سلام،سلام،سلام:)
حال شما؟ احوال شما ویرگولیا؟
مهرماه سال گذشته یه هفته بعد از همین موقعها بود که بار و بندیلم رو جمع کردم و به همراه پدر و مادرم راهی ارومیه شدم.
قرار بود چهارسال از ندگیم رو در ارومیه بگذرونم،درس بخونم،دوستای جدید پیدا کنم و تجربیات مختلفی کسب کنم و طعم زندگی دانشجویی رو بچشم.
اولین روزی که وارد خوابگاه شدم،فاصله 520 کیلومتری از خانوادهم بدجوری باعث ناراحتیم بود،تازه از شانس من توی اتاق کسی نبود و من اولین شب رو تنهایی سپری کردم بنابراین حس دلتنگی شدیدی میکردم و البته اضطراب و ترس هم در وجودم کاملا نمایان بود.حتی یه ویدیو از خودم گرفتم و از اینکه تصمیم گرفتم به دانشگاه ارومیه بیام ابراز ندامت و پشیمونی کردم اونم با گریه و زاری شدید😂😁
اما چیزی نگذشت که عاشقش شدم،عاشق مردمش،فرهنگش،شهرش،بافتش و ...
اومدن به ارومیه یکی از بهترین تجربیات زندگیم شد.
امسال با توجه به اتفاقاتی که در زندگیم افتاد و البته سختی رفت و آمد تصمیم گرفتم،درخواستی برای انتقالی به تهران بنویسم و بعد از تحمل مشقت های فراوان برای ترم آینده انتقالی بگیرم...
پس با خودم گفتم چرا تجربیات یکسال زندگی در ارومیه رو ننویسم؟:)
خب برو که بریم...

از لحظه اول که پا به ارومیه گذاشتم، حس کردم اینجا جای خاصیه؛ جایی که آدمها با دل باز و لبخند بهت نگاه میکنن.لبخندهایی که از طرف دیگران به منِ غریبه نثار میشد رو هرگز در شهر شلوغ و پرترافیک تهران ندیدم! دوستهایی که اینجا پیدا کردم، مثل خانوادهام شدن. هر کدومشون با خوبیها و مراقبتی که دارن، بهم یاد دادن معنی واقعی دوستی چیه. همین مردمِ خوب و دوستداشتنی بودن که این سال رو برام پر از خاطره و عشق کردن.
از مهسای عزیزم که بهترین و خاطرهانگیزترین تجربه ها رو باهاش کسب کردم،درسهای بزرگی ازش گرفتم و در لحظاتی که ناراحت اندوهگین بودم همیشه در کنارم بود و باعث شادیم شد:) تا هماتاقیها و همکلاسی هایی که معنای واقعی همدردی و انساندوستی رو ازشون یاد گرفتم.
چیزی که باعث دلتنگی من میشه،همین افراد فوقالعاده و منحصر به فرد هستن که البته امیدوارم در آینده پیوندم باهاشون هرگز قطع نشه.

همیشه معتقد بودم که لحظههای ساده و کوچکترین کارهایی که ممکنه بیاهمیت به نظر برسه هستن که در نهایت یه زندگی شاد و پر از عشق رو برای ما به ارمغان میارن.
دلم برای چایی خوردنهای گاه به گاه با دوستام توی حیاط خلوت تنگ میشه.
برای صحبت های زیاد راجع به مسایل مختلف در صف طولانی شام و ناهار.
برای ترکی یاد دادن های هماتاقیام بهم.
برای نماز جماعت های پر از صمیمت و محبت با بچهها.
برای تنهایی نشستن توی حیاط بزرگ دانشگاه میون درختهای کاج.
برای یه دقیقه طی کردن مسافت خوابگاه تا ساختمان آموزشی و رفتن سر کلاس.
برای اتحاد بیحد و حصر بین بچههای کلاسمون در پیچوندن کلاسها😁
برای آهنگ گذاشتن و رقصیدن و دیوونهبازی با بقیه بچهها.
برای شوخیهایی که گاهی تا مدتها فکر کردن بهشون باعث خندهم میشد
برای گشت و گذار توی شهر و تماشای همه مکانیکیهای بیشماری که در اطراف دانشگاه بود:)
دلم برای خیلی چیزا تنگ میشه.

یه بخش جذاب از زندگی تو ارومیه، وقتایی بود که از درس و خوابگاه فاصله میگرفتم و میرفتم دنبال کشف جاهای دیدنی و تفریحات شهر. ارومیه پر از جاهای قشنگ و خاصه که هر کدومش یه دنیای متفاوت دارن.
توی ارومیه هم مردم کرد زندگی میکنن و هم مردم ترک؛نکته جالب توجه ماجرا اینجاست که حتی زبانهای کردی متنوع و ترکی با لحجههای مختلف هستن.
یعنی دوستان من که اهل شاهیندژ بودن،بعضی کلمات رو متفاوت از ارومیهایها تلفظ میکردن و از طرفی بچه های اهل مهاباد،زبان کردیِ بچه های اهل شوط و ماکو رو متوجه نمیشدن:)
برای اولین بار توی ارومیه،رفتم اتاق فرار😁
و یه جایی رو کشف کردم که برای همیشه زندگی من رو تغییر داد:)
این یک سال تو ارومیه، فقط یه تجربه نبود، یه سفر به دنیای درون خودم بود. روزهایی بود که احساس کردم خیلی تنها و دور از خونهام، ولی همین شهر و آدمهای اطرافم بهم یاد دادن که حتی وقتی دوری، میتونی حس تعلق پیدا کنی. یاد گرفتم که زندگی همیشه اونجوری که فکر میکنی پیش نمیره، اما همیشه یه راهی برای بهتر شدن وجود داره.
یاد گرفتم برای احساس بهتر داشتنِ خودت و حس خوشحالی گاهی بهتره فداکاری کنی و دیگری رو به خودت ترجیح بدی.
از مریم یاد گرفتم که همیشه خنده به لب داشته باشم و البته تا جایی که میشه برای اهدافم تلاش کنم.
از فاطمه یاد گرفتم که به قول خودش مسایل و مشکلات رو بدم به طبیعت و برای چیزای پوچ غصه نخورم.😁😂
از لیلا یادگرفتم که مهربونی و محبت چقدر میتونه زندگیت رو قشنگتر کنه و درک و همدلی آدمای اطرافمون چقدر مهم و ارزشمنده.
از فادیه یادگرفتم که حتی در سختترین شرایط و مشکلات هم میشه به یاد خدا بود و نماز خوند:)
از اسما یادگرفتم که با وجود همه حساسبودن ها و گاها اعصابخوردی هایی که ممکنه ناخواسته اتفاق بیفته به قلب به شدت مهربون و استثناییای که آدما دارن نگاه کنم.
از زهرا یاد گرفتم که زندگی به روزی داشته باشم و صد البته به موهام هم حسابی برسم😁
از هدیه یادگرفتم که به چیزای ارزشمند اهمیت بدم،به خاطر نظرات دیگران پا روی ارزشها و باورهای خودم نذارم و به جای چیزهای سطحی به عمق هرچیزی نگاه کنم.😉
از سمیه یادگرفتم که سرم به کار خودم بودن و عدم دخالت در کار دیگران چقدر میتونه از شدت دغدغههای احتمالی کم کنه.
از سارا هم یاد گرفتم که تا میتونم توی زندگیم سیاست داشته باشم و مخم رو به کار بگیرم🤞🏻
و مهم تر از همه از مهسا یاد گرفتم چطور بهتر زندگی کنم:)
یک سال زندگی در ارومیه برای من، مثل صفحهای بود پر از رنگ، صدا و احساس. هر روزش یه داستان جدید داشت، از دوستیها و خندهها گرفته تا چالشها و یادگیریها. این شهر و مردمش بهم یاد دادن که هر جایی باشی، با دل باز و قلب مهربون میتونی خونهای بسازی برای خودت.
امیدوارم این خاطرات و تجربهها، مثل من برای شما هم الهامبخش باشن؛ که همیشه در هر شرایطی، زیباییها رو ببینی و از هر لحظه زندگی لذت ببری.
ارومیه، ممنونم برای تمام چیزهایی که بهم دادی، تو همیشه توی قلب من خواهی بود:)🌱🙃🌼

پ.ن:راستی من یه کانال تلگرام دارم که اگه دوس داشتید میتونید عضو بشید...زیاد جالب نیست ولی خبببببببببب دیگه:)🚶🏻♀️
تلگرام: t.me/marshmallow_daily