مینویسم من برای قلبی عاشق؛ مینویسم من برای عشق دوری
روزگارانی دست در دستان خویش و امیدوار به اینده گویا کوته نگرانی که اقبال را نادیده و آینده را با خیال خود ساخته اند، در کوچه های شهر پرسه میزدیم.
تمام خیابان ها بوی تو را میدهد ، کجایی؟
پس از آن دقایق من تمام مسیر را بر میگشتم و خاکی که روی آن گام نهادی را میبوسیدم چرا که مقدس ترین خاک در قرب توست
با تپش به خانه باز میگشتم، آیا فردا هم فرصتی برای دیدن هست؟
امروز ها را میدیدم؛ میدانستم جدایی سرانجام ماست و سعی میکردم در لحظه لذت ببرم اما تو به اینده امیدوار بودی و لبان من رو به عشق تشنه نگه داشتی
حالا که بین ما فرسنگ ها فاصله افتاده، کجایی؟
حالا که باد قاصدی تنها میان ماست چه بسا از عشق سخن گفتن حرام باشد!
سرزمینی بر من متحمل گشته است که تنها باد میتواند بوی زلف پریشان تو را برایم به ارمغان اورد. حال که اتاقم بوی تو را گرفته، کجایی؟
اکنون که تبر های فاصله گردن عشق را میزنند، گویا دیگر از عشق سخن گفتن، حرام باشد.
میبوسمت و تو را در آغوش میکشم و هرچه تو را محکم تر میفشارم زود تر از خواب بیدار میشوم
دوستت دارم. همچون مردی که عاشق زنیست که هیچگاه ندیده، وفقط برایش نامه مینویسد و چند عکسش را نگاه میدارد
حال که فاصله جان ها را از تن میرباید، کجاست آن فاعل بی مفعول، آن کاتب بی مکتوب آن قاتل بی مقتول؟
آن عاشق بی معشوق؟
آن عشقی که ارزش پرستیدن داشت کجاست؟
حال تو را با کوله باری از امید به اینده تنها میگذارم؛ اما، حالا که قلبم بوی تورا گرفته، کجایی؟