
همیشه عادت داشتم نیمهشبها که از خواب برمیخیزم، نگاهی به آسمان بیندازم و در عظمتش غرق شوم؛ آرامش، ایمان، یگانگی و مهربانی خداوند را در دل تاریکی حس کنم.
تماشای پایان شب و دیدن اینکه چگونه پردهبهپرده تاریکی عقب مینشیند و نور بر آسمان میپاشد، برایم یادآور قدرت مطلقی است که همهچیز را در قبضه دارد.
همینقدر ساده، اما عمیق.
مدتی بود ـ بیآنکه بدانم چرا ـ دیگر آن لذتهای نیمهشبی را تجربه نمیکردم.
با خود میگفتم: ایمان قویتر از این حرفهاست، اما گاهی یادآوری قدرت پروردگار همچون نسیمی تازه ایمان را جان میدهد و به آدمی یادآور میشود که خدا همیشه نزدیک است؛ نزدیکتر از رگ گردن.
پس نه ناامید شو و نه خسته؛ تنها به او متصل باش و بسیار با او سخن بگو.

انسان تنهاست و تنها یک خالق دارد. پس تو دردانه خدایی؛ مطمئن باش هیچگاه به حال خود رها نشدهای.
آن ستارهای که در کنار ماه چشمک میزند و آن نور زلالی که از ماه در دل سیاهی شب جاری میشود، همیشه با من سخن میگویند و بر جانم قوت مینهند.
تا اینکه امشب، پس از مدتها، دوباره حال و هوایم عوض شد. آسمان را که دیدم، جانم پر از نشاط شد. آنجا بود که فهمیدم چرا مدتی به آسمان نگاه نمیکردم: علتش چیزی جز یک پرده نبود!
پردهای که چند ماه پیش خریده بودم؛ نه خیلی ضخیم و نه طرحدار، اما شبها پیش از خواب آن را میکشیدم و پنجره را میپوشاندم. دیشب خسته بودم و یادم رفت… و چه خوب شد که فراموش کردم! همین غفلت کوچک باعث شد امشب دوباره عاشق شوم.
مولانا چه زیبا گفته است:
در دل من پردهٔ نو میزنی
ای دل و ای دیده و ای روشنی
پرده تویی و ز پس پرده تویی
هر نفسی شکل دگر میکنی
پرده چنان زن که به هر زخمهای
پردهٔ غفلت ز نظر برکنی
و باز در ادامه میگوید:
از تو چرا تازه نباشم، که تو
تازگی سرو و گل و سوسنی
از تو چرا نور نگیرم، که تو
تابش هر خانه و هر روزنی
از تو چرا زور نیابم، که تو
قوت هر صخره و هر آهنی

آری… هر بار به آفرینش نگاه کنم، تو را در آن میبینم.
اکنون پاهایم استوارتر گام برمیدارد، قلبم روشنتر میتپد و راهم از همیشه نورانیتر است.
پ.ن:تمام عکس ها را خودم گرفتم ، فقط در شب های مختلف 🌅