ویرگول
ورودثبت نام
nabat
nabatتو همه ی رنگ ها هستی یکجا در شفاف ترین حالت ممکن !
nabat
nabat
خواندن ۳ دقیقه·۲ ماه پیش

مربی بد اخلاق من

بیست‌ویک سالم شده بود؛ یعنی سه سال گذشته بود از آن هیجده‌سالگی پر سر و صدایی که همه قبل از رسیدنش آن‌قدر ازش حرف زده بودند که خودش هم خجالت می‌کشید. همان هیجده‌سالگی‌ای که قرار بود آغازی باشد برای آرزوهای بزرگ: دانشگاه رفتن، مستقل شدن، بزرگ شدن… و البته گرفتن گواهینامه.

گواهینامه‌ای که من، مثل خیلی چیزهای دیگر، از آن جامانده بودم.

تابستان داغی بود؛ آن‌قدر گرم که حتی آسفالت هم زیر پا نفس‌نفس می‌زد. همان روزها تصمیم گرفتم بالاخره من هم گواهینامه بگیرم. ماشین نداشتم؛ پدرم هم که همیشه ماشینش را مثل یک موجود مقدس می‌دید، حاضر نمی‌شد «عزیزدردانه‌اش» را بدهد دست من که هنوز دست‌فرمانم حتی توی بازی‌های کامپیوتری هم خوب نبود.

راستش، من فقط می‌خواستم داشتنِش را تجربه کنم: یک کارت کوچک که بگوید «توانستم». یک تکه کاغذ که شاید چیزی به نداشته‌هایم اضافه کند.

بعد از چند روز ثبت‌نام و امضاهای بی‌پایان، بالاخره مربی‌ام را دیدم.

مردی حدود شصت‌وپنج ساله، با پیراهن چهارخانه‌ای که از بس پوشیده شده بود انگار خودش هم خاطراتی داشت، شلوار جین چروک، کمربند مشکی‌ای که یادگار دوران جوانی‌اش بود، موهای سفید، ریش‌های جوگندمی… و اخمی که اگر قرار بود جایزه بگیرد، قطعاً اول می‌شد.

سلامی کرد و بدون مقدمه کاپوت ماشین را بالا زد. انگار اولین جلسهٔ کلاس، نه رانندگی بود نه آشنایی؛ یک‌جور بازجویی فنی بود.

من همان‌جا خشکم زد.

او با حوصله‌ای عجیب از تسمه و باطری و فیلتر هوا حرف می‌زد و تلاش می‌کرد نشان بدهد چقدر متخصص و دلسوز است.

می‌خواست ثابت کند من، به‌عنوان یک دختر، باید «فنی‌ام خوب باشد» و چیزی از پسرها کم نداشته باشم.

اما من فقط می‌خواستم بدانم چطور این لگن آهنی را روشن کنم و بدون کشتن کسی حرکتش بدهم.

اصلاً نمی‌فهمیدم چه می‌گوید.

ذهنم مدام پرواز می‌کرد سمت خیابان‌هایی که قرار بود با اولین گازهای زندگی طی‌شان کنم.

من فقط یک رؤیا داشتم: فرمان را بگیرم و بروم؛ از اینجا به آنجا، به هر جای دور و ناشناس.

جلسه‌های رانندگی شروع شد… و تازه فهمیدم که رؤیا با واقعیت چقدر فاصله دارد.

مربی‌ام کوچک‌ترین اشتباه من را با غرغر، داد و گاهی ضربهٔ کف دست به داشبورد جواب می‌داد.

ماشینی که فکر می‌کردم قرار است اولین نشانهٔ آزادی باشد، کم‌کم تبدیل شد به دخمه‌ای آهنی با ابزارهای ترسناک:

ترمزی که هر بار فشارش می‌دادم انگار می‌خواست مرا پرت کند بیرون،

کلاچی که زانوی چپم را شکنجه می‌داد،

و دنده‌ای که هر بار جا نمی‌رفت، انگار داشت مسخره‌ام می‌کرد.

گاهی حس می‌کردم اگر ماشین زبان داشت، التماس می‌کرد: «لطفاً پیاده شو دخترجان، ما به هم نمی‌خوریم!»

اما من ماندم. با همهٔ دادها، با همهٔ سرزنش‌ها، با غرغرهایی که می‌گفت:

«تو اصلاً حواست کجاست؟»

«دختر باید از پسر هم بهتر رانندگی کنه!»

«آینه! آینه رو نگاه کن گفتم!»

و من همیشه وسط این دادها، فقط سعی می‌کردم زنده بمانم و ماشین را هم زنده نگه دارم.

ولی کم‌کم… چیزی در من تغییر کرد.

میان ترس‌هایم، میان دست‌پاچگی‌ها و میان دادهای او، آرام‌آرام فرمان را محکم‌تر گرفتم.

پاهایم روی پدال‌ها کمی کمتر لرزید.

از دل همان دخمهٔ آهنی، کم‌کم یک روزنهٔ نور درآمد؛ یک حس کوچکِ توانستن.

و یک روز، همان روزی که مربی‌ام بی‌هوا گفت «بدو بزن کنار!» و من—در کمال ناباوری—صاف، نرم و بدون خاموش کردن ماشین، پارک کردم…

برای اولین بار لبخند نصفه‌نیمه‌ای روی صورت همیشه‌درهمش نشست.

نه! او ناگهان آدم گرمی نشده بود.

ولی همان لبخند نصفه، برای من مثل یک چراغ سبز بود.

آن روز فهمیدم قرار نیست همهٔ آدم‌های مسیر، مهربان یا حامی باشند.

برخی فقط نقش‌شان این است که سخت بگیرند، فشار بیاورند، داد بزنند…

و تو را ناخودآگاه هل بدهند به طرف کسی که قرار است بشوی.

شاید مربی بد‌اخلاق من هیچ‌وقت نفهمد،

اما بخشی از زنی که امروز فرمان زندگی‌اش را با اطمینان بیشتری می‌چرخاند،

از دل همان ماشینی بیرون آمد

که روزی برایم یک دخمهٔ وحشتناک بود.

دنده عقب با اتو ابزار
۵
۲
nabat
nabat
تو همه ی رنگ ها هستی یکجا در شفاف ترین حالت ممکن !
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید