سلام. اینجا نقطه ای است که همچون یک انسان آزاد خود را در آن ثبت میکنم بنابراین جای خوبی است تا اینجا این پیام را بگذارم: « من در زندگیم به بعضیها بدی کردهام و اگر هنوز آنقدر برایشان مهم هستم که مرا در اینترنت جستجو می کنند و اینجا را میخوانند، از آنها میخواهم مرا ببخشند و به آنها این اطمینان را می دهم که در زندگی بسیار رنج کشیده ام، رنجی غیرضروری و ناسازنده. بنابراین این می تواند بر رنجی که از سوی من بهشان وارد شده تسکینی باشد.
همچنین بعضیها به من بدی کردهاند و برایم رنجهایی گاه سترگ ایجاد کرده اند. اگر هنوز آنقدر برایشان مهم هستم که مرا در اینترنت جستجو می کنند و اینجا را میخوانند به آنها می گویم که اگر از من طلب بخشایش کنند آنها را میبخشم.»
و بعد از این نوشتهی مهم میخواهم متنی مهربان بنویسم و آن معرفی چند کتاب است که از میان کتابهایی که خوانده ام بیشترین تاثیر را بر من گذاشتند و بنوعی دورههای مختلف زندگیم را ساختند. یادی از زندگیم است از دریچه ی کتابها:
در کودکی بسیار شعر میخواندم. غیر از حافظ و گلستان و بوستان سعدی که همه میشناسند و همچنان مرتبا میخوانمشان، دکتر غلامحسین یوسفی کتابی داشت که به سبک کتابهای متنمحور تاریخ ادبیات فرانسه نوشته بود به نام «چشمه روشن». آنجا از هریک از بزرگان تاریخ ادبیات فارسی شعری انتخاب کرده و تفسیر و شرحی کوتاه بر آن شعر نوشته بود. در سالهای آخر دبستان من این کتاب را آنقدر خواندم که اشعارش را تا حد زیادی حفظ شدم. همین باعث شد با کلیت ادب فارسی آشنا شوم و این سرچشمهی عشق و پیوندی شد که تا امروز همچون روز اول زنده است. بعدها در دبیرستان خیلی با مثنوی مانوس شدم و در عیدها برای تفنن کلیله و دمنه و مرزباننامه و هزارویکشب را میخواندم که در دبستان از طریق کتاب های نثر ساده برای نوجوانان با داستانهایشان آشنا شده بودم. در همین دوره با کتاب «فرج بعد از شدت» آشنا شدم که بسیار بر من تاثیر گذاشت. در سال پیشدانشگاهی شعر معاصر را خواندم که فروغ فرخزاد را از مابقی بیشتر دوست داشتم. در دوران دانشگاه یادم هست یک عید تاریخ ادبیات فارسی ذبیح الله صفا را کامل خواندم و خیلی لذت بردم. شاهنامه ی فردوسی را هم به همراهی صدای بینظیر استاد قادرپناه در همین دوران تمام کردم. بطور خاص ابیات خارق العاده اش در مذمت دنیا که هنگام مرگ هریک از پهلوانان یا پادشاهان یا خردمندان میسراید، با قدرت در ذهنم مانده است. حافظ و سعدی در تمام این دوران مستمر خوانده میشدند ولی یادم هست در اواخر دانشگاه مواعظ سعدی را کشف کردم. سال آخر دانشگاه که از طریق فلسفهی فرانسوی با وادی بزرگ فلسفه آشنا شدم مطالعاتم در ادبیات فارسی هم فلسفی شد. گلشن راز را خواندم و بعد برخی از آثار عطار و اینجا نخستین بار بود که از متون شعر به متون نثر روی آوردم و کیمیای سعادت و مرصادالعباد و ترجمههای قرآن قرن چهار و پنج و آثار منثور ناصرخسرو و همچنین کتاب فوقالعاده شرح تعرف را خواندم که بسیار من تاثیر گذاشت. وقتی برای تحصیل فلسفه به تهران آمدم کم کم با متون یونانی مانوس شدم و از این طریق آثار فارسی فارابی و ابن سینا و سهروردی و نصیرالدین طوسی را هم خواندم و همچنین کتاب مهم درة التاج که کتاب دشواری هم بود تمام کردم. در این دوره کتاب لمع و همچنین کتابهایی در عرفان نظری خواندم که البته بیشترشان به عربی بودند. مهمترینشان فصوص الحکم و شروحش بودند. پس از اتمام دوره ی کارشناسی ارشد و در اثر طوفان هایی که در زندگیم پیش آمد بشدت افسرده شدم و دوسه سال نتوانستم چیزی در خور بخوانم و بعد که با همت خود و عنایت حق توانستم از افسردگی رها شوم مدام کار کردم و کوشیدم زندگی بسازم و مهلت مطالعه کمتر داشتم و به بازخوانی گلستان و بوستان و مثنوی و حافظ و گاه شاهنامه فردوسی مشغول بودم و از گنجینهی ادب فارسی توشهی جدیدی جز دیوان پروین اعتصامی و ملکالشعرای بهار برنگرفتم.
در تمام این سالها خودم هم مینوشتم. نخستین شعرم که شعری سپید بود به تقلید از فروغ در ۹ سالگی گفتم. در راهنمایی و دبیرستان به شعر نوی موزون نیمایی روی آوردم و دیگر از شعر سپید دست کشیدم. تا نوزده سالگی شعر نو گفتم و دیگر از آن هم منصرف شدم. مدتی در دانشگاه مثنوی میگفتم و حتی در جمع دوستان فیالبداهه میسرودم و ماجراهایی که داشتیم را با درسی اخلاقی همراه میکردم. نثر مسجع به تقلید از گلستان هم مدتی نوشتم. که دوستان معتقد بودند همه کیفیت بسیار خوبی دارند ولی اعتقاد خودم این است که وقتی اصلش هست چه حاجت به نمونهی درجه دو و به همین دلیل چاپ نکردم. پس از آن در اواخر دانشگاه و اوایل کارشناسی ارشد به نثر ساده ی قرن پنجم سبک خراسانی روی آوردم. روزنوشتهای عرفانی بخصوص مربوط به سال ۹۵ که واقعا در عمل هم به نوعی تصوف رواقی میزیستم، درخشان ترین متنهای بجامانده ام از نظر خودم است چرا که فارسی خراسانی قرن پنج بطور کلی بنظرم بینهایت زیباست. در آن روزنوشتها هم خودم را محاسبه اخلاقی روزانه میکردم هم جلوههایی از حق را که در هستی میدیدم میکوشیدم توصیف کنم و هم نکاتی حکمی و فلسفی درباره ی موضوعات مختلف مینوشتم. نهایتا شوربختانه آن صفای وجود و پاکی ضمیر که در سال ۹۵ دست داده بود را از کف دادم و به وادی میل و برتری جویی و طلب نام و جاه درغلتیدم و در این مسیر اشتباهاتی کردم و همین سرآغاز افسردگی شدیدم در نیمدههی بعدی شد که نهایتا از آن سال ۹۹ رها شدم و اگر چه در نوبت هایی در سال ۴۰۱ و اواخر ۴۰۲ بازگشت ولی باز به یاری کار و همت بر آن غلبه یافتم. اگرچه این غلبه هرگز باعث نشد بتوانم با آن فراخی روح و گشودگی ذهن به مطالعه ی نظری و تمرین عملی برای دانایی و به دانایی زیستن بپردازم و یا آثار خود را تکمیل کنم. این از مطالعاتم در فارسی.
اما در ادبیات غیرایران همه چیز با ادبیات روسیه در دبیرستان آغاز شد. اولین نویسندهای که خواندم تولستوی بود. بعدتر گوگول و پس از آن داستایوسکی را خواندم که بنظرم بهترینشان آمد. کتاب شنل و چند داستان دیگر از گوگول و رستاخیز از تولستوی و برادران کارامازوف از داستایوسکی را به شما توصیه میکنم. این نوع از مسیحیت که در این کتابها جلوه دارد برایم همیشه خوشایند بوده و مردم روس اگر گرفتار بوروکراسی تزاری که بعد کمونیسم همان را با تغییرات ظاهری و نه بنیادین ادامه داد نمیشدند ممکن بود از طریق این مسیحیت عامیانه و چوپانی به رستگاری برسند. حداقل راه حل نویسندگانشان که این بود هرچند به انجام نرسید.
ادبیات فرانسه را که در دانشگاه خواندم در ابتدا بسیار دوست داشتم. بطور خاص رمانتیک ها را خیلی دوست داشتم ولی کم کم اشتیاقم به ادب فرانسه کم شد. بیشتر با متون فلسفی شان دمخور شدم و بطور خاص روسو. آن زمان حقوق هم میخواندم و میان روسو و خودم خویشاوندی ای حس میکردم. او که در « الوئیز» و در «پیادهروی ها» و حتی «اعترافات» یک نثر رمانتیک پرشور داشت در «قرارداد اجتماعی» و حتی در «امیل» متفکری با عقل سرد مینمود و این تصویری بود که برای خودم هم میپسندیدم. بعدتر متون فلسفی قرن بیستم فرانسوی را خواندم. نوشته های سارتر که بخصوص ضدیت بنیادینش با نظم مسلط جهانی هنوز در من بیادگار مانده است. همچنین درکی که فوکو به من راجع به سرشت قدرت داد بالکل نگاهم را عوض کرد و باعث شد بفهمم چقدر دشوار است که در اندیشه و در زیستنم هرگز پیادهنظام هیچ شبکه ی قدرتی نشوم. از متون قرن بیستمی در همین پارادایم اگر بخواهم معرفی کنم «کرگدن» یونسکو و «سفر به انتهای شب» اثر سلین را معرفی می کنم که بسیار بر من تاثیر گذاشت. نزد سلین آموختم ادبیات لزومی ندارد یک زبان آراسته باشد و فحشنوشتن خود هنری است بزرگ. ولی مهمتر از این نگاهم به جنگ، قدرت، سرباز و میهن از پس کابوس های جنگ بزرگ جهانی که سلین به تصویر کشیده چنان تغییر کرد که زندگیم را تغییر داد. اما آخرین کسی که باید به او اشاره کنم «بودلر» است که بسیاری از آثارش را ترجمه هم کردم در همان سالها. بعد که به ترجمهناپذیری شعر یقین یافتم، آن ترجمه ها را بایگانی کردم. به تاسی از بودلر خودم هم تعدادی شعر موزون بی قافیه در اواخر دانشگاه گفتم. بودلر پیشگوی بزرگ انسان سالهای بعد بود. از این نظر به نیچه هم شباهت دارد. بودلر شعری را سرود که از حنجره ی بی رمق و الکن انسان این دوران بیرون میآید. وقتی نه خدایی در زیست مردمان حضور دارد و نه ارواح گذشتگان و نه افتخار و حماسه و نه حتی طبیعت که رمانتیک ها بهش امید داشتند. خواندن و درک کردن بودلر بسیار مهیب بود برایم. البته نهایتا در سالهای بعد ترجیح دادم در پرتو متون فلسفه ی اخلاق و تصوف عملی این تجربه ی مهیب را پشت سر بگذارم و تا حدی در همان سال طلایی ۹۵ توفیق یافتم ولی نهایتا این زمانه به من هجوم دوباره آورد و مرا فتح کرد و من با اشتباهاتم در دامش افتادم و افسردگی سالهای ۹۶ تا ۹۹ حاصلش شد. بقول اخوان ثالث «کجاست پایتخت قرن» یعنی قدرت و سلطهگر مطلق این زمانه پایتختش کجاست که برویم فتح کنیم و از این وضع رها شویم؟ نمی توانیم پیدا کنیم چون این قدرت نامرئی و همهگیر است. از بودلر گزیده اشعاری به فارسی ترجمه شده است.
اما از ادبیات آلمان هم باید یادی کنم که در دوران کرونا خواندم. بخصوص توماس مان و اثر بودنبروک ها را بسیار دوست داشتم و رنج شخصیتهایش را درک می کردم و زوالشان چنان برایم ترسناک بود که کوشیدم خود را از حساسیت خلقی ذاتی ام برهانم. همچنین هرمان هسه هم خواندم. در همین دوران و همچنین با مطالعه راجع به گوته و فلسفه ی ایده آلیسم آلمانی افسوس خوردم که کاش بجای ادبیات فرانسه در دانشگاه ادبیات آلمانی میخواندم چرا که این مردم بسیار معنوی هستند و تقریبا در همه ی سطوح به ورای محسوسات نظر دارند. هرچند در جنگ دوم جهانی در نبرد با اصحاب محسوسات یعنی انگلیسی ها شکست مطلق خوردند و تمام میراثشان در نظم امروز جهانی بباد رفته است و همچون میراث ادب فارسی ما تنها بکار لذت و حظ شخصی می آید.
اما نهایتا از ادبیات انگلیسی اگر بخواهم یاد کنم کمی در همان دبیرستان دیکنز و هاردی و آستین خواندم. شکسپیر را هم به فارسی خوانده ام و تعدادی فیلم و تله تئاتر هم تماشا کرده ام که چندان رویکرد مناسبی نیست و به همین دلیل ارزشش بر من آشکار نشد. ادبیات آمریکا را بهتر خوانده ام. بخصوص ویلیام فاکنر که در نوع روایتش نوآوری ای بود. در راهنمایی سالینجر هم می خواندم و دوست داشتم. همینطور مارک توین را. در دانشگاه همینگوی را خیلی دوست داشتم. نام ای میلم تا سالها «وداع با اسلحه» بود. در آخرین سالهایی که با ادبیات دمخور بودم هرمان ملویل خالق «موبی دیک» را میپسندیدم. آخرین بار که به انگلیسی ادبیات داستانی خواندم آثار جورج آر آر مارتین بود که بسیار در آن سرمایهگذاری ذهنی و عاطفی کردم که با فصل آخر مزخرف سریالش همه را به باد فنا داد. بعد از آن دیگر فقط کلاسیک خواندم و دیگر هرگز رمان و داستان کوتاه نخواندم. از کلاسیک هایی که خواندم «خوشیها و روزها» و «تبارشناسی خدایان» اثر هسیودوس را بسیار پسندیدم و این مربوط به همان سالهای افسردگیم است که این جناح از فکر یونانی از طریق ارسطو با من همراه بود و بسیار به آن دلبسته بودم و گاه گاه نجاتم میداد و نهایتا هم در بهبودی کامل بسیار موثر بود. کتاب مفرح «دکامرون» را هم خواندم و متون رواقیون هم همراهم بود. در آن سالها همچنین متون معنوی شرق همچون کتاب «تائو د چینگ» هم همراه با بعضی شروح قدیم و معاصر خواندم. یکی از اشتباهاتم در این دوره مطالعه ی دیوانهوار تاریخ بود. این مطالعه آگاهی بسیار ولی روانی ناآرام برایم بجا گذاشت. تنها زمانی که پس از رهایی از افسردگی رشته ی معلمی م را تغییر دادم و بجای زبان و فلسفه در مدارس شروع به تدریس تاریخ کردم رنج حاصله از این مطالعات در اثر انتقال به بچه ها کمی کاسته شد. کتاب تاریخی که به شما توصیه می کنم «مروج الذهب» شاهکار مسعودی است.
در سالهایی که فلسفه میخواندم چند کتاب را بیش از بقیه پسندیدم: نخست اخلاق اسپینوزا بود که در سالهایی که حالم خیلی خوب بود ایده ای روشن به من داد از این که جهان چگونه کار می کند و ما باید چگونه زندگی کنیم که در هماهنگی با آن باشد. دوم اخلاق نیکوماخوسی از ارسطو بود که به من آموخت خوشبختی راحت بدست نمیآید و باید برای آن هر روز و هر دقیقه و هر ثانیه تلاش و کار کرد و همین الهامبخش من شد که دست بر زانوی خود بگذارم و از کنج افسردگی درآیم و بعد به لطف خدا زندگی بسازم و تشکیل خانواده دهم. سوم سه کتاب نقد عقل عملی و بنیاد مابعدالطبیعه اخلاق و نقد قوه حکم اثر ایمانوئل کانت بودند که تا حد زیادی نسبت فلسفی من با خدا را در زندگیم معلوم کردند. و اگر اهل فلسفه هستید این آثار توصیه من به شما هستند و توشه ای هستند که من از دوران فلسفهخواندنم برای زیستنم برده ام. در عرفان عملی هم یک کتاب هست به نام منازل السائرین اثر پیر هرات که در تمام پانزده سال اخیر با من بوده است و همواره به او به چشم چراغ راه نگاه کرده ام. هرچند بسیار خلاصه است و مشکلش همین است و هیچکدام از شرحهایش هم چنان که باید کارگشا نیست.
در ده سال اخیر به دلیل افسردگی و بعد مشغول شدن به کار و کسب معاش چیزی در خور ننوشتم. بغیر از دو مقاله ی علمی پژوهشی و یک کار تحقیقی راجع به اخلاق ارسطو که بالفعل به انجام و فرجام نرسیده است چون محقق کردن آنچه از اخلاق ارسطو آموخته بودم و ایجاد ملکه ی فضیلت در وجودم بصورت عملی و در زندگی برایم نسبت به پژوهش در این باب در اولویت بود. البته در دوران رنج روحیم بسیار نوشتم که به درمانم خیلی کمک کرد ولی بیشتر شرح حال های بیرحمانه ای بود که خواندنش برای کسی فایده و یا لذت و ارزش ادبی و فکری ندارد.
کم کم به تدریج نوشته های سالهای قبلم را اینجا میگذارم. و در آخر دعایی میکنم: خدایا باران مهر و خوشبختی را بر مردم ایران و از جمله من و عزیزانم بباران و فرهنگ و زندگی ما را زنده و بالنده بدار و به ما آزادی و دوستی و تمدن ارزانی بدار و همچنین به همه انسان ها رستگاری هدیه کن و از چنگال قدرتها رهایشان ساز و هرکس گرفتار رنج های روحی است همچون من از آن رنج ها رها کن و به او خوبیهای زندگی را بچشان.
و شما هم برای من دعا کنید: که به آن صفای وجود و دانایی و آرامش در پرتو اندیشیدن به کلیات و فراتر رفتن از من و منیت برسم و خوشبختی را مقام کنم و در نتیجه از من تنها مهر و خوبی به دیگران برسد.
گر بمانیم زنده بردوزیم، جامه ای کز فراق چاک شده
گر بمردیم عذر ما بپذیر، ای بسا آرزو که خاک شده