ویرگول
ورودثبت نام
Maryam
Maryamای هیچ برای هیچ بر هیچ مپیچ.
Maryam
Maryam
خواندن ۵ دقیقه·۴ ماه پیش

تابستان1404من

بعد از تموم شدن امتحاناتم خیلی به بابام اصرار کردم بالاخره من رو یجایی پیش دوستاش سرکار بفرسته.آخرین امتحاناتم زبان تخصصی ۲ و روانشناسی سازمانی بود که هر دوش ۳۰ام بود و پشت سرهم.

یک هفته ای گذشت و چند تا پیشنهاد های پدر،جاهایی مثل شهرک صنعتی بود که خیلی دور بود و سرویس هم نداشتن.

خیلی اتفاقی مامانم به نظرش اومد که به خاله ام پیشنهاد بده که من میتونم برم شرکتشون؟از قضا هم نیروی فروش میخواستن و من از ۷ام شروع به کارم بود و درست روز بعد از تولد خاله ام.

اول قرار بود باهام حرف بزنن بعدش گفتن ولش بیا همینجوری حرف نمیخواد!منم که دیگه هر چی انیمیشن دلم میخواست قبلش دیده بودم خودمو برای اونجا رفتن آماده کردم.

الان که به آخرای تابستون نزدیک میشیم حس میکنم بهترین تابستون عمرم رو گذروندم.

علاوه بر اینکه خانواده ام برام تولد گرفتن و قبلش بولینگ رفتیم،با اینکه خیلی توقع هم داشتم و در عین حال میگفتم چرا باید برای توی تازه وارد تولد بگیرن؟تولد من و مردادیای شرکت رو تو روز تولد یکی دیگه از کارکنان گرفتن و چندین تامون سوپرایز شدیم!

بابام دو دقیقه رفته بود کادومو بیاره برای همین تو عکس نیست الهی بگردم مظلوم واقع شده!(تولدم با خانواده ام۲مرداد)
بابام دو دقیقه رفته بود کادومو بیاره برای همین تو عکس نیست الهی بگردم مظلوم واقع شده!(تولدم با خانواده ام۲مرداد)
تولد مردادیای شرکت.منم دومین سنجد شرکتم که عین خانم احمدیان خنده هام دندون نماست.
تولد مردادیای شرکت.منم دومین سنجد شرکتم که عین خانم احمدیان خنده هام دندون نماست.

تولد یکی از رئیس های شرکت هم ۲مرداد بود ولی نشد که بیاد اونم سوپرایز کنیم، قسمتش نبود بدبخت!

نمیتونم بگم کارمو خیلی دوست دارم ولی بدک هم نیست.با اینکه یکم از کار قبلی ام که شامل یجایی نشستن و هیچ کاری نکردن بوده بهتره و یکارایی میکنم ولی بازم حس میکنم چندان هم مهم نیست و کسی هم انجام نداد هم نداد.

حسن خوبی که داره اینه که خالم اینجاست و هوامو داره و بیشتر از اینکه هوامو داشته باشه، خودش متوجه اشتباهات بی پایان و همیشگی من میشه و میگه :حالا دیگه دورم بگردی مریم!

حسن دیگه اش اینه که چون سرویس داره من نباید رانندگی کنم و دوست دارم.با شروع سال تحصیلی ام هم نمیدونم چطور واحد بردارم که یه کارم هم لطمه نخوره و آیا ممکنه؟

یه عادت که از پارسال میخواستم شروعش کنم کتاب خوندن بود و دوره نویسندگی.دو تا کتاب رو تموم کردم یه همین دو ماه و همزمان دارم چند تا کتاب میخونم و حس خوبی داره.حداقل کتاب خوندن برای من ارزش بوده و الان حس بهتری به خودم دارم!

از پایان امتحاناتم که خداروشکر برای من در همون حین جنگ تموم شد و به شهریور نکشید چون خودم خواستم زودتر تموم شه بره دو تا دوره رو شروع کردم یکی طراحی چهره و یک دیگه نویسندگی.

طراحی چهره رو بعد از مدتی که رفتم سرکار نتونستم ادامه بدم چون از ۶صبح میرفتم تا ۴بعدازظهر و تا الان تونستم دوره رایگانِ نویسندگیِ شاهین کلانتری رو ادامه بدم و با اینکه ۱۰هفتگیه ولی من هنوز نتونستم تمومش کنم.چند تا تمرینش هم واقعا در توانم نبود انجام بدم و همین سختگیری های بی مورد و فشار آوردن الکی باعث شده یکم از علاقه ام به نویسندگی کم بشه و اونو از روی عادت و تکلیف انجام بدم.

راستی برای تولد بابام هم پیشنهاد دادم که پازل بخرن که اگه استفاده نکرد من با کمال میل خودم همشو حل کنم.همین امروز صبح آخرین دونه اش هم گذاشتم و یکم ناراحتم که بقیه کمک کردن و خودم همش رو حل نکردم!

آخرین قطعات
آخرین قطعات
نتیجه!زیادی قشنگه مگه نه؟
نتیجه!زیادی قشنگه مگه نه؟

بعد از اینکه اطمینان حاصل کردم که دیگه آموزش ثبت سفارشی نیست که من ندیده باشم الان میخوام دوره های دیگه ای راجب به بقیه قسمت هاش ببینم.(مربوط به کارمه!)

مثل اینکه سامانه نوسا هم آموزش نداره و باید به صورت محلی از بقیه یاد بگیرم خیلیم عالی!میخواستم اینم تو نت پیدا کنم که همکارم گفت پیدا نکن نیست،چون آموزش دادن و رفتن!

دارم کتاب صوتی هنر خوب زندگی کردن رو گوش میدم و یسری چیز ها برام بدیهیه و یسری چیز ها واقعا با باورهای قبلیم در تضاده و هنوز هضمش برام سخته!

عقل سرخ هم امروز گوش دادم ولی خیلی کم راجبش فهمیدم!خیلی ادبی بود و منم اینقدر دانش ادبی نداشتم که بفهمم.

احتمالا بخوام منم کپی برداری کنم و منم ماهانه گزارش بنویسم و پست کنم چون موضوعاتم برای نوشتن کم شده و بنطرم سطحی میاد که بنویسمشون.

خوشحالم که وقتی هیجان های اولیه از کارم داشتم نیومدم مثل ندید بدید ها از همکارام بنویسم و اونا رو توصیف کنم.بعدا احتمالا پشیمون میشدم!

با یه نگاهی کلی به تابستونم، حالم تو اکثر روزها خیلی خوب بوده چون رنگشون بیشتر آبی و بنفشه!(آبی تو جدول حالات من یعنی خیلی خوب و بنفش یعنی عالی)

تازگیا دارم به این نتیجه میرسم که من در معمولی ترین حالت ممکنم هم غالباً غمگینم و گاهی بعضی اتفاقات شاید اونم یه مقدار خیلی کمی منو خوشحال کنه!

بچه که بودم تو یکی از گروه های تلگرامی میخوندم که نوشته بود مردها همیشه غمگینند و یچیزهایی خوشحالشون میکنه و ذات زن ها شاده و ممکنه یچیز هایی حالشون رو بد کنه!تا سال ها به این باور داشتم ولی الان بنظر چیز چرندی بیش نمیاد!شایدم من یه مورد استثناعم که کلا همینجوریم!

ولی یه فرقی که الان با یکسال پیش داره اینه که با وجود همه تکراری بودن ها و خوب و بدی ها ،زندگی رو بیشتر دوست دارم و نسبت به قبل که برام غیر قابل تحمل بود الان قابل تحمله!

شایدم تاثیر خوبِ کار کردن باشه و نه چیز دیگه ای!

امسال هم مسافرت نرفتیم و خداروشکر که ما مثل خاله هام و مامان بزرگ و بابابزرگم مشهد نرفتیم.دیگه نمیخوام برم مشهد.اگه خواستن برن من نمیرم.دوست دارم شهرهایی مثل اصفهان و شیراز برم که تا حالا نرفتم.نزدیک تر هم هست.

از وقتی تو شرکت آهنگ میذاشتن منم چون بعضی روزها میگفتن تو بذار و من هم از دَم همه قری بود،آهنگ های جدید دانلود کردم و دوباره به دوره ای برگشتم که روی بعضی آهنگ ها قفلی میزدم.

ممکنه آلزایمر هم نگیرم چون کسایی که آهنگ گوش میدن نسبت به اونایی که گوش نمیدن، کمتر آلزایمر میگیرن.تو اون مدتی که گوش نمیدادم فکرم این بود.

امروز احتمالا برمیگردن و کارای همکارم کمتر میشه و ممکنه اتاق کارمون هم عوض بشه و بریم یه جای بزرگتر و بهتر!

پر حرفی تا چه حد؟!من رفتم دیگه.تابستون خوبی رو گذرونده باشین ایشالله!

طراحی چهرهتولدکارنویسندگیتابستان
۱۲
۴
Maryam
Maryam
ای هیچ برای هیچ بر هیچ مپیچ.
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید