ویرگول
ورودثبت نام
سیاوش مهاجرانی
سیاوش مهاجرانیمی‌خوانم و کمی مینویسم.
سیاوش مهاجرانی
سیاوش مهاجرانی
خواندن ۳ دقیقه·۱ روز پیش

آزار ثبت نشده

بابا مگه مزاحم مرد هم می‌شن؟ اون که مرد نبوده، لابد یک موجود دیگر بوده، حتما کوسه‌ای کونی‌ای چیزی بوده دیگه.
راه می‌رفتم، بی‌خبر از هیچ چیز که متوجه شدم مردی دنبالم افتاده. اولش فکر کردم تصادفی است. اما بعد لبخند زد، آن لبخند ژکوندی که انگار دنیا را فقط برای او ساخته‌اند، بعد چشمک زد، و دوباره همان مسیر دورتادور من را پیمود. تلفنش را الکی برداشت و با صدایی که می‌خواست جدی باشد، اما بیشتر مضحک بود، گفت: «یکی هست اینجا خیلی بامزه و جوونه. دوست دارم باهاش دوست بشم. چجوری بهش شماره بدم؟»

او نه با من حرف می‌زد، نه با کسی دیگر. او با جمعی فرضی بازی می‌کرد که قرار بود تحقیر مرا ببیند و بخندد. و من، تنها، سوژه‌ی یک نمایش مسخره و تکراری، ایستاده بودم، بی‌حرکت، بی‌سلاح، بی‌ابزار. هیچ راه فراری نداشتم. نه داد زدن، نه فحش دادن، نه حرکت. فقط ایستاده بودم و غرورم ترک برداشت، یک ترک عمیق و ساکت که هر روز تکرارش می‌کنند، و من هر روز قربانی‌اش می‌شوم.

مزاحمت برای مرد؟ هیچ مقاله ای، هیچ گزارش رسمی ای، هیچ وبسایت، هیچ آماری وجود ندارد که بگوید مرد هم می‌تواند قربانی شود. جامعه می‌گوید: «مگه می‌شود؟» و همین حرف، همان قاتل خاموش تجربه‌ی من است. هیچ زبانی برای ثبت این تجربه وجود ندارد، هیچ روایت رسمی‌ای که بگوید مرد هم می‌تواند سوژه‌ی تحقیر شود. سکوت جامعه، بی‌رحم و مطلق است.

او بازی می‌کرد، روی کلیشه‌ای پوسیده نشسته بود: مرد نباید ترس داشته باشد، مرد نباید آسیب‌پذیر باشد، مرد نباید سوژه‌ی خنده شود. هر نگاهش، هر حرکتش، هر لبخندش، دقیقاً برنامه‌ریزی شده بود برای نمایش تحقیر یک مرد تنها. من بی‌سلاح و بی‌حفاظ فقط نگاه کردم و تحمل کردم، غرورم ترک خورده و خشمم درونم می‌جوشید، اما راهی به بیرون نداشت.

و طنز سیاه اینجاست: تحقیر من ربطی به اعمال من نداشت، ربطی به اخلاق یا درستکاری‌ام نداشت؛ ربطش به دیدگاه پوسیده و ناعادلانه‌ی جامعه بود، به این کلیشه که مردان باید همیشه قوی، بی‌ترس و بی‌ضعف باشند، و هر گونه آسیب‌پذیری آنان باید نادیده گرفته شود یا به شوخی تبدیل شود.

خشمم برگشت به خودم. نه او را، نه سیستم را. چون ممکن بود مردم بخندند، چون هیچ‌کس باور نمی‌کرد مرد هم قربانی می‌شود. و این خودتحقیر، همان درد واقعی است، نه صحنه‌ی خیابان. درد آنجاست که جامعه حتی برای بیان حقایق ساده، زبانی نمی‌سازد. این همان‌جایی است که جامعه شکست می‌خورد؛ جامعه‌ای که هیچ زبانی برای تجربه‌ی مرد قربانی ندارد، جامعه‌ای که مرد را همیشه باید قوی، بی‌ترس و بی‌ضعف نشان دهد، جامعه‌ای که هر تحقیر مردانه را «شوخی» می‌نامد و نه خشونت.

اما تجربه‌ی من ثابت می‌کند: این سکوت، این بی‌تفاوتی، این باورهای پوسیده، واقعیت را تغییر نمی‌دهد. واقعیت این است که مرد هم قربانی می‌شود، مرد هم می‌تواند سوژه‌ی تحقیر شود، و تجربه‌ی او همان‌قدر تلخ، همان‌قدر واقعی و همان‌قدر دردناک است که تجربه‌ی هر زن یا هر انسانی که خشونت را تجربه می‌کند.

و حالا وقتی هیچ روایت و سندی برای تجربه‌ی من وجود ندارد، وقتی جامعه می‌گوید «مگه می‌شود؟ مثلا مرده ها!»، تنها چیزی که باقی می‌ماند، این تجربه‌ی واقعی من است: خشمم، تحقیرم، طنز سیاهم، و این واقعیت تلخ که مرد هم قربانی می‌شود، حتی اگر هیچ‌کس نخواهد باور کند. هیچ فراموشی، هیچ انتقام، هیچ قهرمان‌بازی. فقط این تجربه‌ی تلخ، انتقادی و بی‌رحم که در سکوت جامعه، ثبت شده است.

مرد
۲
۰
سیاوش مهاجرانی
سیاوش مهاجرانی
می‌خوانم و کمی مینویسم.
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید