ویرگول
ورودثبت نام
هومن اولیایی
هومن اولیایی
هومن اولیایی
هومن اولیایی
خواندن ۱۵ دقیقه·۴ روز پیش

تهران، خیابان جمال‌زاده

تهران، خیابان جمال‌زاده

نویسنده: هومن اولیایی

آرش هفت سال بود که مرده بود و من هنوز نمی‌دانستم دقیقاً از چه چیزی مرده است. در شناسنامه‌ی خانواده، مرگش با چند واژه‌ی ساده جمع شده بود؛ «حادثه»، «پایان»، «تقدیر». اما هیچ‌کدام از این واژه‌ها بوی حقیقت نمی‌دادند. حقیقت، اگر هنوز جایی در این خانه زنده بود، لابد در همان اتاقی نفس می‌کشید که سال‌ها دست نخورده مانده بود؛ اتاقی در انتهای راهروی باریک خانه‌ی ما در خیابان جمال‌زاده، با پنجره‌ای رو به درخت چنار، تختی فلزی، میز تحریری قدیمی و بوی کاغذ، ادکلن و چیزی شبیه به زمانِ مانده.

پاییز ۱۳۸۶ بود و تهران از آن عصرهای خاکستریِ خسته‌اش را از سر می‌گذراند. هوا نه آن‌قدر سرد بود که آدم را به زمستان بسپارد، نه آن‌قدر گرم که هنوز چیزی از تابستان در خودش نگه داشته باشد. از همان روزهایی که شهر، انگار میان دو فصل معلق می‌ماند؛ مثل آدمی که نه جرئت رفتن دارد، نه توانِ ماندن. من از سر کار برگشته بودم و مثل همیشه، پیش از آن‌که کفش‌هایم را کامل از پا درآورم، صدای پدرم را شنیدم که از اتاق پذیرایی صدایم می‌زد. صدایش حالت عجیبی داشت؛ نه بلند بود، نه لرزان، اما چیزی در آن بود که آدم را بی‌اختیار وامی‌داشت حدس بزند قرار است جمله‌ای شنیده شود که بعد از آن، دیگر هیچ‌چیز مثل قبل نباشد.

وقتی وارد پذیرایی شدم، پدرم روی مبل نشسته بود و عکسی در دست داشت. مادرم کنار پنجره ایستاده بود و با گوشه‌ی روسری‌اش بازی می‌کرد؛ همان عادت قدیمیِ روزهای اضطراب. نور کمرنگ غروب از لای پرده می‌آمد و روی صورتشان افتاده بود. پدرم عکس را بالا گرفت و گفت:
«اینو امروز لای وسایل آرش پیدا کردم.»

عکس را از دستش گرفتم. آرش بود؛ جوان‌تر از آن چیزی که آخرین بار به یاد داشتم، با همان صورت کشیده و چشم‌هایی که همیشه انگار چیزی را از دیگران پنهان می‌کردند. کنار او دختری ایستاده بود با موهای تیره و نگاهی که مستقیم به دوربین دوخته شده بود. قلبم همان‌جا، بی‌هشدار، در سینه‌ام فرو ریخت. رویا.

سال‌ها بود اسمش را از ذهنم بیرون انداخته بودم، یا دست‌کم این‌طور خیال می‌کردم. بعضی آدم‌ها را فراموش نمی‌کنیم؛ فقط نام‌شان را زیر لایه‌ای از خاک و سکوت دفن می‌کنیم تا هر بار شنیدن‌شان، زندگی را از نو خراب نکند. رویا برای من یکی از همان‌ها بود. حالا اما ناگهان از دلِ یک عکس قدیمی برگشته بود و درست کنار آرش ایستاده بود؛ برادری که مرگش هنوز مثل استخوانی گیر کرده در گلوی خانه مانده بود.

پدرم گفت:
«رویا آخرین کسی بوده که آرش رو زنده دیده.»

همان یک جمله کافی بود تا همه‌چیز در من جابه‌جا شود. اتاق برای لحظه‌ای کوچک شد، دیوارها نزدیک آمدند، و صدای شهر از پشت پنجره دورتر رفت. به عکس نگاه می‌کردم و در ذهنم، هفت سال گذشته مثل کاغذی مچاله باز می‌شد. رویا، آرش، آن روزها، آن سکوت‌ها، و چیزی که همیشه حس می‌کردم در زندگی ما پنهان شده اما هیچ‌کس حاضر نیست اسمش را بلند بگوید.

آن شب، بعد از شام، مستقیم رفتم به اتاق آرش. در را بستم و چراغ را روشن کردم. اتاق هنوز همان‌طور مانده بود که انگار صاحبش فقط برای چند ساعت بیرون رفته و قرار است برگردد. پوستر قدیمی فیلمی روی دیوار، چند کتاب نصفه‌خوانده روی میز، نوار کاست‌هایی که کنار هم چیده شده بودند، و کشویی که همیشه نیمه‌باز می‌ماند. روی صندلی کنار میز نشستم و به اتاق خیره ماندم. عجیب بود که مرگِ آدم‌ها، گاهی کمتر از وسایل‌شان واقعی به‌نظر می‌رسد. آدم می‌میرد، اما پیراهنش هنوز روی چوب‌لباسی آویزان است، بویش هنوز در بالش مانده، و دفتر یادداشتش هنوز باز است روی جمله‌ای که نیمه‌کاره رها شده.

دفتر مشکی آرش را از روی میز برداشتم. چند صفحه را بی‌هدف ورق زدم. خطش بی‌قرار بود؛ بعضی جمله‌ها شتاب‌زده، بعضی آرام، بعضی نصفه‌کاره. یک جا فقط نوشته بود:
«آدم بعضی چیزها را نه برای دیگران، برای خودش پنهان می‌کند.»

زیرش تاریخ خورده بود: آبان ۱۳۸۴.

صفحه‌ی بعد را که ورق زدم، اسم چند فیلم، شماره‌ی پلاک ماشینی ناشناس و پایین‌تر، فقط یک نام دیده می‌شد: رویا. نه توضیحی، نه جمله‌ای؛ فقط همان یک اسم، وسط سفیدی صفحه، مثل نقطه‌ی مرکزیِ همه‌چیز.

صدای در اتاق بلند شد. مادرم بود. یک استکان چای در دست داشت و خستگی در صورتش نشسته بود. استکان را روی میز گذاشت و گفت:
«بسه دیگه نیما، نصف‌شب شده.»

گفتم:
«تو می‌دونستی؟»

مکث کرد.
«چی رو؟»

«این‌که رویا آخرین نفر بوده که آرش رو دیده.»

مادرم نگاهم نکرد. رفت سمت پنجره، پرده را کمی کنار زد و دوباره ولش کرد.
«بعضی چیزا رو آدم اگر ندونه، سالم‌تر می‌مونه.»

خنده‌ای کوتاه از دهانم بیرون زد؛ چیزی بین تمسخر و خستگی.
«ما خیلی سالم موندیم، نه؟»

حرفم را بی‌جواب گذاشت. بعد آرام گفت:
«پدرت از وقتی اون عکس رو پیدا کرده، حالش بدتر شده. هی می‌گه ما اون موقع همه‌چی رو نفهمیدیم. هی می‌گه آرش دروغ گفته، رویا دروغ گفته، پلیس هم سرسری جمعش کرده.»

گفتم:
«ولی تو چیزی می‌دونی.»

این‌بار نگاهم کرد. در چشم‌هایش همان ترس قدیمی بود؛ ترسِ آدمی که سال‌ها یک راز را نه از روی خیانت، که از روی ناتوانی حمل کرده باشد.
«من فقط می‌دونم آرش تو ماه‌های آخر عوض شده بود. کمتر می‌خندید، کمتر خونه می‌اومد، بعضی شب‌ها تا صبح بیدار می‌موند. یه‌بار هم دیدم گریه می‌کنه. وقتی پرسیدم چی شده، گفت هیچی… فقط خسته‌ام.»

«رویا چی؟»

«رویا رو دو سه بار بیشتر ندیدم. دختر مؤدبی بود، کم‌حرف. یه چیزی توی نگاهش بود که آدم رو معذب می‌کرد… نه از اون معذب‌بودن‌های بد. از اون حس‌هایی که فکر می‌کنی طرف خیلی چیزا رو می‌فهمه، اما چیزی نمی‌گه.»

سکوت کردم. بعد بی‌آن‌که جمله‌ام را کامل کنم، گفتم:
«تو می‌دونستی منم…»

مادرم آرام گفت:
«آره.»

لازم نبود بیشتر توضیح بدهد. او می‌دانست من زمانی رویا را دوست داشتم؛ شاید هنوز هم دوستش داشتم، فقط نامش را از زندگی‌ام حذف کرده بودم تا بتوانم دوام بیاورم. مادرم رفت و من دوباره تنها ماندم. کشوی میز را بیرون کشیدم. زیر چند کاغذ و نوار کاست، پاکتی کرم‌رنگ بود. چسبش را کندم. داخلش سه چیز بود: یک کلید کوچک برنجی، یک عکس و برگه‌ای تاخورده. روی برگه، با خطی عجولانه نوشته شده بود:

اگر چیزی برایم پیش آمد، سراغ صندوق امانات نرو.

پایینش فقط یک حرف بود:
ر

کلید را کف دستم چرخاندم. روی دسته‌اش شماره‌ی ۲۱۷ حک شده بود. صندوق امانات. و آن حرفِ تنها، برای من فقط یک معنا داشت: رویا.

آن شب نخوابیدم. دراز کشیده بودم و به سقف زل زده بودم و حس می‌کردم گذشته، مثل آبِ بالا آمده، آرام‌آرام دارد از زیر در به اتاقم نفوذ می‌کند. اتاق من درست کنار اتاق آرش بود. سال‌ها بود به دیوار مشترک میان این دو اتاق فکر می‌کردم؛ به این‌که چقدر صدا از آن رد شده، چقدر سکوت، چقدر موسیقی، چقدر گریه‌ی پنهان. ما دو برادر بودیم، با فاصله‌ی چند متر از هم زندگی کرده بودیم، اما شاید هیچ‌وقت واقعاً همدیگر را نشناخته بودیم.

صبح، پدرم پوشه‌ای آبی‌رنگ را روی میز گذاشت؛ کپی چند برگه از پرونده‌ی مرگ آرش. میان گزارش‌ها و بازجویی‌ها، صفحه‌ای بود با عنوان: گواهی اظهارات شاهد آخر. زیرش نوشته شده بود: رویا سهرابی. اسم را که کامل دیدم، چیزی در من ایستاد. سال‌ها بود نام او را با فامیلی‌اش در ذهنم صدا نزده بودم. پایین‌تر، جمله‌ای از رویا آمده بود که نفس را در سینه‌ام حبس کرد:

«آرش از چیزی می‌ترسید که حاضر نبود اسمش را بگوید؛ فقط گفت اگر برایش اتفاقی افتاد، نیما نباید چیزی بفهمد.»

برگه از دستم افتاد روی میز.
نیما نباید چیزی بفهمد.

چرا؟ از چه چیزی؟ و چرا آرش، میان همه‌ی آدم‌های زندگی‌اش، مرا از دانستن کنار گذاشته بود؟

همان روز تصمیم گرفتم رویا را پیدا کنم.

آدرس قدیمی‌اش در خیابان فاطمی بود. وقتی به آن‌جا رسیدم، خانه‌ی قدیمی جایش را به آپارتمانی چهارطبقه داده بود با نمای سنگی و پنجره‌هایی بی‌حوصله. از رویا خبری نبود. فقط پیرمردی از اهالی محل، با کیسه‌ی نان در دست، گفت خانواده‌ی سهرابی سال‌ها پیش از آن‌جا رفته‌اند. اما پیش از خداحافظی، یادش آمد که رویا مدتی در یک آموزشگاه موسیقی حوالی یوسف‌آباد کار می‌کرده.

آموزشگاه را نزدیک ظهر پیدا کردم. ساختمانی قدیمی بود در کوچه‌ای خلوت، با تابلویی رنگ‌ورورفته و صدای پیانویی ناشی که از اتاقی دور می‌آمد. زن جوانی پشت میز نشسته بود. وقتی اسم رویا را بردم، گفت سال‌ها پیش آن‌جا کلاس داشته و بعد از کمی مکث، شماره‌ای قدیمی از دفتر بیرون کشید و روی برگه‌ای نوشت. برگه را گرفتم، اما تا غروب جرئت نکردم زنگ بزنم.

از انقلاب تا جمال‌زاده را پیاده رفتم. از کنار کتاب‌فروشی‌ها، سینماهای قدیمی، کافه‌هایی که بوی قهوه و دود می‌دادند، و آدم‌هایی که بی‌خبر از همه‌چیز از کنارم می‌گذشتند. تهران در آن ساعتِ عصر، همان شهر همیشگی بود؛ شهری که انگار تمام عمرش را صرف پنهان کردن رازهای آدم‌ها کرده است. هر خیابانش چیزی را بلعیده، هر کوچه‌اش صدایی را نگه داشته، هر پنجره‌اش خاطره‌ای را قاب کرده که دیگر کسی سراغش نمی‌رود.

نزدیک غروب، بالاخره شماره را گرفتم. چند بوق خورد و بعد صدایی گفت:
«بله؟»

همان یک کلمه کافی بود تا هفت سال مثل پرده‌ای از جلوی چشمم کنار برود.

گفتم:
«رویا… منم.»

سکوت. بعد صدایی آرام و ناباور:
«نیما؟»

گفتم:
«باید ببینمت.»

پرسید:
«چرا حالا؟»

جواب دادم:
«برای آرش.»

یک ساعت بعد، در کافه‌ای حوالی کریم‌خان روبه‌روی هم نشستیم. رویا عوض شده بود؛ نه در چهره، که در نگاه. صورتش لاغرتر شده بود و چشم‌هایش آن برق سبک‌سرانه‌ی سال‌های جوانی را از دست داده بودند. شالی خاکستری دور گردنش بود و وقتی نگاهمان به هم گره خورد، حس کردم چیزی درونم فروریخت؛ همان دردِ قدیمی، همان ترس، همان کششِ فراموش‌نشده.

گفت:
«فکر نمی‌کردم بعد از این همه سال زنگ بزنی.»

گفتم:
«منم فکر نمی‌کردم دوباره ببینمت.»

بعد از چند جمله‌ی کوتاه، مستقیم رفتم سر اصل مطلب. گفتم که پدرم عکس پیدا کرده، پرونده را دیده‌ام، اسم او دوباره برگشته. رویا چشم‌هایش را بست و گفت:
«می‌دونستم یه روز بالاخره همه‌چی برمی‌گرده.»

پرسیدم:
«فقط همون چیزی نبود که گفتن، نه؟»

سرش را پایین انداخت.
«نه. فقط همون نبود.»

گفتم:
«پس چی بود؟»

نگاهم کرد و آرام گفت:
«آرش از خودش نمی‌ترسید، نیما. از تو می‌ترسید.»

اول خیال کردم اشتباه شنیده‌ام.
«از من؟»

«نه از تویی که بودی. از تویی که ممکن بود بشی.»

بعد پاکتی از کیفش بیرون آورد و روی میز گذاشت.
«این رو آرش دو هفته قبل از مرگش بهم داد. گفت اگر یه روز نیما برگشت سراغت، بهش بده.»

داخل پاکت، یک نوار کاست و نامه‌ای از آرش بود. اما پیش از آن‌که بخوانمش، رویا شروع کرد به گفتن چیزهایی که هر کدام‌شان مثل تکه‌ای یخ در ستون فقراتم فرو می‌رفت.

گفت که من در آن سال‌ها حالِ خوبی نداشته‌ام. شب‌هایی بوده که یادم نمی‌مانده کجا بوده‌ام، چیزهایی گفته‌ام که فردایش انکارشان کرده‌ام، حمله‌های عصبی داشته‌ام، و یک‌بار، نیمه‌شب، مست یا ازهم‌پاشیده، با چاقو رفته‌ام سراغ آرش. آرش جلویم را گرفته، زخمی نشده، اما ترسیده. فردای آن شب، من هیچ‌چیز یادم نبوده و آرش تصمیم گرفته چیزی به من نگوید؛ چون می‌ترسیده حقیقت، مرا از خودم متنفر کند.

می‌گفتم دروغ است. می‌گفتم ممکن نیست. اما هم‌زمان، تکه‌هایی تار و بریده از جایی دور در ذهنم روشن می‌شدند؛ بوی الکل، نور زرد آشپزخانه، صدای فریاد، دستی که مچ دستم را می‌گیرد، صدای آرش که می‌گوید: «آروم باش، نیما…»

رویا گفت آرش بعد از آن ماجرا فهمیده من مدت‌هاست از حمله‌های عصبی و قطع حافظه رنج می‌برم. می‌خواسته کمکم کند، یادداشت برداشته، گزارش نوشته، و چیزهایی را در صندوق امانات گذاشته تا اگر لازم شد مرا پیش روان‌پزشک ببرد. آن‌چه در صندوق بوده، نه رازی درباره‌ی جنایت یا خیانت، که پرونده‌ای ناتمام از فروپاشیِ آرامِ من بوده است.

بعد پرسیدم:
«آرش چطور مرد؟»

رویا گفت آن شب با او قرار داشته. آرش آشفته بوده، گفته می‌خواهد صندوق را خالی کند و همه‌چیز را بسوزاند؛ چون دیگر طاقت ندارد هم از خودش محافظت کند، هم از من، هم از این راز لعنتی. میانشان دعوا شده. آرش از کافه بیرون زده و آخرین چیزی که گفته این بوده:
«اگر من نباشم، نیما خودش رو می‌کشه.»

فردای آن شب، جسدش را پیدا کرده‌اند. رویا گفت هنوز هم نمی‌داند خودکشی بوده یا حادثه یا چیزی میان این دو.

بعد نامه‌ی آرش را باز کردم. خطش را همان لحظه شناختم. در نامه نوشته بود که من بیمار بوده‌ام؛ نه دیوانه، نه خطرناک به آن معنایی که خودم ممکن است خیال کنم، بلکه زخمی، شکسته، و رهاشده در دلِ خانواده‌ای که هیچ‌وقت بلد نبوده با حقیقت روبه‌رو شود. نوشته بود ترکِ اصلیِ ذهن من از بعدِ مرگ سهراب شروع شده؛ پسرخاله‌مان که سال‌ها پیش در تصادفی کنار من جان داده بود و خانواده، به‌جای درمان، همه‌چیز را زیر فرشِ سکوت جارو کرده بودند. آرش نوشته بود که می‌خواسته کمکم کند، اما از دردی که حقیقت در من بیدار می‌کند ترسیده. نوشته بود اگر روزی این نامه را خواندم، خودم را به خاطر او مجازات نکنم. و در آخر گفته بود:
«اگر هنوز دیر نشده، برو و زندگی کن.»

اسم سهراب که آمد، چیزی در ذهنم شکست. جاده‌ای تاریک، صدای ترمز، شیشه‌ی شکسته، دستِ خونیِ سهراب، صدای گریه‌ی مادرم… همه مثل برق از پشت پلک‌هایم رد شدند. تازه می‌فهمیدم شاید فروپاشیِ من خیلی پیش‌تر از مرگ آرش شروع شده بوده؛ از همان تابستانی که همه تصمیم گرفتند سکوت را جای درمان بنشانند.

از کافه بیرون زدم و تا خودِ شب، بی‌هدف در خیابان‌های تهران راه رفتم. نفهمیدم چطور سر از جمال‌زاده درآوردم. فقط یک‌باره به خودم آمدم و دیدم روبه‌روی خانه ایستاده‌ام. پنجره‌ی اتاق آرش روشن بود. رفتم بالا، مستقیم وارد اتاقش شدم، در را بستم و نوار کاست را در ضبط قدیمی‌اش گذاشتم.

صدای آرش از دلِ خش‌خش نوار بلند شد؛ خسته، آرام، نزدیک:
«اگر داری اینو گوش می‌دی، یعنی یا من خیلی دیر فهمیدم باید باهات حرف بزنم، یا خیلی زود از دستت دادم. نیما… من همیشه از این می‌ترسیدم که یه روز، تو خودت رو از چشم خودت بندازی. برای همین خیلی چیزا رو نگفتم. شاید اشتباه کردم. شاید باید همون موقع می‌کشوندمت پیش دکتر. ولی من هم ترسیده بودم. ما توی این خونه همه از حقیقت می‌ترسیدیم. بابا از مرگ، مامان از حرف مردم، تو از خودت… و من از این‌که نتونم نجاتت بدم.
اگر من نباشم و تو اینو بشنوی، فقط یه کار بکن: این بار فرار نکن. برو سراغ زندگی‌ات. برو سراغ موسیقی. برو سراغ درمان. و اگر رویا هنوز جایی در زندگیت هست، باهاش صادق باش. برای یک‌بار هم که شده، نذار سکوت کار خودش رو بکنه.
من برادر بزرگ‌تر خوبی نبودم، نیما. فقط تمام تلاشم رو کردم.»

نوار که تمام شد، اتاق در خش‌خشِ خالی‌اش فرو رفت. من روی تخت آرش نشسته بودم و برای اولین بار بعد از سال‌ها، بی‌پروا گریه می‌کردم؛ نه آن گریه‌ی خجالت‌زده و خاموشی که آدم زیر پتو می‌کند، بلکه گریه‌ای از تهِ بدن، از تهِ سال‌هایی که همه‌چیز را بلعیده بودم و اسمش را گذاشته بودم دوام آوردن.

صبح، پیش از آن‌که مادرم بیدار شود، نامه‌ی آرش را در کشوی میز خودم گذاشتم و روی کاغذی برای پدر و مادرم نوشتم که چند روزی می‌روم بیرون و نگران نباشند. اولین جایی که رفتم، مطب روان‌پزشکی‌ای بود که اسمش را در یکی از برگه‌های آرش دیده بودم. نه از سر امید، نه از سر شجاعت؛ بیشتر از سر خستگی. آدم وقتی آن‌قدر خسته می‌شود که دیگر توان حملِ خودش را ندارد، گاهی تن می‌دهد به نجات پیدا کردن.

چند روز بعد، دوباره رویا را دیدم؛ این بار در پارک لاله، روی نیمکتی زیر برگ‌های زرد. حرف زیادی نزدیم. بعضی آدم‌ها وقتی از دلِ ویرانی برمی‌گردند، اول باید کنار هم سکوت کنند تا زبانِ تازه‌ای برای ادامه پیدا شود. به او گفتم نامه را خوانده‌ام، نوار را شنیده‌ام و شاید هنوز خیلی چیزها را نفهمیده باشم، اما دیگر نمی‌خواهم فرار کنم. رویا فقط سر تکان داد و گفت:
«آرش اگر زنده بود، همینو می‌خواست.»

ماه‌ها بعد، اتاق آرش را بالاخره مرتب کردیم. نه با آن بی‌رحمیِ آدم‌هایی که می‌خواهند گذشته را یک‌باره دور بریزند، بلکه با احتیاط. بعضی لباس‌ها را نگه داشتیم، بعضی دفترها را در جعبه گذاشتیم، نوارها را مرتب کردیم و عکسِ پارک لاله را من برداشتم و لای نامه‌ی آرش گذاشتم. مادرم آن روز برای اولین بار، وسط جمع کردن وسایل آرش، گریه کرد. پدرم کنار پنجره نشست و چیزی نگفت؛ اما سکوتش دیگر از جنس قبل نبود. سکوتی بود که دست‌کم، دیگر برای پنهان کردن به کار نمی‌رفت.

من دوباره به پیانو دست زدم. اول با ترس، با انگشت‌هایی که انگار ساز را فراموش کرده بودند؛ بعد آهسته‌تر، جدی‌تر. بعضی شب‌ها هنوز خوابِ جاده را می‌دیدم؛ خوابِ سهراب، خوابِ آرش، خوابِ آن نسخه‌ی تاریکِ خودم که سال‌ها در سایه راه رفته بود. اما فرقش این بود که حالا وقتی از خواب می‌پریدم، دیگر وانمود نمی‌کردم چیزی نشده. چراغ را روشن می‌کردم، آب می‌خوردم، می‌نشستم، و می‌گذاشتم ترس، اسم خودش را داشته باشد.

رویا به زندگی‌ام برنگشت؛ دست‌کم نه به آن معنای ساده‌ای که بشود اسمش را گذاشت «عشق دوباره». ما چیزی پیچیده‌تر از این‌ها را میان خودمان حمل می‌کردیم؛ چیزی آغشته به سوگ، به خاطره، به تقصیر و به نجات. اما ماند. گاهی زنگ می‌زد، گاهی همدیگر را می‌دیدیم، گاهی درباره‌ی آرش حرف می‌زدیم و گاهی اصلاً حرفی از او نمی‌زدیم. بعضی رابطه‌ها قرار نیست از نو شروع شوند؛ قرار است فقط شکل تازه‌ای برای ادامه پیدا کنند.

سال بعد، یک غروب پاییزی، از جلوی همان مغازه‌ی سازفروشیِ کریم‌خان رد شدم؛ همان‌جا که سال‌ها پیش پشت ویترینش ایستاده بودم و جرئت نکرده بودم داخل بروم. این‌بار اما در را باز کردم. زنگ کوچکی بالای در صدا داد. دست کشیدم روی لبه‌ی یکی از پیانوها و برای چند ثانیه، تصویر آرش را دیدم که با آن لبخند خسته و کم‌جانش کنارم ایستاده؛ نه مثل شبح، نه مثل خاطره‌ای بیمار، فقط مثل برادری که بالاخره، بعد از سال‌ها، از جایی دور در ذهنم، دستش را از روی شانه‌ام برنمی‌دارد.

نشستم پشت پیانو و آرام چند نت زدم. صدای ساز در مغازه پیچید؛ ساده، کوتاه، اما زنده. همان لحظه فهمیدم نجات، برخلاف چیزی که همیشه خیال می‌کردم، یک اتفاق بزرگ و باشکوه نیست. نجات، گاهی فقط همین است: این‌که بعد از سال‌ها، بالاخره جرئت کنی از پشت شیشه عبور کنی.

وقتی از مغازه بیرون آمدم، هوا رو به تاریکی می‌رفت. خیابان شلوغ بود، چراغ‌ها روشن شده بودند و تهران با تمام دود و شلوغی و اندوهش، مثل همیشه ادامه داشت. من ایستادم، نوار آرش را که هنوز در کیفم بود لمس کردم و برای اولین بار حس کردم گذشته، اگرچه هرگز تمام نمی‌شود، اما می‌تواند دست از تعقیب کردن بردارد؛ اگر آدم یک‌بار بایستد، برگردد و مستقیم در چشم‌هایش نگاه کند.

من هنوز همان نیما بودم؛ با همه‌ی زخم‌ها، با همه‌ی خاطره‌ها، با همه‌ی چیزهایی که هرگز به‌طور کامل ترمیم نمی‌شوند. اما دیگر فقط بازمانده‌ی یک مرگ نبودم. دیگر فقط برادرِ آرش، یا عاشقِ ناکامِ رویا، یا مردی گمشده در خیابان‌های تهران نبودم. من، برای اولین بار، صاحبِ زندگیِ خودم شده بودم؛ زندگی‌ای که از دلِ راز، از دلِ سوگ، و از دلِ آن خانه‌ی قدیمیِ خیابان جمال‌زاده، با تمام سختی‌اش، دوباره شروع می‌شد.

و تهران، آن شب، برای نخستین بار بعد از سال‌ها، بوی چیزی را نمی‌داد که از دست رفته باشد؛
بوی چیزی را می‌داد که با همه‌ی زخم‌هایش، هنوز می‌شود نجاتش داد.

رویاتهرانآرش
۰
۰
هومن اولیایی
هومن اولیایی
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید