ویرگول
ورودثبت نام
3tayesh
3tayeshمینویسم تا شاید کمتر فکروخیال کنم😄
3tayesh
3tayesh
خواندن ۱ دقیقه·۵ ماه پیش

دوستی های دور

دلم برای دوستام تنگ شده،ما اولش یع گروه دوستی نسبتا بزرگ بودیم ،و من و شقایق و بعد مبینا جزو آخرین نفراتی بودیم که به اون گروه اضافه شدیم و طی یک اتفاق و انتخاب خودخواسته تصمیم گرفتیم رابطمونو قطع کنیم و بمونیم خودمون سه نفر ۲۰دی ماه ۴۰۳بود هر کدوممون حس میکردیم نسبت به احساساتمون خیانت شده نمیدونستیم و نمیفهمیدیم چطور ورق برگشت و انگشت اتهام اومد سمت ما هر طور بود گذشت.

چون میدونستم سال آخر خوابگاهمه بخاطر همین سعی میکردیم هر طور شده بهمون خوش بگذره،حتی یک روز هم نمیموندیم توی اتاق حتی اگه نمیشد توی حیاط میشستیم این اواخر که بعدشم خورد به جنگ و یهویی شد رفتن همه،انقدری به بچه ها و روتین هامون عادت کرده بودم که اصلا نمیشد خونه رو تحمل کرد

توی این مدت دوستای قدیممو دیدم باهاشون حرف زدم و فهمیدم چقدر رابطمون مثل قبل نیست،انگار این آدم ها واسم غریبه های آشنا بودن

توی این مدت شقایق اومد دیدمش،و فهمیدم چه دوستی های خوب دوری دارم دلم واسه مبینا تنگ شده،دلم برای تایم هایی که میگذروندیم تنگ شده،دلم واسه روزایی که سعی میکردیم دوستی های جدید پیدا کنیم تنگ شده،هر روز بهشون میگم اما اینجام به یادگار مینویسم،بچه ها خیلی دلم براتون تنگ شده

حتی دلم واسه بچه های قدیمم تنگ شده آدمایی که کم بهم محبت نکردن،کم ازشون خوبی ندیدم،اما وقتی به اون روز ها فکر میکنم نمیفهمم چرا رابطممون به بن بست خورد شایدم میدونم اما نمیخوام روی تصور خوبم خط بکشم،یک آدم عزیزی از اون دوست های قدیم بهم میگفت آدما تا جایی که میتونن چیزی بهت یاد بدن در کنارت میمون شایدم همینطور بود بزرگترین درس توی دوستی رو خودش یادم دادو طی یک شب همه چی تموم شد

خلاصه که دلم برای همشون تنگ شده🙃

۴
۰
3tayesh
3tayesh
مینویسم تا شاید کمتر فکروخیال کنم😄
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید