ویرگول
ورودثبت نام
• زری قصه ها•
• زری قصه ها•'نوشته هایی از تبار یک کودک درگیر بزرگسالی' . . . . عکاس و هنرمند و مجری و اندکی دانشجو!
• زری قصه ها•
• زری قصه ها•
خواندن ۲ دقیقه·۱۲ روز پیش

لطفا من را در غروب دفن کنید!

التماس افتاب برای رفتن، تلخی کام اسمان, دیدار گرگ و میش...

یا شایدم غروب!

راستش را بخواهید عجیب غروب را دوست دارم. ان لحظه تلخ خداحافظی را .ان لحظه که شکوه پایان یک رویا را نشان میدهد. رویایی که غرق نور بود و به ناچار مجبور بود برود ولی حتی رفتنش هم زیبا بود.

این چند سال اخیر زیاد به اسمان خیره میشوم.وسط خیابان، وسط کلاس، وسط حرف زدن با ادمهایی که نمیفهمم چه میگویند،وسط گریه و... افکاری ندارم،دیگر مغزم با خودش حرف نمیزند ولی از خدا پنهان نیست از شما چه پنهان که وقت غروب بدون هیچ حرفی وقتی به آسمان ذل میزنم، اشک چشمهایم را در آغوش میگیرد. از ان هایی که گریه نیست ولی سنگینی پلکهایت را حس میکنی.از انهایی که نمیدانی از چیست... از غصه است یا از اینکه بدون کلامی اسمان حالت را میفهمد یا از ان حس هایی که با غروب همزاد پنداری میکنی.

شاید باورتان نشود من ترجیح میدهم سالها در سکوت به آسمان و غروب خیره شوم ولی هیچ کلام با هیچ موجود دوپای بی احساس رد و بدل نکنم...!

به راستی که من غروب را زیاد دوست دارم. حس میکنم اگر از عناصر جهان بودم خورشید در حال غروب بودم.همانقدر غمگین،همانقدر باشکوه و همانقدر امیدوار...! ته قصه غروب را که بخوانی اندکی امید موج میزد. ان لحظه که ابی اسمان، تیره میشود و خورشید رو میگیرد و غصه دارد ... ولی همانجا ته دلش قرص است که برمیگردد.. بلاخره برمیگردد!

اما من نه... گاهی حس میکنم همان غروب اخرالزمانی هستم که دیگر طلوع نخواهد شد.دیگر روشن نخواهد شد و سالهاست ماه و تاریکی بر او سلطه کرده است. اری زندگی من غروب بدون برگشت بود و من خورشیدی که با نهایت درخشش دیگر امیدی به طلوع ندارد.... :)))

همه اینها به کنار ، عزیز من، هر گاه غروب را دیدی و چشمانت غرق زیبایی ان شد؛ به یاد من عکس بگیر و یادت باشد، که من غروب را بسیار دوست دارم!

پ.ن: ۱۴۰۴/۱۱/۲ نوشته زری قصه ها🤍✨️

غروب
۵
۰
• زری قصه ها•
• زری قصه ها•
'نوشته هایی از تبار یک کودک درگیر بزرگسالی' . . . . عکاس و هنرمند و مجری و اندکی دانشجو!
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید