ویرگول
ورودثبت نام
نارین
ناریننویسنده....
نارین
نارین
خواندن ۱ دقیقه·۱۰ روز پیش

جرعه ای از زندگی

برای شاید زندگی...

آسمان سیاه سیاه هست. سرما توی خونه مثل پسری شنگول برای خودش توپ بازی می کنه. به ناچاری بخاری ها رو روشن می کنم. سردرد بدی توی جونم افتاده و من با یه کاسه سوپ و مسکن سعی در گول زدنش دارم.

دوباره نگاهی خسته به کتابهای زبان می اندازم و آخرش میگم خب که چی؟ تو که قصد مهاجرت نداری؟ پس الکی خودتو به زحمت ننداز، من تلاشگرم میگه هر روز فقط یه داستانک بخون. یا کتاب آوای فاخته رو ده صفحه ی بخون، بازم میگم آخرش که چی؟

توی چت سریال ترکی، چت ها رو می خونم و میگم یه سریال اینقدر تحلیل لازم نداره؟

توی زندگی واقعی، به حرفهای مادرم در مورد تصادف برادرزاده نوجوانم و پسرهمسایه که هر دو با موتور بودن، گوش می دم. به دومیلیون پول زوری که مادرپسرهمسایه میخواد.

پدرم از ج...ن..گ و تحلیل های مسخره ماهواره میگه. من دل نگران خواهرزاده های کوچکم توی تهران میشم.

خواهر دیگرم از توانخواههای مرکزش که هر کدوم مشکل عجیب و غریبی دارن میگه.

من دنبال کدارجاع و ماشین دربست، قیمت داروها رو چک می کنم.

دوقلوهای برادر دیگرم میگن برامون کباب درست کن، من به مرغ قایم کرده در فریز فکر می کنم.

با دوستان مجازیم دنبال نت قاچاقی می گردیم و من دلم نمیاد پول زور بدم.

آخر سرم دوباره بر می گردم سر سریال ترکی و بدون زیرنویس نگاهش میکنم و عجیبه که حالا زبان ترکیم فول شده...

شایدم زندگی همین دقایق کوچک...شاید نوشتن رمانی پر جنایته...

انگار مردم با حرف زدن مداوم در موبهتر میشه.

زندگیزندگی مدرنبیماری
۱۳
۰
نارین
نارین
نویسنده....
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید