سردرد بدی دارم دوباره...فکر کنم زندگی من با میگرن گره خورده، وسطاشم چند روی رها می کنه و میره.
یه رعد و برقهای میزنه که جیغ بچه های توی کوچه رو در میاره.
من توی زندگیم از بلاتکلیفی بدم میومد. روزهای بوده که بین دنیاها سرگردان بودم، بین روزهای تاریک افسردگی و ناامیدی مطلق که از آخر بهار خوابیدم و وسط پاییز بیدار شدم. چنان اذیت شدم که به خودم قول دادم دیگر به اون روز سیاه برنگردم.
مشاوری پیدا کردم که منو با خودم آشتی داد و جملاتی که هر روز و هرساعت تکرار می کردم:من زیبایم و هر روز زیباتر می شوم. یه کتابی به نام آیین زندگی نوشته دیل کاردنگی پیدا کردم که زندگیم عوض کرد. برای مشکلات راه حل پیدا می کردم و هزاران راه و مسائلشان را آنالیز می کنم. مدتی بعد دیدم، دیگه هیچ بعد احساسی در مغزم نمانده و برای هر دردی و دردهای خونواده مم صد راه حل دارم. در این شرایط بقا و بلا روی تاب آوری و راههای جدید تمرکز کردم.
وقتی انفجارهای حسی و ناامیدی مردم رو می بینم یا نوشته هاشون می خونم ، عصبانی میشم. گاهی حس می کنم همدردی توی وجودم مرده؛ اما وقتی به روزهای سیاه افسردگی برمی گردم که کسی کمکم نکرد. می فهمم که راهی که اومدم کاملا درست و حق بوده. مهم نیست مردمم در موردتون چی فکر می کنه. تنها نجات دهنده آدم خودشه.