
لمس ها از چیزی که فکر میکنی تاثیر گذار تر اند.
لمس ها میتوانند کسی را نجات دهد و یا باعث و بانی مرگش شود. ترس از لمس چیز ترسناکی ست، زمانی دچار آن میشوی که همیشه لمس ها تو را کشته اند.
اما گاهی لمس ها جوری تو را مجنون و عاشق میکنند که دیگر به دامی که جلو تر برایت پهن کردند فکر نکنی. چشمانش هم دست به کار میشوند تا طعمه را هیبنوتیزم کنند.
زمانی که دست ها مانند سیخ داغ روی پوست میشوند، کم کم ترس از لمس در ذهنت ریشه میدواند و شیره جانت را میمکد.
گاهی لمس ها اعتیاد آور میشوند؛ میشوی ماننده گربه ایی که برای خاریده شدنِ پشت گوشش هر کاری میکند. وقتی معتاد لمس کسی باشی حتی با تصور آن هم لبخند میزنی؛ تصور گرفتن دستش، لمس انگشتانش بین موه هایت و حتی لمس صدایش روی لاله گوش ات... همه این ها اعتیاد محض است.
حواسمان به حرف ها، صدا ها، دست ها و لبخند هایمان باشد؛ چون همه این ها را میتوانیم با تمام وجود لمس کنیم و هیچ لمس لذت بخش تر از احساس امنیت و اطمینان نیست.
لمس ها در ذهن حک میشوند و با قی میمانند.
حتی اگر صاحبشان رفته باشد. چون جلیقه زد گلوله هم نمیتواند جلوی لمس ها را بر روی روح ات بگیرد پس تنها ترمیمی که برای زخم هایت داری آغوش گرم خاک است.