داشتم یه این فکر میکردم که داره یکسال از همراهیت باهام میگذره.
یکساله که منو درگیر خودت کردی و باعث شدی حال و احوالم تصاعدی و تنازلی و الان هم روی یه خط صاف باشه.
باعث شدی به مرحله پوچی برسم و بعد به خودم بیام و علایقم و چیزی که منو به این دنیا پایبند کنه رو پیدا کنم.
هنوز یک ماه از اومدنت نگذشته بود که با خبر بد فوت پدربزرگم مواجه شدم و در کمال تعجب کاری کردی که از فوتش حتی خوشحال بشم!

تو همچین بد مطلق هم نبودی!
باعث شدی بفهمم خرید کردن یکی از بهترین ذوق های دنیاس و با هیچی عوضش نمیکنم.
باعث شدی به کافئین ها و شکلات ها عشق بورزم و در دیگه ای از لذت ها به روم باز بشه!
باعث شدی همین دیشب چشام قلب قلبی شه از طعم زیرِ دندون رفتنِ پیازداغ آش آبادانی.
تو باعث این تغییرات بودی ولی مهم تر از اون کسی که باعث شد من این تغییرات رو بفهمم و ثبتش کنم ویرگول بود!
ویرگول برای من یعنی جلیقه نجات وقتی توی حال خودت نیستی.
ویرگول برای من یعنی روزنه ای که دیگران حال بدت رو از روی نوشته هات بفهمن و به دادت برسن!
بیشتر از یکساله با ویرگول و کمتر از یکساله که باتوعم!خوش به سعادتم که تولد هردوتون رو جشن میگیرم!
تولدت مبارک ویرگول!