
هستم، اما انگار نیستم
شادم، اما شادی در من پیدا نیست
گاهی میخندم، اما دلم سنگین است
میخوابم، اما خواب به چشمم نمیآید
مینوشم، اما مستی نمیرسد
هوشیارم، اما خاموشم
میگویم خوبم، اما درونم چیز دیگریست
چرا هیچ چیز همانطور که هست، نیست؟
چرا حال من با درونم یکی نمیشود؟
تا کی تظاهر، تا کی دروغ؟
تا کی این دو رنگی؟
خستهام…
رهایی میخواهم،
اما نه از خودم
من همین که هستم را میخواهم.
کمی یک رنگ تر ، کمی صادق تر