ما آنطور که باید شاد نزیستهایم؛
تجربههای نزیستهی بسیاری داریم.
زندگیمان پر است از کارهای نکرده،
راههای نرفته،
کتابهای نخوانده،
طعمهای نچشیده،
هواهای استشمامنشده...
ما به جبر زمانه فقط روزها را یکی پس از دیگری طی میکنیم،
و برنامههای بلندمدت را گذاشتهایم گوشهی طاقچه ، خاک بخورد.
خوب است برگردیم...
به رویاهای دور و دراز و قدیمیمان.
همانهایی که شبها نمیگذاشت بخوابیم،
و تا سحر چشمان را باز و چراغ افکارمان را روشن نگه میداشت.
همانهایی که تصور رسیدن بهشان،
تپش قلبی در وجودمان راه میانداخت و آشوبی بود شیرین و فراموشنشدنی ؛
شاید آنقدرها هم پیر نشده باشیم که نخواهیم برگردیم.
شاید چیزهایی برای از دست دادن داشته باشیم
اندک خاطراتی، موی تابخوردهای، بختِ شانهنشدهای، کاغذ نیمسوختهای...
چه میدانم!
خندیدن در حیاطی زیر سایهی یار،
شکستن انار ترکخورده برای روزهای انتظار...
همینها دیگر!
برایشان برگردیم و کمی دیوانگی کنیم؛
کمی بیملاحظگی و پریشانی قاطی زندگیِ
نکردیمان بکنیم.
حیف است در این باتلاقِ روز و شب شدنهای تکراری دستوپا بزنیم،
بیآنکه معنایی را یافت کنیم
یا عشقی را از دل خاکهای خشکیدهی وجودمان بیرون بکشیم.
حیف است بینام و نشان برویم.
حیف است دستخطی، ردِ عطری، کلام ناقصی از خودمان جا نگذاریم
تا بعدها بگویند:
«اینجا بود، اینها را نوشت،
افکارش همین دوروبرهاست.
بویش سالهاست از اتاقهای همین خانه شنیده میشود.
یادش لبخند میآورد بر سکوت پوشالی روزگارمان.»
آدمِ نجیبی بود...
نگاهش فقط یک خریدار داشت.
آدمِ نجیبی بود...
