بعضی ها قهوه را فقط یک نوشیدنی می بینند، چیزی صرفا برای بیدار شدن، کار کردن و یا دوام آوردن وسط یک روز شلوغ.
اما فکر میکنم که اگر واقعا اهل قهوه باشی، میفهمی که ماجرا خیلی فراتر از فقط کافئین است.
برای من که جزوی از کامیونیتی قهوه دوستان هستم، قهوه نقشی فراتر از یک نوشیدنی را در زندگی ام بازی می کند، یک حس!

اسم این مقاله را از عنوان یکی از نویسنده های مورد علاقه ام، هاروکی موراکامی، قرض گرفته ام: " وقتی از دویدن حرف می زنم دقیقا از چه حرف می زنم"
چون حس می کنم درباره ی قهوه هم می شود چنین سوالی را پرسید:
وقتی از قهوه حرف میزنیم، دقیقا از چه چیزی حرف می زنیم؟
از طعم؟
از عادت؟
از فرار؟
از تنهایی؟
یا شاید از نسخه ای از خودمان که فقط کنار یک فنجان قهوه ظاهر می شود. چیزی که مرا مجاب به آمدن کافه ی مورد علاقه ام کرد تا همراه با نوشیدنی دل انگیز مورد علاقه ام، آیس لاته، در این شب نسبتا گرم و مطلوب به نوشتن این متن بپردازم.
برای بعضی ها، قهوه بوی شروع است.
بوی صبح های آرام، لپ تاپی که تازه باز شده، پلی لیستی که هنوز تکراری نشده و نوری که از پنجره می افتد روی میز.
برای بعضی دیگر، قهوه طعم مکث دارد. چیزی بین شلوغی روز که اجازه می دهد چند دقیقه دنیا آرام تر حرکت کند.
جالب است که هر نوع قهوه هم انگار شخصیت خودش را دارد.
اسپرسو برای من همیشه شبیه آدم هایی بوده که حرف اضافه نمی زنند. کوتاه، تلخ، مستقیم و بدون حاشیه. دقیقا تنها چیزی است که در روز های شلوغی که زمان کمی داری و شبش بیدار ماندی تا پروژه ای که ددلاینش فردا صبح است را تحویل بدهی. تنها چیزی که تو را بدون هیچ وقت طلف کردنی بیدار نگه می دارد و همراهی ات می کند. درست کردنش هم راحت تر و بی دردسر تر است. تو فقط همراهی او را در سکوت پر هیایوی شب بیداری ات نیاز داری.
در مقابل، لاته حس نرم تری دارد. شبیه عصرهای بارانی، کتاب نصفه خوانده و آدم هایی که آرام حرف می زنند.
به نرمی و آرامش همین لحظه ای که به ادایی ترین شکل ممکن می گذرانمش. کافه ای دنج، نور کم و البته گرم ( سردی و گرمی نور به شدت در احوالات آدمیزاد تاثیر دارد).
آمریکانو یک جورایی تنهایی خاص دارد.
نه به تلخی اسپرسو است نه به لطافت لاته. انگار قهوه ای است برای وقت هایی که ذهنت شلوغ تر از آن است که چیزی را توضیح دهی. (فکر میکنم که نوشیدنی مورد علاقه بیشتر مردم کره جنوبی هم آمریکانو باشد).
و کاپوچینو؟
چه کسی را میخواهیم گول بزنیم؟ من به شخصه آن را در دسته قهوه ها قرار نمی دهم. ولی بعضی از دوستانم باور دارند که بهتر است با وجود لاته خوردنم این حرف را درباره ی کاپوچینو نزنم و بنده هم دست راستم را سه بار در هوا چرخانده و چنان محکم به چشمم میزنم و میگویم "چشم!" که دیگر حرفی برای گفتن نباشد.
اگر بخواهم شخصیت کاپوچینو را توصیف کنم، برای من شبیه آدم هایی بوده که زندگی را سعی می کنند سبک تر بگیرند، حتی وقتی زندگی آنقدر برایشان سبک نیست و آسان نمی گذرد. نمی دانم چرا ولی حس میکنم اگر زمانی زندگی برایتان سنگین می شود، بهتر است که با تمام وجود، تلخی و سنگینی آن را حس کنی و با دل و جرئت به سمت تلخی قهوه بروی. به تلخی اسپرسو!
شاید برای همین است که قهوه اینقد به احساسات گره خورده.
خیلی وقت ها ما نوع قهوه ای را انتخاب نمی کنیم که فقط دوستش داریم، قهوه ای را انتخاب می کنیم که شبیه حال و هوای آن لحظه مان است.
حتی کافه ها هم فقط محل قهوه خوردن نیستند. هرکسی احتمالا یک کافه دارد که بیشتر از بقیه دوستش دارد، بدون اینکه دقیقا بداند چرا.شاید به خاطر موسیقی اش، شاید نورش، شاید آدم هایی که آنجا می آیند، یا شاید فقط چون یک نسخه آرام تر از خودش را به آنجا پیدا کرده. آرام تر همراه با ذهنی باز تر.
و عجیب تر اینکه بعضی از مهم ترین فکرهای زندگی هم کنار قهوه اتفاق می افتد:
تصمیم هایی که نصفه شب گرفته می شوند،
گفت و گو های طولانی،
شروع رابطه ها،
پایان بعضی رابطه ها،
ایده ی شروع یک کسب و کار،
یا حتی وقت هایی که آدم فقط می خواهد چند دقیقه با خودش تنها باشد.
شاید به همین دلیل است که قهوه هیچوقت فقط قهوه نیست.
ما وقتی از قهوه حرف می زنیم، در واقع داریم درباره ریتم زندگی مان حرف می زنیم.
درباره خستگی ها، مکث ها، تنهایی ها، امید ها و نسخه های مختلفی از خودمان که در ساعت های مختلف روز ظاهر می شوند.
و شاید برای همین است که بعضی آدم ها حتی وقتی قهوه سرد شده هم باز آرام آرام آن را می نوشند.
نه برای طعمش،
برای حسی که هنوز داخل فنجان مانده.
قطعا که برای خیلی های دیگر هم همینطور است. از تعداد محدود دل خوشی های کوچکی که در میان هیاهوی زندگی دستمان را می گیرد و می گوید ادامه بده!
پی نوشت 1: برای نوشتن این متن، روزهاست که به دنبال فرصتی مناسب برای آمدن به کافه هستم.
پی نوشت 2: به قهوه خیلی علاقه دارم اما هیچوقت به سمت نحوه دم آوری و طعم های مختلف پرتقالی و انبه ای و مدیترانه ای و نمیدانم چه و چه نرفته ام. قهوه همه جوره اش دلپذیر است به شرط آنکه اوور(Over) نشده باشد!
پی نوشت3: برای من بعضی روزها، قهوه تنها دلیلی است که از خواب بیدار می شوم و روزم را شروع میکنم.
