
کتاب هایش را روی میز گذاشت و گوشه یکی از دفترهای چرمی اش که رد خون روی آنها باقی مانده بود را دستی کشید.
گذشته همیشه آدم را وادار به غم و پشیمانی میکنم؟
دفتری که در آن شعر مینویسد زمانی سر یکی از همکلاسی هایش را شکسته بود.
آرنجش را روی میز میگذارد و صورتش را روی آن ستون قرار میدهد، گذشته ...چه فعل درد ناکیست، گویی حتی در نوشته ها هم نمیتوانی آن را تغییر دهی.
چشمش به دست های کثیفش افتاد اگر پدرش میفمید دوباره دعوا کرده است برایش گران تمام میشد اما، او اگر عبرت میگرفت که حالا اینجا نبود.
دفتر معیار هایش را باز میکنم
_به...کتفت باشه...راهه...خودتو...برو
نوشت و با صدای بلند دفتر را بست بلد شد و از کلاس بیرون رفت
برایش مهم نبود معلم در راهرو اسمش را صدا میزند. او حالا یک معیار داشت.
حالا که چیز هایی که او را آرام میکردند را از او گرفته اند او هم دیگر تلاشی برای آرام بودن نمیکنم.
پسرِ بد درونش بیدار شده بود.
حالا دوباره جلوی سیگار و موتور و دعوا تیک میخورد. او ذاتاً آنطور که پدرش میخواست نبود و حالا تلاشی برای راضی نگه داشتن پدرش هم نمیکرد .
حلا جواب سوالش را میدهد. معلوم است که نه.
_اون گذشته لعنتی خود منم من نمیتونم خودمو تغییر بدم من یه رباطِ کوفتی نیستم.
ما در این برهه زمانی چیز هایی را آموختیم و تجربه کردیم که قرار نیست به آنها ببالیم، قرار نیست آنها را برای نسل های بعد تعریف کنیم.
ما از آنها درس گرفتیم از والدینمان از تربیت های غلطی که رویمان انجام دادند. ما آنها را دیکته نمیکنیم
ما فرزندان بدی هستیم که دنباله روعه نسل های قبلمان نیستیم و البته کسانی هستند که هنوز خوابند و در بند.
__________☆•°
ب.ن: بنده علاقه مند به مسائله تربیتی ، فلسفی_اجتماعی و روانشناسی...
ب.ن²: گرچه میدونم هنوز این بخش از وجودم خیلی کوچولوعه اما دارم سعی میکنم توسعه اش بدم