ویرگول
ورودثبت نام
درویش دوره‌گرد
درویش دوره‌گرد
درویش دوره‌گرد
درویش دوره‌گرد
خواندن ۴ دقیقه·۴ ماه پیش

من در خیال زندگی می‌کنم

احتمالا از روی عکس پروفایل یا از نوشته اول کمی عجیبم حدس زده باشید که من شخصیت خیالی هستم. از خیال تغذیه میکنم و در او زندگی. اما چه کسی تعیین می‌کند که واقعیت چیست؟ آیا ما در خیال زندگی می‌کنیم و گاهی به واقعیت می‌آییم یا در واقعیت هستیم و گاهی خیال می‌کنیم؟‌ آیا دیوانه‌ها بی‌منطق اند یا ما در دنیای آن‌ها نیستیم و درکشان نمی‌کنیم؟‌ می‌خواهم بگویم که من هم واقعی هستم. من هم وجود دارم. هرچند مرا خیالی بپندارید. فقط در دنیای شما وجود ندارم. حالا که اینطور است شما واقعی‌ها هم در دنیای من خیالی هستید و وجود ندارید. به هر حال در متن قبلی از وابستگی گفتم. از اینکه ته ماجرا انگار در ژست و ادای وابسته‌نبودن به دنیا،‌ کمی طغیان در برابر خدا وجود دارد. البته بحث ارزشی نمی‌کنم. نمی‌گویم این طغیان خوب است یا بد. اما به هرحال خیلی هم خدایی نیست. اتفاقا یک بعد گندگی و لات‌منشی در خودش دارد. برایم سوال است دیگران در این رابطه چه فکر می‌کنند؟ شاید فقط من اینطور هستم. شاید فقط من در قالب سلوک در واقع دارم طغیان می‌کنم. نگاه کنید چه قدر از ضمیر اول‌شخص استفاده می‌کنم. کدام سالکی خودش را مطرح می‌کند در نوشتارش؟‌ کدام بی‌نفسی نفسش را این چنین نشان می‌دهد و دنبال نفسش است؟ این نقد خود هم نوعی بزرگ‌پنداری خود است. دارم خودم را نقد می‌کنم که بزرگم بپندارید. وگرنه به خودم اشاره نمی‌کردم. بیایید با هم صادق باشیم. آیا ممکن است برای فرار از خدا،‌ مومن باشیم؟ ممکن است برای فرار از خدا و غفلت از او، ظاهر دینی بگیریم؟‌ یا افعال دینی را انجام دهیم؟ ممکن است برای فرار از خدا به دنیا و وابستگی‌هایش آغشته نشویم؟‌ ذهنم کمی بسته است. شاید شما بتوانید پاسخ دهید که عمل من درست است یا نه. شاید اگر سالک باشید بگویید تا وقتی که میگویی «عمل من» هیچ چیز درست نخواهد بود. اینجا هم مثلا جوابتان را دادم! اما آیا واقعا ممکن است؟‌ غفلت ما در ظاهری دینی باشد؟‌ چون جرئت نداریم صریحا با خدا مقابله کنیم و خدا را دوست داریم، منفعلانه در برابر او طغیان می‌کنیم؟ مثلا نشان می‌دهیم که به او نیازی نداریم؟ از طریق بی‌نیاز کردن خودمان از خوراک و پوشاک و پول نشان می‌دهیم هر طور باشد زندگی‌مان می‌گذرد؟ بعد با این هرطور زندگی کردنمان مثلا یک الحمدلله هم می‌گوییم و می‌گوییم خدا فلان چیز یا فلان خوراک را رساند یا خدا نجاتمان داد. در حالیکه ذهنمان دنیایی است. ذهنمان آن را با اتفاقات دنیایی توجیه می‌کند. چیست که بتواند با این توجیهات مادی‌گرایانه مقابله کند؟ راستش اینجا می‌نویسم، چون به نیات خودم شک کرده‌ام. شک کرده‌ام که واقعا آدم خوبی باشم. شک کرده‌ام که واقعا انسان وارسته‌ای باشم. شاید کار بدی مرتکب نشده باشم، اما کار خوب من چه بوده؟ چه کرده‌ام که از خودم راضی باشم؟‌ هیچ. احساس می‌کنم چیزی نیست که به آن ببالم. نفسم دارد اذیت می‌شود. ایگویم کوچک شده. چون هر کار خیری کردم را از یاد برده‌ام. من کارهایم بودم. من توانمندی‌هایم بودم. حالا شده‌ام هیچ. من در جامعه اعتبار داشتم، اما حالا شده‌ام هیچ. این دارد نفس من را می‌تراشد و من دارم تلاش می‌کنم تا نفسم از بین نرود. چون حس می‌کنم او همان من است. امیدوارم شما به مرض خودانتقادی بی‌وقفه‌ای که من دچارش شدم دچار نشوید. امیدوارم هیچ‌وقت نخواهید نفستان را کنار بگذارید و خودتان را تخریب کنید. امیدوارم هیچ‌کار بی‌حساب و کتابی نکنید. ریسک نکنید و زندگی معمولی پر از لذت و بی‌چالشی داشته باشید و در انتها خدا از شما راضی باشد. امیدوارم به خاطر چیزی که واقعا عاشقش هستید و همه زندگی‌تان است نفستان را کنار بگذارید. آن موقعی که واقعا عاشق خدا شدید. اما من عاشق بودم و متنفر هم بودم. دو روی سکه را داشتم. در قلبم مقاومتی داشتم و نباید اصلا این مسیر را شروع می‌کردم. چون مناسب من نبود. معلوم است نابودی نفس هرگز مناسب هیچ من نیست. حالا من مانده‌ام و من تکه‌پاره‌ام. نفسی که دیگر نمی‌شود با سوزن آن را دوخت. بخیه کاربردی ندارد. سوپر ایگوی قدرتمند مانده و ایگوی خردشده و تحقیرشده‌ام. از هر اتفاق بدی برای خردتر کردن ایگو استفاده می‌کنم. همچنان دست برنداشته‌ام. می‌دانی همه‌ی این‌ها از کی شروع شد؟ از زمانی که تسلیم شدم. از زمانی که قلبم مخالف بود و ابراز نکردم و ترسیدم. نترسید شما. یا اگر ترسیدید زود فرار کنید و نمانید تا به سرنوشت من دچار نشوید. قلب من شکسته و هربار به راحتی می‌شکند. مظلوم شده‌ام. اینطور نبودم. این قدر ضعیف نبودم. خودم خودم را خرد کردم. در حالیکه کار اشتباهی نکردم. هیچ عملی یادم نمی‌آید. چیزی نیست که خودم را با‌ آن توصیف کنم. نمی‌توانم بگویم که خوبم چون فلان کار خوب را کرده‌ام. چون فلان کار خوب را کرده‌ام که بگویم خوبم. با آن بگویم آدم خوبی هستم. متاسفانه این را می‌دانم. اوضاع خیلی به هم ریخته. من گم‌ شدم. بعضی‌ها فکر می‌کنند خوب است این حالت. هرچیز که خدا جلوی پای آدم بگذارد خوب است. اما از کجا معلوم که شیطان چنین مسیری را جلوی پایتان نگذارد؟ من خسته شده‌ام و راه برگشتی نیست. تا نابودی ایگو باید جلو بروم.

حالا آیا کماکان فکر می‌کنید که دنیای شما واقعی است و دنیای من خیالی؟

یا فکر می‌کنید دیوانه‌ها دیوانه‌اند و شما عاقل؟

عکس پروفایلزندگیخیالنفسسلوک
۲
۰
درویش دوره‌گرد
درویش دوره‌گرد
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید