
سر چهارراه یه پیرمرد دستمال ماشین میفروخت.
از اون پیرمردایی که انگار قرارداد رسمی با چراغ قرمز دارن.
چراغ هنوز زرد بود، پیرمرد از لای ماشینها اومد جلو، بدون اجازه یه دستمال کشید روی شیشه.
راننده هول شد گفت: «آقا نکن! نمیخوام!»
پیرمرد گفت: «دیر گفتی.»
چند ثانیه بعد شیشه رو نگاه کرد راننده....
قبلش فقط خاک داشت. الان انگار یه گربه با پنجههای گلآلود روش اسکیت کرده.
گفتم: «حاجی این چه وضعیه! چرا تمیز نشد؟»
پیرمرد خیلی جدی گفت:
«تمیز شد دیگه … احتمالا عینکت کثیفه.»