ویرگول
ورودثبت نام
Maryam
Maryamای هیچ برای هیچ بر هیچ مپیچ.
Maryam
Maryam
خواندن ۲ دقیقه·۸ ماه پیش

شبی که همدمم سیاهی شب بود

یادم میاد به شبی که باورم به یکی از دوست داشتنی ترین کسم عوض شد.شبی که تا صبحش خوابم نبرد و مدام گریه میکردم و تو ذهنم دنبال مقصر میگشتم‌.شبی که کینه ای عجیب داشتم و الان خبری ازش نیست.

حتی رابطه ام با اون آدم بهتر از قبل هم شده!

نمی‌دونم شاید من زود یادم می‌ره یا زود می‌بخشم!

اون روز،من از بعد از ظهرش رفته بودم خونه مامان بزرگم تا خاله ام بهم سرم وصل کنه.یادمه خیلی بیحال بودم و دوتا سرم بهم زدن و بینش بهم گفتن برو دستشویی ولی نرفتم خب نداشتم؛چون بدنم خیلی بهش نیاز داشته انگار.

این گوگل هم که نمی‌ذاره عکسی که خودم گرفتم رو سیو کنم
این گوگل هم که نمی‌ذاره عکسی که خودم گرفتم رو سیو کنم


سرم رو در حالیکه بچه های خالم روم راه میرفتن وصل کردن و من بعد از سرم دیدم بچه ها خیلی بالشت ها رو برمیدارن و خونه رو کثیف میکنن منم این فکر به سرم زد که« یکی برای همه،همه برای یکی» اگه بقیه کاری نمیکنن تو بکن!(خب دردت چی بود دختر؟)

و به این ترتیب پاشدم بالشت ها رو ازشون گرفتم و صداشون درآمد ولی یکیشون بهم حمله ور شد و من شوکه فقط وایساده بودم که بقیه اومدن و جدامون کردن.

من با اینکه مقصر بودم ولی شاید هم نبودم گریم گرفت و خاله ام بهم گفت ولش کن این دیوونه اس!

با خودم عهد بسته بودم که دیگه خونه مادربزرگم نمی‌رم و اینجوری تنبیهشون میکنم.

مامانم می‌گفت بسه دیگه بگیر بخواب.میگفتم خوابم نمیبره.میگفت کاش خاله اینبار نزنه بچشو.جالب این بود که مامانم درمان بیخوابی رو خواب میدونستم و بااینکه میگفتم چی میگی آخه مامان ولی در کمال تعجب نماز صبحمو خوندم و خوابیدم.

اما هفته بعدش خودم اون موضوع رو با دختر خاله ام درمیون گذاشتم و ازش عذرخواهی کردم.

با این حال تا مدت ها باهاش کاری نداشتم و حتی می ترسیدم درگیر شیم و دیگه از اون به بعد دیگه جایی دخالت نمیکردم.

خاله ام بعد از اون اتفاق چندین بار بهم کادو داد ولی

از این موضوع ۴ساله میگذره و من به تازگی کتاب مورد علاقه ام رو بهش قرض دادم.

هر بار هم که همو میبینیم همو بغل میکنیم و میگیم چندین ساله ندیدمت.

از این اتفاق هیچ نتیجه ای نمیتونم بگیرم حتی بابت نتیجه ای هم که گرفتم:اینکه کینه ای نباشم و ببخشم هم،تردید دارم.

یادمه میخواستم برای داداشم و عروسمون توضیح بدم که چیشده ولی گریم گرفت و نتونستم.نمیدونم اون موقع دیدشون بهم چطوری بود.نمیدونم بقیه راجب این اتفاق چی میگفتن اما ما هیچی راجبش به بابام نگفتیم.

نمی‌دونم چرا دوباره یادم اومده و گذشته رو دارم شخم میزنم ولی می‌خوام ازش درسی بگیرم و بذارمش کنار.

نظرتون چیه؟

به نظر خودم یکم بی دست و پا بودم که منم همون موقع نزدمش.گوگول بود پولاش رو می‌گرفت و مینداختش تو زیر زمین!


کینهگوگولعبرتدرد و دل
۲۲
۲
Maryam
Maryam
ای هیچ برای هیچ بر هیچ مپیچ.
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید