمیفهمیدم اونا چی میگن من میگفتم من اصلا پولی ندادم اشک از چشمان همه سرریز شده بود انگار این خبر برا همه وصف ناپذیر بود بعد از اینهمه نا امیدی الان بنا شد من هم زایر خانه خدا بشم اره خودش لبیک منو لبیک گفت در اخر بنا شد همه هزینه سفر عمره را قسطی برم پرداخت کنم همه چی جور شد بهتر از اونی که تصور میکردم حالازدم از ستاد عمره بیرون ولی عین بچه ها بالا پایین میپریدم نیم ساعت بعد خودمو تو اتوبوس دیدم وقتی ازپنجره اتوبوس به بیرون نگاه میکردم تصور داخل هواپیما و دیدن اسمان بیکران رحمت الهی برام تداعی شد. داشتم با اتوبوس حرف میزدم که اتوبوس امروز تو اسباب شادی منو ساختی بهترین وسیله دنیا دوستت دارم .فردا صبح به اتفاق پدر و مادرم که شب قبل اومدن تهران تا ناباورانه در فرودگاه مهراباد منو بدرقه کنند داخل فرودگاه شدیم دوستانم از دیدن من تعجب کردن اخه میدونستن من سفر حج عمره را از دست دادم وقتی قصه دیروز براشون تعریف کردم نا خوداگاه همه فریاد زنان منو تو اغوش گرفتن و بوسیدند. واین گونه بود که خداوندنظر لطفش را به بنده عطا کرد. الان ۲۱سال از سفرم گذشته و من هنوز عاشق اتوبوس بی ار تی هستم.