سکانس اول
پنج بهمن
ساعت ۰۰:۱۲
نیمهشب حتی باران هم توان شستن غم را ندارد !باران از سرشب آغاز شده در بلوچستان باران همیشه نویدشادی بوده اتفاقی نادر ودلیلی برای لبخند
اما اینبار باران شبیه گریه است انگار آسمان
تاب نیاورده و فرو ریخته
بادسرد و سوزناک بر تن این خاک میوزد خاکی که
به غم بیگانه نیست
پردهی پنجرهی آشپزخانه را کنار میزنم.
و تازه میفهمم باران اگر بهانهای داشته باشدمیتواند
دلگیرترین شکل جهان باشد
نمک بر زخم باز!
از پشت شیشه خیره میشوم به قطرههایی
که از برگها جدا میشوند و بیدرنگ خودشان را به زمین میسپارندبا خودم فکر میکنم
آیا آنهادیگر باران را نمیبینند؟
جای خالیشان در خانههایشان چه صدایی دارد؟
چه سکوتی جای نفسهایشان نشسته؟
آیا خیابانهای شهرهنوز هم
به دنبال ردقدمهایشان میگردند؟
به تصویرهایی فکر میکنم که دیدهام.
و حالا…چند روز است که رفتهاندانگار
ساعت دوازدهی نیمهشب در تمام ایران همزمان تکرارشده ایرانی خیس از باران غم

در آغوش سکوت و سرمای زمستان.
چندصد نفر دیگر هم هستندکه من هرگز ندیدهام وهرگزنخواهم دید؟چند روز است زیر خاک آرام گرفتهاند؟
نمیدانم…اما شرمی پنهان در دلم میدود
حسرتی تلخ…
به آنهایی فکر میکنم که همهچیز را دیدندو زنده برگشتند.
غم روی شانههایشان سنگینتر نشسته غبارش ماندگارتر است
چه کسی میداندحالاکجای این جهاناند؟
جایی خواندم «چند روز است از خانه بیرون زدهام پولم تمام شده و به دارو نیاز دارم.»
و با خودم فکر کردم چندصد نفر دیگر همین جمله زندگیشان است؟
دنیاچقدر دلگیر شده…
چه آشوبی در دلها برپاهست
مگر نبایددر این سن مثل اغلب مردم دنیا
غرق عشق و شور
و مستی زندگی باشیم؟
مگر اسم این روزهاجوانی نیست؟
سکانس دوم: شهر بیچراغ
پنج بهمن
ساعت ۳:۳۱نیمهشب
بعضی تصویرها راچند بار میبینم انگار چشمم باور نمیکنداینترنت قطع میشود.با خودم میگویم مثل همیشهست قطع و وصل عادی
آلارم را برای امتحان فردا میگذارم امتحانی که حالا
بیارزشترین اتفاق زندگیام به نظر میرسد.
گوشی را خاموش میکنم و همان لحظه میفهمم برق رفته.
احتمالاً به خاطر باران.
بهانهی خوبیست
برای فکر کردن پرده را کنار میزنم.
غرق تاریکیست وبیچراغ !انگار همه به خواب عمیقی فرو رفته اند.و من
تنها بیدار این شهرکوچک خفتهام .با ذهنی پر از تصویرصدها نفرکه دیگر نیستند و رفتنشان هنوز تازه است
با خودم فکر میکنم
آیا آنها هم زیر خاک همین سکوت را حس میکنند؟
این تاریکی برای آنهاچطور است؟
آیاآنجا هم همهچیز اینقدر تاریک است…؟
سکانس سوم:
شش بهمن
ساعت ۱:۵۳نیمهشب
بازفکرم برمیگرددبه جاماندهها به آنهایی که هنوز هستند نمیدانم زیر چه فشاری نفس میکشند.
تصور کن در بند باشی و هر لحظه هر اتفاقی ممکن باشد
آن هم در بدترین شرایط ممکن.
حتی تصورش ترسناک است آنهایی که همهچیز را
از نزدیک دیدند.
و حالاسنگینی آن تصویرها در دل من افتاده.
ویدیویی میبینم یکی از حاضران با چشمانی پر از اشک غرق افسوس و شرم و حسرت برای زنده برگشتن عذرخواهی میکند!
قلبم در برابر این حس به شکل عجیبی
باغمش پیوند میخورد .
ساعت۴:۴۸بامداد
و من تا صبح برایشان عزاداری میکنم
سکانس چهارم
ساعت 23:47
زمزمهای از قطعهای قدیمی از همان آهنگی که گوگوش سالهای دور خوانده ناخواسته روی لبم مینشیند…
«اومدم شبها رو باور نکنم غصه نذاشت اومدم غصه رو باور نکنم شب نذاشت
حالا باور بکنم یا که باور نکنم
دردی درمون نمیشه
کاری آسون نمیشه
کوه قصه روی قلبم
دیگه بیرون نمیشه…»میتوانست چشمهای تو شبها را روشن کند
نذاری این دل اینهمه شیون کند
توی دل هیچ میدونی غم داره آواز میخونه
اینو من میدونم
و این شب تاریک هم خوب میدونه…دل تو
خندهی تو
چشمهای تو
دستهای تو
میتونستن نذارن
شبها رو باور بکنم…حالا باور بکنم یا که باور نکنم؟
دردی درمون نمیشه
کاری آسون نمیشه…
بعد آرامتر زمزمه میکنم
دل تو…
خندهی تو…
چشمهای تو…
دستهای تو…
یک عالمه تصویرپشت سر هم از جلوی چشمهام عبور میکنن.
غرق همین فکرها هستم که ناگهان چاوشی پلی میشه.
اول متوجه نمیشم تا وسط آهنگ کلمات محکم به گوشم سیلی میزنن
«با تکههای پیکرمان
با گیسوان دخترانمان
میخواستید چه کار کنید؟
ما زندهایم مثل امید
این چندروزه را بروید
بر کشتن افتخار کنید…»
بارها شنیدمش اما انگار این اولین باره که دارم
کلمهبهکلمهش رو واقعاً میشنوم.
چاوشی ادامه میده
«این جنگ جنگ تنبهتن است
آزادگان کل جهان
فکری به تربیت اقوام بردهدار کنید…»
و من بیشتر فرو میرم توی صدا توی معنا.
ما در مسیر آمدنیم جز ظلم و زخم نیست
وقت است تا به همت هم
از خانهها فرار کنید…
بعد از اینها یاد شعری میافتم
که با لهجهی بلوچی خونده میشه
همه میدونن من چقدر این آواز رو دوست دارم.
با خودم میگم چقدر وصف حال این روزهاست.
شاعر با سوز صدا و نوای بلوچی میگه
سیصد گل سرخ یک گل نصرانی
ما را زسر بریده میترسانی؟
ما اگر زسر بریده می ترسیدیم
در محفل عاشقان نمیرقصیدیم…

ساعت ۱:۱۲ نیمهشب هفتم بهمن.
این لحظهها… خیلی نادرند خیلی سنگین.
انگار دنیا یک نفس مکث کرده و همهی سوگواریها را در خودش جمع کرده.
فضای مجازی پر شده از دستههای گل پیامهای تسلیت چشمهای گریان… و تو میبینی که مردم از فاصلههای کیلومترها با غم خانوادهای که عزیزی را از دست داده شریک میشوند.
هر شکافی از این جهان کوچک صدای گریهای دارد و تو میایستی مینگری و حس میکنی که قلبت با همهی این غمها یکی شده.
غم در سکوتها در نگاهها حتی در فاصلهها جریان دارد.
و تو میدانی که هیچ کاری نمیتوانی بکنی جز تحمل جز نفس کشیدن در این هوای غمزده.
ولی… و چه عجیبیست این ولی…
در همین همه درد آدمها با هم پیوند میخورند. این درد مشترک این غم همزمان نوعی آرامش میدهد انگار دنیا میگوید
تو تنها نیستی…
سکانس شش
سکوت تولد
۹ بهمن ساعت ۱۳:۰۰
بعد از دیدن پست تولد یکی از دوستان بود که فهمیدم امروز۹ بهمنه .
و بعد با مکثی کوتاه و سنگین به یاد آوردم که تولدم
هست.
نمیدونم به کدوم مرحله از بیتفاوتی رسیدهام
نه برای گفتن نه برای دیده شدن نه حتی برای انکار
اما اینبار مسئله فراتر از بیاهمیتی بود.
در این جهان غمزده جایی که نفس کشیدن هم سنگینه و امید به ندرت پیدا میشه تولد بیش از هر چیزی شبیه یک یادآوری تلخه
یادآوری عبور زمان یادآوری گذر زندگی که گاه سرشار از سرکوفت و فقدانه .
هر سالی که به عمر اضافه میشه نه شادیای میاره نه آرامشی
بلکه تنها اندکی از امید و شوق و تحمل رواز ما میگیره.
شاید در آینده… شاید روزی عادت کنم به گذر بیرحم زمان
و بپذیرم که نمیتونم اونو برگردونم ومتوقف کنم
آرزو میکنم…
بسیار آرزو میکنم.
اما این روزهاآرزوها شبیه جملاتی ناتماماند
امیدوارم از این به بعد…
و همانجا در سکوت رها میشوند.
۹ بهمن گذشت…
دلگرم کننده میتونه باشه باتبریک ها منتهابرای رهایی خودم حتی کوچکترین اشارهای بیشترنکردم
شاید چون میخواستم این روز زودتر سپری بشه و شاید این سکوت تنها راهی بود برای فهمیدن معنای گذر زمان !
سکانس هفتم ریشههای خاک
ساعت ۱۹:۴۳
امروز انگار همه چیز تغییر کرده بود.
لحظهای که فهمیدم تونستم دل یک نفر را خوشحال کنم
حسی عجیب از گرمی و سبکبالی در قلبم پیچید
مثل نسیمی که بعد از سالها سکوت برای لحظهای تاریکی رو میشوره
ناگهانی تمنایی کردم با تمام صداقت و اضطراب دلم
خدایا حال ایران خوب باشه
و این تمنای ساده با همون شدت ناگهانی انگار بار تمام روزها و سالها رو بر دوش میکشید
امروزاین تمنای کوچک بزرگتر و ژرفتر از همیشه به نظر میرسه تا پیش از این هر نیکیای که میکردم در دلم سریع یاد این میافتادم که برگردن به عزیزانم و توی همون زمان
آرزوی تمناهای قلب خودم و دیگران رومیکردم.
اما حالا این تجربهی امروز حس دیگه ای داشت
شادی یک نفر و امیدی که برای وطنم کردم
با حس تعلقی عمیق به مردم و خاک این وطن!

سکانس هشتم سرد بیپایان
۱۰ بهمن ساعت ۲:۴۶ نیمهشب
این روزها بارها به ذهنم خطور میکند…
توی جنوب بلوچستان جایی که همه چیز به گرمی معروف است
اما هوا اینقدر سرد و سوزناک میشود که انگار زمین و آسمان هر دو یخ زدهاند.
حالا فکر میکنم به این همه شهر دیگر…
چقدر سرد شد؟
دستهایشان قلبهایشان امیدهایشان… چقدر سرد شد؟
و بعد از خودم میپرسم آنهایی که چند روز بیجان توی همین سرمای بیرحم بودند
چه حسی داشتند؟
چه گذرهایی چه سکوتی پرهیاهویی چه درد و وحشتی…
و من تنها میتوانم با خیال و دل پر از اندوه تصور کنم.
یازده بهمن ساعت ۲۲:۴۳
یادمه دوران ابتدایی یکی از همکلاسیهامون نداهمیشه با نظم و ترتیبش متفاوت بود. همه بچه ها
وقتی مشق مینوشتندبالای صفحه فقط ۷۸۰مینوشتنداما ندا همیشه با آرامش و بدون هیچ توضیحی۱۱۷۸۰ مینوشت.یکبار ازش پرسیدم
۱۱۷۸۰ یعنی چی
جوابش آنقدر پیچیده و مبهم بود که نفهمیدم . شاید فقط عادتی کودکانه بود شاید نمادی بود که از قبل در ذهنش حک شده بود. اما امروزوقتی به این عدد نگاه میکنم میفهمم که پشت هر عدد یک زندگی تمام شده یک داستان ناگفته یک غم مخفی وجوددارد
۱۱۷۸۰شاید یک نفر باشد که دیگر نیست اما اثرش روی ماباقی مانده !
کافیه چشم ببندو
تصور کنی پلاستیکهای سیاه
کفشهای جا مانده
زانوهایی که به آغوش خود جمع شدهاند
و دها تصویر ونماد که شگل گرفته
تصویری که با هر نگاه تاریخ و مرگ و زندگی روبا هم نشون میده
هر عددی میتوانه یک جهان باشه هر نشانهای میتونه قصهای از انسانیت و فقدان را پنهان کند.
زندگی همینه بازگشت تاریخ در قالبی متفاوت با یادآوری کسانی که رفتند و نامشان ناپیداست اما هنوزتاثیر گذار..
ساعت00:14 نیمهشب دوازدهم بهمن.
صدای زمزمههای بیبیجان و التماسهای آرامش به خدا را که میشنوم شرمی آرام توی دلم میشینه. چند روزیست مهمان خونه ی ماوروشنی چشم خونمون
شبها کنار من میخوابه و من تا صبح بیدار می مونم و به لحظههایی که از خواب برمیخیزه گوش میدم. هر بار که چشماش روباز میکنه نام خدا رو میاره انگار که نفسش با یاد خداپیوند خورده باشد.
همیشه امیدش رو در دل خودش نگه داشته خدایی که برای آرامش خودش هست نه ابزاری برای اجبار بقیه. ایمانش زخمی روی کسی نمیزنه وتنها پناهیبرای قلب خودشه !
چند دقیقه پیش درست همینجا کنار من وقتی داشتیم آرام حرف میزدیم ناگهان تسبیح همیشگیش رودست گرفت. سکوت کوتاهی کردسرش را بالا برد و با صدایی لرزان گفت
خدایا…
حق آونایی را که ناحق رفتنو وخودت بگیر.
اشک توی چشماش حلقه زده بود. از مظلومیت جوانان گفت از بنبست امیدشون
از اینکه شاهد این رنجهاست و کاری جز دعا از دستش برنمیاد. انگار بی بی رو به عنوان شاهد برده بودن پیش خدا تا دل جویی کنه!
وفاداریش به انسانیت حسی از غرور وهمدردی توی دلم زنده میکنه
