احساس میکنم که معلقم و تهی
فکر میکنم اگه نوری اینجا بود میتونست از تار و پود من رد بشه
خیلی وقته اینجا ننوشتم اما جاهای دیگه؟ خیلی خیلی نوشتم
از نوت گوشی و دفتر خاطراتم گرفته تا مسابقه ی داستان نویسی دانشگاه ( اون داستان تقدیم به روح دکتر یاسمن شیرانی رزیدنت سال دوم زنان)
از همه چیز نوشتم حتی از هیچ چیز
از جنگ قبلی نوشتم از جنگ حال حاضر نوشتم
از پنیک اتک هام نوشتم
از فاجعه ی دی ماه نوشتم
از دوستی که دوست واقعی نبود نوشتم
از پسری که به نظرم شبیه مجسمه ی داوود میکل آنژ بود نوشتم
از اکیپی که به فنا رفت (خداروشکر) نوشتم
از رنگی که از صورتم پرید و برقی که هنوز تو چشمام مونده نوشتم
از سوز سرما اون روز تو خیابون سنایی
از صدای برگ ها زیر پام سمت دانشکده
الان اینجام
بیست و یک فاکینگ سالمه
و حس میکنم هزار سالمه و گاهی هم حس میکنم تازه به دنیا اومدم
قرار نیست تو این متن به چیزی برسی اصلا فکر هم نکنم کسی بخونه این و
در واقعیت دارم واسه خودم می نویسمش واسه کیانای چند سال دیگه احتمالا
من حس میکنم که خسته شدم
این چیز بدی نیست
این به معنای تسلیم نیست
من دلم میخواد که شمشیر و زمین بذارم و بگم زندگی لعنتی توروخدا یه دقیقه بهم استراحت بده
دلم میخواد که طغیان کنم
زنگ بزنم به اونی که تو دوران دبیرستان اعتماد و برام بی معنی کرد و بهش بگم حقش بوده که خانواده ش باهاش اونجوری کردند
پیام بدم به اون دوست سابق عوضیم و بگم که از نظر من آدم بده ی همه داستان ها خودشه
یه پیام هم بدم به اون پسری که شبیه مجسمه ی داوود میکل آنژه و بگم هی ! لعنتیِ عوضیِ دختر باز ! تو بیخود کردی که پات و گذاشتی تو زندگیم و وقتی که حذفت کردم باز هم کامل نرفتی و نمیری
دلم میخواد اون ظرف سبز پررنگه رو بشکونم چون ازش خوشم نمیاد
دلم میخواد تردمیل و از پنجره پرت کنم پایین چون امروز حواسم نبود و پام خورد بهش و دردم اومد
دلم میخواد به نویسنده ی کتابی که دارم میخونم ایمیل بزنم و بگم چرا انقدر کشش دادی؟
دلم میخواد اون دستبند آبی سفیدم و که اون موقع با دوستم تو باغ فردوس خریدم و بندازم دور چون من و یاد یه روز نحس تو فروردین 1404 میندازه
دلم میخواد که طغیان کنم تا آروم بگیرم
میخوام که بقا رو تجربه نکنم چون میخوام زندگی کنم
میخوام زنگ بزنم به خدا و بگم لطفا من و مثل اون تابستون 1402 بغل کن
یه داروساز پیدا کنم تا بهش بگم یه دارو بساز که من بخورم و چشم های اون پسری که معلوم نبود بینمون چیه رو فراموش کنم
یه فالگیر پیدا کنم ( با اینکه هیچ وقت اعتقاد نداشتم) و بگم که چند تا کارت تاروت بکش و بگو قراره چی پیش بیاد؟
این روزها همه چیز و میبرم زیر سوال
از نیت آدم ها تا تصمیماتم رو
اما یه چیز که هیچ وقت نبردمش زیر سوال رشته م بوده
از زمستون پارسال که دانشگاهمون مجازی شد تا الان
فهمیدم که من چقدر عاشق اونجام
(دوست دارم بیشتر توضیح بدم ولی نمیخوام لو بره کجا درس میخونم)
و پزشکیِ عزیزم
پزشکی قبل از اینکه باعث بشه من کسی رو نجات بدم ، خودم و نجات داده
من عاشق این رشته هستم
عاشق خسته شدن از شدت درس خوندن
عاشق فحش دادن وقتی دارم بیوشیمی میخونم و عاشق آهانی که میگم وقتی گایتون میخونم و می فهمم
حتی دلم واسه بوی جسدهای دانشگاه هم تنگ شده
دست کردن تو قلب ِجسد
حس بستن و باز کردن دکمه های روپوش سفید
بنچ شماره 13 آزمایشگاه فیزیولوژی
کتابخونه و میز شماره ی 333 و داستان هاش
چیزی که این روزها بهم امید میده آینده نیست بلکه امید برای تکرار ِ گذشته ست
دلم برای زندگی ِ قبلیم تنگ شده وقتی که هوا گرم بود و من به خوبی درون آدم ها باور داشتم و صدای فروغ رو تو اتاقم پخش میکردم
دلم برای خودِ قبلیم تنگ شده