marshmallow
خواندن ۱ دقیقه·۱ ماه پیش

ولی تو باید اونجا میبودی!

رسیدم ترمینال،روی یه صندلی نشستم تا ساعت بشه 19:15 و سوار اتوبوس بشم.

آخرین باری که اومدم تو هم بودی:)

تو و مامان و امیرعلی رو بغل کردم و با لبی خندون ازتون خداحافظی کردم.

اما حالا نه خبری از لب خندون بود و نه خبری از تو.

روبروم یه خونواده رو دیدم که خیلی شبیه ما بودن،یه دختر خانم همسن من که اونم میخواست بره دانشگاه به همراه یه خواهر کوچیکتر و مامان بابایی پر از محبت.

وقتی دیدمشون خیلی دلم برات تنگ شد.

زخم های قلبم دوباره سرباز زدن.

آخه چرا تو باید بری تا ما دیگه نتونیم الی الابد چنین صحنه ای خلق کنیم؟!

این میتونست ما باشیم...

:)
:)



ولی تو منو میدیدی مگه نه؟!


پ.ن:دیروز تولد بابام بود،پریروزش هم تولد من بود:))) عجیب همه چیز بهم گره خورده مگه نه؟!

اولین تولدی بود که بدون همدیگه تجربه کردیم،ما همیشه تولدمون رو باهم می‌گرفتیم💔




«دنیا به دور تو نمیچرخه!»
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید